بخش ۴۶ - مویه کردن شهرو پیش موبد
چو باز آمد ز قلعه شاه شاهاننبد همراه با او ماه ماهان
به پیش شاه شد شهرو خروشانبه فندق ماه تابان را خراشان
همی گفت ای نیازی جان مادربه هر دردی رخت در مان مادر
چرا موبد نیاوردت بدین بارچه بد دیدی ازین دیو ستمگار
چه پیش آمد ترا از بخت بد سازچه تیمار و چه سختی دیدهای باز
پس آنگه گفت موبد را به زاریچه عذر آری که ویسم را نیاری
چه کردی آفتاب دلبران راچرا بی ماه کردی اختران را
شبستانت بدو بودی شبستانکنون چه این شبستان چه بیابان
سرایت را همی بی نور بینمبهشتت را همی بی حور بینم
اگر دخت مرا با من سپاریوگر نه خون کنم دریا به زاری
بنالم تا بنالد کوه با منخورد تا جاودان اندوه با من
بگریم تا بگرید دهر با منجهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ویس مرا با من نماییوگرنه زین شهنشاهی برآیی
بگیرد خون ویس دلربایتشود انگشت پایت بند پایت
چو شهرو پیش موبد زار بگریستشهنشه نیز هم بسیار بگریست
بدو گفت ار بنالی ور ننالیمرا زشتی و یا خوبی سگالی
بکردم آنچه پیش و پس نکردمشکوه خویش و آب تو ببردم
اگر تو روی آن بت روی بینیمیان خاک بینی نقش چینی
یکی سرو سهی بینی بریدهمیان خاک و خون در خوابنیده
جوانی بر تن سیمینش نالانچه خوبی بر رخ گلگونش گریان
نهفته ابر گل خورشید رویشبخورده زنگ خون زنجیر مویش
چو بشنید این سخن شهرو ز موبدچو کوهی خویشتن را بر زمین زد
زمین ز اندام او شد خرمن گلسرای از اشک او شد ساغر مل
ز گیتی خورده بر دل تیر تیماربه خاک اندر همی پیچید چون مار
همی گفت ای فرومایه زمانهبدزدیدی ز من دُرّ یگانه
مگر گفتهست با تو هوشیاریکه گر دزدی کنی در دزد باری
مگر چون من بدان در سخت شادیکه چون گنجش به خاک اندر نهادی
مگر چون دیدی آن سرو بهشتیبه باغ جاودانی در بکشتی
چرا برکندی آن سرو سمنبارچو برکندی چرا کردی نگونسار
نگون گشته صنوبر چون برویدبه زیر خاک عنبر چون ببوید
الا ای خاک مردم خوار تا کیخوری ماه و نگار و خسرو و کی
نه بس بود آنکه خوردی تا به امروزکنون خوردی چنان ماه دل افروز
بریزد ترسم آن سیمین تن پاککجا بی شک بریزد سیم در خاک
چرا تیره نباشد اختر منکه در خاک است ریزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بیش ازین سروکه سرو من بریده گشت در مرو
به چرخ اندر نتابد بیش ازین ماهکه ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروین به دردم شد نظارهکه گرد آمد به هم چندین ستاره
نگارا سرو قدا ماه رویابتا زنجیر مویا مشک بویا
تو بودی غمگسار روزگارمکنون اندوه تو با که گسارم
من این مُست گران را با که گویممن این بیداد را داد از که جویم
جهانی را بکشت آنکه ترا کشتولیکن زان همه بدتر مرا کشت
پزشک آرم ز روم و هند و ایرانمگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودی تو تنهاندیدی هیچ کس را با تو همتا
دلت بگرفت از گیتی برفتیبه مینو در سزا جفتی گرفتی
بتا تا مرگ جان تو ببردهستبزرگ امید من با تو بمردهست
کرا شاید کنون پیرایهٔ توکرا یابم به سنگ و سایهٔ تو
به که شاید پرند پر نگارتقبا و عقد و تاج و گوشوارت
که یارد بردن آگاهی به ویروکه گریان شد به مرگ ویسه شهرو
بشد ویس آفتاب ماهرویانبماندم ویس گویان ویس جویان
بشد ویس و ببرد آب خور و ماهکه تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه کوه غور بادا مه دز غورکه آنجا گشت چشم بخت من کور
به کوه غور ماهم را بکشتندچنان کشته در اشکفتی بهشتند
به کوه غور در اشکفت دیوانهمی شادی کنند امروز دیوان
همه دانند زین خون خود چه خیزدچه مایه خون آزادان بریزد
به خون ویسه گر جیحون برانمز خون دشمان وز دیدگانم
نباشد قیمت یک قطره خونشکه آمد زان رخان لالهگونش
الا ای مرو پیرایهء خراسانمدار این خون و این پتیاره آسان
ز کوه غور گر آب تو زایدبه جای آب زین پس خون نماید
شود امسال خونین جویبارتبلا روید ز کوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخسارانسنان بینی و تیغ نامداران
نیارامد شه تو تا به شاهیببارد زی تو طوفان تباهی
کمر بندد به خون ویس دلبرز بوم باختر تا بوم خاور
چو آیند از همه گیتی سوارانبسایندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ویراننیازی دخترم چون شد ز گیهان
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرینکه مانده نیست آن یاقوت رنگین
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشادکه مانده نیست آن شمشاد آزاد
کنون خوشبوی باشد مشک و عنبرکه مانده نیست آن دو زلف دلبر
کنون لاله دمد بر کوه و هامونکه مانده نیست آن رخسار گلگون
حسود ویس بودی روز نوروزکه نه چون روی او بودی دل افروز
کنون امسال گل زیبا برآیدنبیند چون رخش رعناتر آید
بهار امسال نیکوتر بخنددکه شرم ویس بر وی ره نبندد
دریغا ویس من بانوی ایراندریغا ویس من خاتون توران
دریغا ویس من مهر خراساندریغا ویس من ماه کهستان
دریغا ویس من امید شاهاندریغا ویس من اورنگ ماهان
دریغا ویس من ماه سخن گویدریغا ویس من سرو سمن بوی
دریغا ویس من خورشید کشوردریغا ویس من امید مادر
کجایی ای نگار من کجاییچرا جویی همی از من جدایی
کجا جویم ترا ای ماه تابانبه طارم یا به گلشن یا به ایوان
هر آن روزی که بنشستی به طارمبه طارم در تو بودی باغ خرم
هر آن روزی که بنشستی به گلشنبه گلشن در، نگشتی ماه روشن
هر آن روزی که بنشستی به ایوانبه ایوان در، نبودی تاج کیوان
اگر بی تو ببینم لاله در باغنهد لاله برین خسته دلم داغ
اگر بی تو ببینم در چمن گلشود آن گل همه در گردنم غل
اگر بی تو ببینم بر فلک ماهبه چشمم ماه مار است و فلک چاه
ندانم چون توانم زیست بی توکه چشمم رودخون بگریست بی تو
ببایستم همی مرگ تو دیدنبه پیری زهر هجرانت چشیدن
اگر بر کوه خارا باشد این دردبه یک ساعت کند مر کوه را گرد
وگر بر ژرف دریا باشد این غمبه یک ساعت کند چون سنگ بی نم
چرا زادم چنین بدبخت فرزندچرا کردم چنین وارونه پیوند
نبایستم به پیری ماه زادنبپروردن به دست دیو دادن
روم تا مرگ بنشینم غریوانبنالم بر دز اشکفت دیوان
برآرم زین دل سوزان یکی دمبدرم سنگ آن دز یکسر از هم
دزی کان جای دیوان بود و گربزچرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بیندازم از آن کوهکه چون جشنی بود مرگی به انبوه
نبینم کام دل تا زو جدا امبه ناکامی چنین زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاکمبرآمیزم به خاک ویس خاکم
ولیکن جان خویش آنگه سپارمکه دود از جان شاهنشه برآرم
نشاید ویس من در خاک خفتهشهنشه دیگری در بر گرفته
نشاید ویس من در خاک ریزانشهنشه مِیْ خورد در برگ ریزان
شوم فتنه برانگیزم ز گیهانبگویم با همه کس راز پنهان
شوم با باد گویم تو همانیکه بوی از ویس من بردی نهانی
به حق آنکه بو از وی گرفتیهر آن گاهی که بر زلفش برفتی
مرا در خون آن بت باش یاورهلاک از دشمان او برآور
شوم با ماه گویم تو همانیکه بر ویسم حسد بردی نهانی
به حق آنکه بودی آن دلارمترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا یاری ده اندر خون آن ماهکه من خونش همی خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گویم کامگارابه نام خویش یاور باش مارا
کجا خود ویس را افسر تو بودیو یا بر افسرش گوهر تو بودی
به حق آنکه تو مانند اوییچو او خوبی چو او رخشنده رویی
به شهر دوستانش نور بفزایبه شهر دشمانش روی منمای
روم با ابر گویم تو همانیکه چون گفتار ویسم دُر فشانی
دو دست ویس با تو یار بودیهمیشه چون تو گوهر بار بودی
به حق آنکه او بود ابر رادیبجای برق، خندهش بود و شادی
به شهر دشمنش بر، بار طوفانبه سیل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه کنم در پیش داداربه خاک اندر بمالم هر دو رخسار
خدایا تو حکیم و بردباریکه بر موبد همی آتش نباری
جهان دادی به دست این ستمگرکه هست اندر بدی هر روز بدتر
نبخشاید همی بر بندگانتبه بیدادی همی سوزد جهانت
چو تیغ آمد همه کارش بریدنچو گرگ آمد همه رایش دریدن
خدایا داد من بستان ز جانشتهی کن زو سرای و خان و مانش
چو دود از من برآورد این ستمگرتو دود از شادی و جانش برآور
چو موبد دید زاریهای شهروهم از وی بیمش آمد هم ز ویرو
بدو گفت ای گرامیتر ز دیدهز من بسیار گونه رنج دیده
مرا تو خواهری ویرو برادرسمنبر ویسه ام بانو و دلبر
مرا ویس است چشم و روشناییفزون از جان و چیز و پادشایی
بر آن بی مهر چو نان مهربانمکه او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستی با من نکردیبه کام دل ز مهرم بربخوردی
کنون حالش همی از تو نهفتمازیرا با تو این بیهوده گفتم
من آن کس را بکشتن چون توانمکه جانش دوستر دارم ز جانم
اگرچه من به دست او اسیرمهمی خواهم که در پیشش بمیرم
اگرچه من به داغ او چنینمهمی خواهم که او را شاد بینم
تو بر دردش مخوان فریاد چندینمزن بر روی زرین دست سیمین
کجا من نیز همچون تو نژندمنژندی خویشتن را کی پسندم
فرستم ویس را از دز بیارمکه با دردش همی طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد دید جانمخطا گفتم ندانم نیک دانم
بسا تلخی که من خواهم چشیدنبسا سختی که من خواهم کشیدن
مرا تا ویس باشد در شبستاننبینم زو مگر نیرنگ و دستان
مرا تا ویس جفت و یار باشدهمین اندوه خوردن کار باشد
هر آن رنجی که از ویس آیدم پیشهمی بینم سراسر زین دل ریش
دلی دارم که در فرمان من نیستتو پنداری که این دل زان من نیست
به تخت پادشاهی بر نشستهچنان گورم به چنگ شیر خسته
در کامم شده بسته به صد بندبه بخت من مزایاد ایچ فرزند
مرا کز دست دل روزی طرب نیستگر از ویسم نباشد بس عجب نیست
پس آنگه زرد را فرمود خسروکه چون باد شتابان سوی دز رو
ببر با خویشتن دو صد دلاوردگر ره ویس را از دز بیاور
بشد زرد سپهبد با دو صد مردبه یک مه ویس را پیش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندامچنانچون خسته گوری جسته از دام
بد آن یک ماه رامین دل شکستهبه خان زرد متواری نشسته
پس آنگه زرد پیش شاه شاهانسخن گفت از پی رامین فراوان
دگر ره شاه رامین را عفو کرددریده بخت رامین را رفو کرد
دگر ره دیو کینه روی بنهفتگل شادی به باغ مهر بشکفت
دگر ره در سرای شاه شاهانفروزان گشت روی ماه ماهان
به رامش گشت عیش شاه شیرینبه باده بود دست ماه رنگین
گشاده دست شادی بند رادیگرفته باز رادی کبگ شادی
دگر باره برآمد روزگاریکه جز رامش نکردند ایچ کاری
زمین را در گل و نسرین گرفتندروان را در می نوشین گرفتند
جهنده شد به نیکی باد ایشانبرفت آن رنجها از یاد ایشان
نه غم ماند نه شادی این جهان رافنا فرجام باشد هردوان را
به شادی دار دل را تا توانیکه بفزاید ز شادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپایددرو بیهوده غم خوردن چه باید