بخش ۴۵ - آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس
چو شاه اندر سفر پیروزگر گشتبه پیروزی و کام خویش برگشت
سراسر ارمن و ارّان گرفتهچو باژ از قیصر و خاقان گرفته
شهانش زیر دست و او زبر دستهم از شاهی هم از شادی شده مست
سپهرش جای تاج و جای پیکرزمینش جای تخت و جای لشکر
ز تاجش رخنه دیده روی گردونز رختش کوه گشته روی هامون
ز بخت خویش دیده روشناییز شاهان برده گوی پادشایی
ز هر شاهی و هر کضور خداییبه در غاهش سپاهی یا نوایی
به بند آورده شاهان جهان رابه پیروزی که من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرمپدید آمد به جای سور ماتم
کجا گفتار زرین گیس بشنوددلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز کین دل همی جوشید بر جایزمانی دیر و آنگه جست برپای
نقیبان را به سالاران فرستادیکایک را ز رفتن آگهی داد
پس آنگه کوس غران شد به درگاهکه و مه را ز رفتن کرد آگاه
تبیره بر در خسرو فغان کردکه چندین راه شاها چون توان کرد
همیدون نای روبین شد غریوانبران دو یار در اشکفت دیوان
همی دانست گفتی حال رامینکه او را تلخ گردد عیش شیرین
شه شاهان همی شد کین گرفتهشتاب کشتن رامین گرفته
سپاهی نیمی از ره نارسیدهبه سختی راه یکساله بریده
دگر نیمه کمرها ناگشادهکلاه راه از سر نانهاده
به ناکامی همه با وی برفتندره اشکفت دیوان برگرفتند
یکی گفتی که رهْمان ناتمامستکنون این ره تمامی راه رامست
یکی گفتی همیشه راهواریمکه رامین را ز ویسه بازداریم
یکی گفتی که شه را ویس بدتربه خان اندر ز صد خاقان و قیصر
همی شد شاه با لشکر شتابانچو ابر و باد در کوه و بیابان
به راه اندر چو دیوی گرد لشکرکشیده از زمین بر آسمان سر
ز دیده دیدبان از دز نگه کردسیه ابری بدید از لشکر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاههمی آید به پیروزی شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتادچنان کاندر درختان اوفتد باد
پذیره نا شده او را سپهبدبه درگاهش در آمد شاه موبد
شتابانتر به راه از تیر آرشدو چشم از کین دل کرده چو آتش
چو بر درگاه روی زرد را دیدتوگفتی لاله باد سرد را دید
ز کین زرد روی اندر هم آوردبدو گفت ای دلم را بدترین درد
مرا اندر جهان دادار داوررهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما بهبود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همی گوهر سرشتندندانم کز کدام اختر سرشتند
یکی در جادوی با دیو همبریکی از ابلهی با خر برابر
یو با گاوان به گه پایی سزاییچگونه ویس را از رام پایی
سزاوارم به هر دردی که بینمچو گاوی را به دزداری گزینم
تو از بیرون نشسته در ببستهدرون رامین به کام دل نشسته
تو پنداری که کاری نیک کردیبه کار من بسی تیمار خوردی
ز نادانی که هستی، میندانیکه رامین بر تو میخندد نهانی
تو از بیرون نشسته بانگ دارانبه خانه او نشسته شاد خواران
جهان آگاه گشته، تو، نه آگاهبه چون تو کس دریغ آید چنین گاه
سپهبد زرد گفت ای شاه فرخبه شادی آمدی زین راه فرخ
مکن غمگین به یافه خویشتن رامده در خویشتن راه اهرمن را
تو شاهی آنچه دانی یا ندانیز نیکی و بدی گفتن توانی
مثل شد در زبان هفت کشورشهان دانند باز ماده از نر
کجا شاهان جهان را پیشگاهندنترسند و بگویند آنچه خواهند
اگرچه آنچه تو گفتی یقین نیستکه یارد مر ترا گفتن چنین نیست
تو بر جانم همی بندی گناهیمرا در وی نبوده هیچ راهی
تو رامین را ز پیش من ببردیچه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی
نه مرغی بود کز پیشت بپریدجهانی را به پروازی بدرید
نه تیری بُد بدین دز چون برآمدبدین درهای بسته چون در آمد
ببین مهرت بدین درهای بستهبدو بر، گَرد یکساله نشسته
دزی کش کوه سنگین باره روییندر و بند آهنین و مهر زرین
به هر راهی نشسته دیدبانانبه هر بامی نشسته پاسبانان
اگر رامین هزاران چاره دانستچنین درها گشادن چون توانست
کرا باور فتد هرگز که رامینگشاید بندهای بسته چونین
گر این درهای بسته برگشادنددگر ره مهر تو چون برنهادند
مکن شاها چنین گفتار باورخرد را کن درین اندیشه داور
مگو چیزی که در دانش نگنجدخرد او را به یک جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گوییز بند در بهانه چند جویی
چه سود از بندسخت و استواریچو تو با او نکردی هوشیاری
به دزها بر نگهبانان هشیاربسی بهتر ز قفل و بند بسیار
اگر چه هست والا چرخ گردانشهاب او را نگهبان کرد یزدان
ببستی خانه را از پیش درگاهسپرده جای خویشت را به بدخواه
چه سود این بند اگرچه دل پسندستکه بی شلوار خود شلوار بندست
چه بندی بند شلوارت به کوششکه بی شلوار ازو نایدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر کردمکه چون تو سست رایی را سپردم
هر آن نامی که من کردم به یک سالسراسر ننگ من کردی بدین حال
سرایی بود نامم بوستان رنگسیه کردی در و دیوارش از ننگ
چو لختی دل گرانی کرد با زردکلید درگه از موزه برآورد
بدو افگند گفتا بند بگشایکه نه زین بند سود آمد نه زین جای
شده از جرس درها دایه آگاهشنید آواز گفتار شهنشاه
به پیش ویس بانو تاخت چون بادز شاهنشه مرو را آگهی داد
بدو گفت اینک آمد شاه موبدز خاور سر برآورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزارز کوه کین درآمد سیل تیمار
هم اکنون اژدهایی تند بینیکه با وی جادوی را کند بینی
هم اکنون آتشی بینی جهان سوزکه با دودش جهان را شب بود روز
چو درماندند ویس و دایه از چارفرو هشتند رامین را به دیوار
بشد رامین دوان بر کوه چون غُرمروانش پر نهیب و دل پر از گُرم
خروشان بیدل و بی صبر و بی جفتدوان در کوهها با دل همی گفت
چه خواهی ای قضا از من چه خواهیکه کارم را نیاری جز تباهی
همی خواهی که با بختم ستیزیبه تیغ هجر خون من بریزی
گهی جان مرا سختی نماییگهی عیش مرا تلخی فزایی
چو تیرانداز شد گشت زمانهفراقش تیر و جان من نشانه
قرارم چون شکسته کاروانیستروانم چون کشفته دودمانیست
بدم بر گاه دی چون شهر یارانکنون غُرمی شدم بر کوهساران
[دو چشمم ابر بارندست بر کوهفتاده بردلم صد گونه اندوه]
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگبگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد کبگ با من گاه شبگیرتو گویی کبگ بم گشستهست و من زیر
نباشد با خروشم رعد همبرکه آن از دود خیزد این از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتاکه آن قطره ست و این آشفته دریا
[مرا دل بود و دلبر هر دو در برکنون نه دل بماندهستم نه دلبر]
[چنان کاری بدین خوبی چنین گشتتو گویی آسمان من زمین گشت]
بهاران بود آن خوش روزگارمنیابم بیش در گیتی قرارم
چو رامین رفت لختی بر سر کوهدو چشم از گریه چون میغ از بر کوه
غم هجران و یاد دلربایشفروبستند گویی هر دو پایش
نبودش هیچ چاره جز نشستنزمانی بر دل و دلبر گرستن
کجا چون دیده ریزد اشک بسیارگشاده گردد از دل ابر تیمار
نبینی کابر پیوسته برآیدچو باران زو ببارد برگشاید
به هر جایی که بنشست آن و فاجویهمی راند از سرشک دیدگان جوی
به تنهایی سخنهایی سرایانکه گویند آن سخن مهر آزمایان
همانا دلبرا حالم ندانیکه چون تلخست بی تو زندگانی
چنانم در فراقت ای دلارامکه بر من میبگرید کبگ در دام
که زیرا مستمند و دل فگارموز احوال تو آگاهی ندارم
ندانم چه نهیب آمد به رویتچه سختی دید جان مهر جویت
مرا شاید که باشد درد و آزارمبادا مر ترا خود هیچ تیمار
فدای روی خوبت باد جانمفدای من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرتکه بر جانم نگاریدهست چهرت
اگر خوبیت یک یک برشمارمسر آید زان شمردن روزگارم
اگر گریم مرا گریه سزا شدکه چونان خوبرو از من جدا شد
به صد لابه همی خواهم ز دادارنمانم تا ترا بینم دگر بار
و لیکن چون ز تو تنها بمانمنپندارم که تا فردا بمانم
چو ویس دلبر از رامین جدا ماندتو گویی در دهان اژدها ماند
چو دیوانه دوید اندر شبستانزنان دو دست سیمین بر گلستان
گه از روی نگارین گل همی کندگه از زلف سیه سنبل همی کند
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویشهوا پر دود و آذر شد ز هویش
چو از دل برکشیدی آذرین هوروان از سر بکندی عنبرین مو
دز اشکفتش شدی مانند مجمردرو آتش ز مشک و هم ز عنبر
همی زد مشت بر سینه بی آزرمهمی راند از مژه خونابهٔ گرم
دلش بد همچو تفته آهن و رویکه گاه کوفتن آتش جهد زوی
هم از دیده رونده سیل گوهرهم از گردن گسسته عقد زیور
زمین چون آسمان گشته ازیشانبرو گوهر چو کوکبهای رخشان
ز تن بر کنده زربفت بهاریسیه پوشید جامه سو کواری
دلش پر درد گشته روی پر گردنه از موبدش یاد آمد نه از زرد
همه تیمارش از بهر دلارامکجا زو دور شد ناگاه و ناکام
چو آمد شاه موبد در شبستانبدیدش کنده روی چون گلستان
چهل تا جامهٔ وشی و بیرمبه سان رشته در هم بسته محکم
به پیش ویس بانو اوفتادههنوز از وی گرهها ناگشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دایهکه خود پتیاره را او بود مایه
به خاک اندر نشسته ویس بانودریده جامه و خاییده بازو
کمندین گیسوان از سر بکندهپرندین جامهها از بر فگنده
همه خاک زمین بر سر فشاندهز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ویسا دیو زاداکه نفرین دو گیتی بر تو بادا
نه از مردم بترسی نه ز یزداننه نیز از بند بشکوهی و زندان
فسوس آید ترا اندرز و پندمچو خوار آید ترا زندان و بندم
نگویی تا چه باید کرد با توبجز کشتن چه شاید کرد برگو
زبس کت هست در سر رنگ و افسونچه کو و دز ترا چه دشت و هامون
اگر بر چرخ با این عادت گستشوی گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بندنه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
ترا زین پیش بسیار آزمودمچه پاداش و چه پادافره نمودم
نه از پاداش من رامش پذیرینه از پادافرهم پرهیز گیری
مگر گرگی همه کس را زیانکارمگر دیوی ز نیکی گشته بیزار
ز منظر همچو گوهر با کمالیز مخبر همچو بشکسته سفالی
به خوبی و لطیفی چون روانیز غدر و بی وفایی چون جهانی
دریغ این صورت و دیدار نیکوبیالوده به چندین گونه آهو
بسی کردم به دل با تو مدارابسی گفتم نهان و آشکارا
مکن ویسا مرا چندین میازارکه آزارم هلاکت آورد بار
ز نادانی بکِشتی تخم زشتیبه بار آمد کنون تخمی که کشتی
ندارم بیش ازین در مهرت امیداگرچه تو نیی جز ماه و خورشید
نجویم بیش ازین با تو مداراکه گشت آهوت یکسر آشکارا
به چشمم ماه بودی مار گشتیزبس خواری که جستی خوار گشتی
نجویم نیز مهر تو نجویمکه من نه آهنم نه سنگ و رویم
چه آن روزی که من با تو گذارمچه آن نقشی که بر آبی نگارم
چه آن پندی که من بر تو بخوانمچه آن تخمی که در شوره فشانم
اگر هرگز ز گرگ آید شبانیز تو آید وفا و مهربانی
اگر تو نوشی از تو سیر گشتمنهال صابری در دل بکشتم
چنان چون من ز تو شادی ندیدمز دیدارت همه تلخی چشیدم
کنم کردار با تو چون تو کردیخورم زنهار با تو چون تو خوردی
جنان سیرت کنم از جان شیرینکجا هرگز نیندیشی ز رامین
نه رامین هرگز از تو شاد باشدنه هرگز دلت زو او یاد باشب
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبورنه تو با او نشینی مست و مخمور
نه او با تو نماید رودسازینه تو او را نمایی دلنوازی
به جان چندان نهیب آرم شما راکه بر هر دو بنالد سنگ خارا
شما تا دوستی با هم نماییدمرا دشمنترین دشمن شمایید
هر آن گاهی که با هم عشق بازیدبجز تدییر جان من نسازید
من اکنون بر شما گردانم این کاردل از دشمن بپردازم به یک بار
اگر رای دل فرزانه دارمچرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواهچه آن کش خفته باشد شیر در راه
چه آن کش دشمنی باشد نگهبانچه آن کش مار باشد در گریبان
پس آنگه رفت نزد ویس بانوگرفتش هر دو مشک آلود گیسو
ز تخت شیر پا اندر کشیدشمیان خاک و خاکستر کشیدش
بپیچیدش بلورین بازو و دستچو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازیانه زدش چندانابر پشت و سرین و سینه و ران
که اندامش چو ناری شد کفیدهوزو چون ناردانه خون چکیده
همی شد خونش از اندام سیمینچو ریزان باده از جام بلورین
ز کافوری تنش شنگرف میزادچنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
تنش بسیار جای از زخم چون نیلروان از نیل خون سرچشمهٔ نیل
کبودی اندر آن سرخی چنان بودکه گفتی لالهزار و زعفران بود
پس آنگه دایه را زان بیشتر زدکجا زخمش همه بر دوش و سر زد
بی آزرمش همی زد تا بمیردو یا از زخم چونان پند گیرد
بیفتادند ویس و دایه بیهوشز خون اندام ایشان ارغوان پوش
چو بیجاده به نقره برنشاندهو یا خیری به سوسن برفشانده
ندانست ایچ کس کایشان بماننددگر ره نامه روزی بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگندبه مرگ هردوان دل کرد خرسند
در خانه بریشان سخت بستهجهانی دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بیاوردز گُردانش یکی او را بدل کرد
به یک هفته به مرو شایگان شدز غم خستهدل و خستهروان شد
پشیمان گشته بر آزردن جفتنهانی روز و شب با دل همی گفت
چه دود است این که از جانم برآمدازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود این خشم و این آزار چندینبه جانانی که چون جان بود شیرین
اگرچه شاه شاهان جهانمدرین شاهی به کام دشمانم
چرا با دلبری تندی نمودمکه در عشقش چنین دیوانه بودم
چرا ای دل شدهستی دشمن خویشبه دست خویش سوزی خرمن خویش
همانا عاشقا با جان به کینیکه با امروز فردا را نبینی
به نادانی کنی امروز کاریکه فردا زو گزد بر دلت ماری
مبادا هیچ عاشق تند و سرکشکه تندی افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردبارینبیند خرمی از مهرکاری
چرا تندی نماید مهربانیکه از دلدار نشکیبد زمانی
گناه دوست عاشق دوست داردز بهر آنکه تا زو درگذارد