بخش ۵۱ - اندر پند دادن شاه موبد ویس را و سرزنش کردن
چو با رامین سخنها گفت بهگویشهنشه نیز با ویس پریروی
به هشیاری سخنهای نکو گفتکه بر وی نرم شد سنگین دل جفت
ز هر گونه سخن را ساز میکردبه بن میبرد و باز آغاز میکرد
بدو گفت ای بهار مهرجویانبه چهره آفتاب ماهرویان
چه مایه رنج بردم در هوایتچه مایه درد خوردم از جفایت
دراز آهنگ شد در مهر کارمکه تو بر باد دادی روزگارم
ندانم هیچ خوبی کان ترا نیستندانم هیچ نیکی کان مرا نیست
به از ما نیست اکنون در جهان شاهتو بر خوبان شهی و من شهان شاه
بیا تا هر دو با هم یار باشیمبه شادی هر دو گیتیدار باشیم
به پرده در تو بانو باش و خاتونکه من باشم شه شاهان ز بیرون
مرا نامی بود زین پادشاییترا باشد همی فرمانروایی
کجا شهری و جایی نامدارستکجا باغی و راغی پر نگارست
ترا بخشم سراسر پادشاییکه اکنون تو به صد چندان سزایی
وزیرانم وزیران تو باشنددبیرانم دبیران تو باشند
به هر کاری تو فرمان ده بریشانکه ارزانی توی بر داد و فرمان
چو من باشم به مهر تو گرفتاربه جان و دل هوایت را خریدار
که یارد در جهان با تو چخیدندل از پیمان و فرمانت بریدن
نگارینا ز من بپذیر پندمکه من نیکم به تو نیکی پسندم
نه آنم من که چون تو بدگمانمهمه ناراستی باشد نهانم
روانم دوستی را مهربانستزبانم راستی را ترجمانست
روانم هر چه جوید مهر جویدزبانم هر چه گوید راست گوید
ز پاکی مهر بر گفتار من نهترا یک راست چون گفتار من نه
اگر با من به مهر دل بسازیدگر ره نرد بی راهی نبازی
چنان گردی که شاهان زمانهبه درگاهت ببوسند آستانه
و گر با من نگه داری همین راهز من بدتر نباشد هیچ بدخواه
مکن ماها ز خشم من بپرهیزکه پرهیزد ز خشمم آتش تیز
نگارا شرم دار از روی ویروکجا کس را برادر نیست چون او
چرا بر خود پسندی کان هنر جویهمیشه باشد از ننگت سیه روی
ترا گر زان برادر شرم بودیمرا پیشه بسی آزرم بودی
چو تو مهر برادر را ندانیمن از تو چون نیوشم مهربانی
چو تو نام نیکان را نپاییبرادر را و مادر را نشایی
من از تو مهر چون امید دارموگر تاج از مه و خورشید دارم
مرا یکباره اکنون پاسخی دهبه کام دشمنان با بخت مسته
بگو تا در دل سنگین چه دارینهال دشمنی یا دوستداری
که من در مهر تو گشتم ز جان سیرترا زین پس نپرسم جز به شمشیر
نشاید بیش ازین کردن مداراکه رازم در جهان شد آشکارا