بخش ۴۷ - سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ
شب دوشنبه و روز بهاریکه شه باز آمد از گرگان و ساری
سرای خویش را فرمود پرچینحصار آهنین و بند رویین
کلید رومی و قفل الانیز پولادی زده هندوستانی
هر آنجا کش دریچه بود و روزنبدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استواری خانهٔ شاهکجا در وی نبودی باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسرفراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را دادبدو گفت ای فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیاربدین یک ره جوانمردی به جا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهیدرنگ من بود کم بیش ماهی
نگه دار این سرایم تا من آیمکه بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهاریکی این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانی که در زنهاردارینه بس فرخ بود زنهارخواری
بدین بارت بخواهم آزمودناگر نیکی کنی نیکی نمودن
همی دانم که رنج خود فزایمکه چیزی آزموده آزمایم
ولیکن من ترا زان برگزیدمکجا از زیرکان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپاریازیشان بیش یابی استواری
چو شاه اندرز دایه کرد بسیارکلید خانه وی را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایونز دروازه به شادی رفت بیرون
به لشکرگه فرود آمد یکی روزبه دل بر، گشته یاد ویس پیروز
غم دوری و تیمار جداییبرو بر، تلخ کرده پادشایی
به لشکرگاه رامین بود با شاهنهان از وی به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شامبدان تا می خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنونبدانست او که آن چارهست و افسون
شبانگه رفتن رامین ز لشکربر آنست تا ببیند روی دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راهدرش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همی گشت اندر آن باغز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبهٔ جفتز بی صبری و دلتنگی همی گفت
نگارا تا مرا از تو بریدندحسودانم به کام دل رسیدند
یکی بر طرف بام آی و مرا بینز غم دستی به دل دستی به بالین
شب تاریک پنداری که دریاستکنار و قعر او هر دو نه پیداست
منم غرقه درین دریای منکربدو در اشک من مرجان و گوهر
اگر چه در میان بوستانمز اشک خویش در موج دمانم
ز دیده آب دادم بوستان راز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همی گریم به زاریکه از حالم تو آگاهی نداری
بر آرم زین دل سوزان یکی دمبسوزم این سرای و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزمکه در وی جای دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وی را به دامنپس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمانورنشستهستند جانم را برابر
کمان ابروت بر من کشیدهبه تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو براندهستخیالت سال و مه با من بماندهست
گهی خوابم همی از دیده راندگهی خونم همی بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفتهچرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دلز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرینز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگسکه با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غمکه با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زیرا یکی ساعت بیاسودکه بوی باغ بودی دلبرش بود
شه بی دل به باغ اندر غنودهنگارش روی مه پیکر شخوده
چو دیوانه دوان گرد شبستانز نرگس آب ریزان بر گلستان
همی دانست کش رامین به باغستدلش را باغ بی او تفته داغست
به زاری دایه را خواهش همی کردکه بر گیر از دلم ای دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشایشب تیره مرا خورشید بنمای
شب تاریک و بختم نیز تاریکز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس درهای بسته سخت چون سنگتو گویی هست راهم شصت فرسنگ
دریغا کاش بودی راه دشوارنبودی در میان این بند بسیار
بیا ای دایه بر جانم ببخشایکلید در بیاور بند بگشای
مرا خود از بنه بدبخت زادندهزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهای عشق خویشمدری بسته چه باید نیز پیشم
دلی بسته چو در بر وی ببستندتنی خسته دگر باره بخَستند
نگارم تا دو زلفش برشکستهستبه مشکین سلسله جانم ببستهست
چو از پیشم برفت آن روی زیباشبه چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خستهببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پسنبیند نا جوانمردی ز من کس
خداوندی چو شه زین در برفتهبه من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایمچو خشم آورد با او چون برآیم
اگر پیشم هزاران لشکر آیندنپندارم که با موبد برآیند
خود این جست او ز من زنهاردارینگویی چون کنم زنهارخواری
به رامین ار تو صد چندین شتابیز من این ناجوانمردی نیابی
نشسته شاه شاهان بر در شهرنرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانی گرنه خود کرد آزمایشدگر کرد آزمایش را نمایش
چنان دانم که او آنجا نپایدهم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بدکه بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان رابدی یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماهبه خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیزمکن شه را دگر اندر بدی تیز
به تیمار این یکی شب صابری کنوزان پس تا توانی داوری کن
که من امشب همی ترسم ز موبدکه پیش آید ترا از وی یکی بد
یکی امشب مرا فرمان کن ای ویسکه امشب کور گردد چشم ابلیس
بشد دایه نشد آن ماهپیکرهمی گفت و همی زد دست بر بر
نه روزن دید و رخنه جایگاهینه بر بام سرایش دید راهی
چو تاب مهر جانش را همی تافتز دانش خویشتن را چارهای یافت
سراپرده که بود از پیش ایوانیکی سر بر زمین دیگر به کیوان
برو بسته طناب سخت بسیاریکایک ویس را درمان و تیمار
فگند از پای کفش آن کوه سیمینبدو بر رفت چون پرّنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بامربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پای ماندهگسسته عقد و درّش برفشانده
شکسته گوشوارش پاک در گوشابی زیور بمانده روی نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغروانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشهای بستدرو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پارهقبا شد بر تنش بر، پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایشبه درد آمد ز جستن هر دو پایش
گسسته بند کستی بر میانشچو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیوردریده بود یا افتاده یکسر
برهنه پای گرد باغ گردانبه هر مرزی دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خون و هم از پایهمی گفتی ازین بخت نگون وای
کجا جویم نگار سعتری راکجا جویم بهار دلبری را
همان بهتر که بیهوده نپویمبه شب خورشید تابان را نجویم
به حق دوستی ای باد شبگیربرای من زمانی رنج برگیر
اگر با بیدلان هستی نکورایمنم بیدل یکی بر من ببخشای
که پایت گر جهانی برنورددچو نازک پای من خونین نگردد
نه راهی دور میبایدت رفتننه رنجی سخت ناخوش برگرفتن
گذر کن بر دو نسرین شکفتهیکی پیدا یکی از من نهفته
نگه کن تا کجا یابی کسی راکه رسوا کرد همچون من بسی را
هزاران پردگی را پرده برداشتببرد و در میان راه بگذاشت
هزاران دل بخشم از جای بر کندبه هجران داد تا بر آتش افگند
ببین حال مرا در مهرکاریبدین سختی و رسوایی و زاری
به صد گونه بلا بی هوش و بی کامبه صد گونه جفا بی صبر و آرام
پیام من بدان روی نکو برکه خوبی انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلایز من عنبر بر و بر سنبلش سای
بگو ای نوبهار بوستانیسزای خرمی و شادمانی
بگو ای آفتاب دلرباییبه خوبی یافته فرمان روایی
مرا آتش به جان اندر فگندهبه تاری شب به بام و در فگنده
نکرده با من بیدل مواسانجسته با من مسکین مدارا
مرا بخت بد از گیتی براندهجهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانمچرا هرگز نه همچون مردمانم
کنم از بیدلی و بخت فریادمگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
مرا گفتی چرا ایدر نیاییمن اینک آمدهستم تو کجایی
چرا پیشم نیایی از که ترسیچرا بیمار هجران را نپرسی
گر از دیدار تو نومید گردمبه جان اندر بماند تیر دردم
به جای روی تو گر ماه بینمچنان دانم که تاری چاه بینم
به جای زلف تو گر مشک بویمنماید مشک سارا خاک کویم
به جای دو لبت گر نوش یابمبه جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توی نه مشک و عنبرمرا درمان توی نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیدهستخلیده جان من بر لب رسیدهست
بود تریاک جان من لبانتهمان خورشید بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب کجاییچرا ببریدی از من آشنایی
ببخشاید به من بر، دوست و دشمنچرا هرگز نبخشایی تو بر من
کجایی ای مه تابان کجاییچرا از باختر برمینیایی
چو سیمین آینه سر برزن از کوهببین بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خوردههوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دوردو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاوری کنبه نور خویش ما را رهبری کن
تو ماهی وان نگارم نیز ماهستجهان بی رویتان بر من سیاهست
خدایا بر من مسکین ببخشایمرا دیدار آن دو ماه بنمای
یکی مه را فروغ و روشنایییکی مه را شکوه و پادشایی
یکی را جای برج چرخ گردانیکی را جای تخت و زین و میدان
چو یک نیمه سپاه شب درآمدمه تابنده از خاور برآمد
چو سیمین زورقی در ژرف دریاچو دست ابرنجنی در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشستچنانچون ویس را از جان و رو شست
پدید آمد مرو را یار خفتهمیان گل به سان گل شکفته
بنفشه زلف و نسرین روی رامینز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستانبهاری باد مشکین از گلستان
ز بوی ویس رامین گشت بیداربه بالین دید سروی یاسمین بار
بجست از جای و اندر بر گرفتشپس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
به هم آمیخته شد مشک و عنبردو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهی از زلف او عنبر فشان کردگهی از لعل او شکر فشان کرد
لب هر دو به سان میم بر میمبر هر دو به سان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بویچو دو دیبا نهاده روی بر روی
تو گفتی شیر و باده در هم آمیختو یا گلنار و سوسن بر هم آویخت
ز روی هر دوشان شب روز گشتهز شادی روزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرایانهمه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادیشان همی خندید لالهبه دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشیچنان چون تازه نرگس ناز و گشّی
چو راز دوستی با هم گشادندبه خوشی کام یکدیگر بدادند
زمانه زشت روی خویش بنمودبه تیغ رنج کشت ناز بدرود
سحرگه کار ایشان را چنان کردکه باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کاریچرا زو مهربانی گوش داری
به نزدش هیچ کس را نیست آزرمکه بی مهرست و بی قدرست و بی شرم