گنج

بخش ۴۹ - بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان

مه اردیبهشت و روز خردادجهان از خرمی چون کرخ بغداد
بیابان از خوشی همچون گلستانگلستان از صنم همچون بتستان
درخت رودباری سیم ریزاننسیم نوبهاری مشک بیزان
چمن مجلس بهاران مجلس آرایزنان بلبلش چنگ و فاخته نای
درو نرگس چو ساقی جام بر دستبنفشه سر فرو افگنده چون مست
ز گوهر شاخها چون تاج کسریز پیکر باغها چون روی لیلی
ز سبزه روی هامون چون زمردز لاله کوه سنگین چون زبرجد
همه صحرا ز لاله روی حوراهمه مرز از بنفشه جعد زیبا
بهشت آسا زمین با زیب و خوشیعروس آسا جهان با ناز و گشّی
به باغ اندر نشسته شاه شاهانبه نزدش ویس بانو ماه ماهان
به دست راست بر، آزاده ویروبه دست چپ جهان آرای شهرو
نشسته گرد رامینش برابربه پیش رام گوسان نواگر
همی زد راههای خوشگوارانهمی کردند شادی نامداران
می آسوده در مجلس همی گشترخ میخواره همچون می همی رشت
سرودی گفت گوسان نو آییندرو پوشید حال ویس و رامین
اگر نیکو بیندیشی بدانیکه معنی چیست زیر این نهانی
درختی رسته دیدم بر سر کوهکه از دلها زداید زنگ اندوه
درختی سر کشیده تا به کیوانگرفته زیر سایه نیم گیهان
به زیبایی همی ماند به خورشیدجهان در برگ و بارش بسته امید
به زیرش سخت روشن چشمهٔ آبکه آبش نوش و ریگش دُرّ خوشاب
شکفته بر کنارش لاله و گلبنفشه رسته و خیری و سنبل
چرنده گاو کیلی بر کنارشگهی آبش خورد گه نوبهارش
همیشه آب این چشمه روان باددرختش بارور گاوش جوان باد
شهنشه گفت با گوسان ناییزهی شایستهء گوسان نوایی
سرودی گوی بر رامین بدسازبدر بر روی مهرش پردهٔ راز
چو بشنید این سخن ویس سمنبربکند از گیسوان صد حلقهٔ زر
به گوسان داد و گفت این مر ترا بادبه حال من سرودی نغز کن یاد
سرودی گوی هم بر راست پردهز روی مهر ما بردار پرده
چو شاهت راز ما فرمود گفتنز دیگر کس چرا باید نهفتن
دگر باره بزد گوسان نوایینوایی بود بر رامین گوایی
همان پیشین سرود نغز را بازبگفت و آشکارا کرد او راز
درخت بارور شاه شهانستکه زیر سایه‌اش نیمی جهانست
برش عز است و برگش نیکنامیسرش جاهست و بیخش شادکامی
جهان را در بر و برگش امید استمیان هر دو پیداتر ز شید است
به زیرش ویس بانو چشمهٔ آبلبانش نوش و دندان درّ خوشاب
شکفته بر رخانش لاله و گلبنفشه رسته و خیری و سنبل
چو گیلی گاو رامین بر کنارشگهی آبش خورد گه نوبهارش
بماند این درخت سایه گسترز مینو باد وی را سایه خوشتر
همیشه آب این چشمه روندههمیشه گاو گیلی زو چرنده
چو گوسان این نوا را کرد پایانبه یاد دوستان و دلربایان
شه شاهان به خشم از جای بر جستگرفتش ریش رامین را به یک دست
به دیگر دست زهر آلود خنجربدو گفت ای بداندیش و بد اختر
بخور با من به مهر و ماه سوگندکه با ویست نباشد مهر و پیوند
و گرنه سرت را بردارم از تنکه از ننگ تو بی سر شد تن من
یکی سوگند خورد آزاده رامینبه دادار جهان و ماه و پروین
که تا من زنده باشم در دو گیهاننمی خواهم که برگردم ز جانان
مرا قبله بود آن روی گلگونچنان چون دیگران را مهر گردون
مرا او جان شیرینست و از جانبه کام خویشتن ببرید نتوان
شهنشه را فزون شد کینهٔ رامزبان بگشاد یکباره به دشنام
بیفگندش بدان تا سر ببردبه خنجر جای مهرش را بدرد
سبک رامین دو دست شاه بگرفتتو گفتی شیر نر روباه بگرفت
ز شادروان به خاک اندر فگندشز دستش بستد آن هندی پرندش
شهنشه مست بود از باده بیهوشگسسته آگهی و رفته نیروش
نبودش آگهی از کار رامیننماند اندر دلش آزار رامین
خرد را چند گونه رنج و سستیپدید آید همی از عشق و مستی
گر این دو رنج بر موبد نبودیمرو را هیچ گونه بد نبودی