گنج

بخش ۴۴ - آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس

چو رامین آمد از گرگان سوی مروتهی بد باغ شادی از گل و سرو
ندید آن قد ویس اندر شبستانبهشتی سرو و بار او گلستان
نه گلگون دید طارم را ز رویشنه مشکین یافت ایوان را ز مویش
بدان خوشی و خوبی جایگاهیابی دلبر به چشمش بود چاهی
تو گفتی همچو رامین باغ و ایوانز بهر آن صنم بودند گریان
چو رامین دید جای دوست بی دوستچو ناری بشکفید اندر تنش پوست
فروبارید چشمش ناردانهچو قطر باده ریزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالیدنگارین رو بر آن بومش بمالید
چنان بلبل که نالد زار بر جفتهمی نالید و در ناله همی گفت
سرایا تو همان خرم سراییکه بودت آن صنم کبگِ سرایی
تو گردون بودی و خوبان ستارهولیکن مشرق ایشان را نظاره
روان بد در میان‌ْشان آفتابیخرد را فتنه‌ای دل را عذابی
زمین از روی او بت روی گشتههوا از بوی او خوشبوی گشته
به هر کنجی همی نالید رودیسرایان لعبتی با او سرودی
به درگاه تو بر، شیران رزمیبر ایوان تو بر، گوران بزمی
کنون در تو نبینم آن حصارهکزو آمد همی ماه و ستاره
نه شیرانند بر جا و نه گوراننه چندانی سپاه و خنگ و بوران
نه آنی آنکه من دیدم نه آنیکزین گیتی به رامین خود تو مانی
جهان جادو و خودسازست و خودکامستم کرده‌ست بر تو همچو بر رام
ز تو بُرده‌ست روز شادمانیز رامین برده روز کامرانی
دریغا آن گذشته روزگاراکه چندان کام و شادی بود ما را
نپندارم که روزی باز بینمترا شادان و بر تختت نشینم
که روز کامرانی گر بدان حالاز آن بهتر که بی کامی به صد سال
چو بسیاری بگفت و گشت نومیدز روی آن جهان آرای خورشید
برون آمد ز دروازه غریواننهاده روی زی اشکفت دیوان
بیابان کوه بود و راه دشواربه چشمش بود گلزار و سمنزار
به راه اندر شب و روشن یکی بودکه جانش را صبوری اندکی بود
به نزد دز چنان آمد که شب بودشبش دیدار دلبر را سبب بود
ندیدندی به روزش دیده بانانندیدندی به شب در، پاسبانان
همی دانست خود رامین گربزکه دلبندش کجا باشد در آن دز
بدان سو شد که جای دلبرش بودبه تاری شب نشان خویش بنمود
نبود اندر جهان چون او کمان‌ورنه نیز از جنگیان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپیوستچو برق تیز بگشادش ازو دست
بدو گفت ای خجسته مرغ بیجانرسول من توی نزدیک جانان
تو هر جایی بری پیغام فرقتببر اکنون ز من پیغام وصلت
چنان کاو خواست تیرش همچنان شدبه بام آفتاب نیکوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرایشنشست اندر سریر شیر پایش
سبک دایه برفت و تیر برداشتز شادی تیره شب را روز پنداشت
ببرد آن تیر پیش ویس دلبربدو گفت این همایون تیر بنگر
رسول است این ز رامین خجستهازان رویین کمان او بجسته
کجا فرخ نشان رام داردهمش فرخندگی زین نام دارد
سروش آمد سوی اشکفت دیوانازو روش شد این تاریک ایوان
برآمد آفتاب نیکبختیببرد از ما شب اندوه و سختی
ازین پس با هوای دل نشینیبجز شادی و کام دل نبینی
چو ویسه دید تیر دوستگان رابرو نامش نگاریده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبرگهی بررخ نهاد و گه به دل بر
گهی گفت ای خجسته تیر رامینگرامی تر مرا از دو جهان‌بین
همه کس را کند زخم تو خستهمرا از خستگی کردی تو رسته
رسولی تو از آن دست و کف رادکه تا جاوید طوق گردنم باد
کنم پیکانت از یاقوت سودهچو سوفارت ز درّ نابسوده
کنم از سینه‌ام سیمینه ترکشخداوندت بدان ترکش بود گش
دل از هجران رامین ریش دارمدرو صد تیر چون تو بیش دارم
ولیکن تا تو نزد من رسیدیهمه پیکانم از دل برکشیدی
جز از تو تیر پیکان کش ندیدمپیامی چون پیامت خوش ندیدم
چو رامین تیر پرتابش بینداختسپاه دیو اندیشه برو تاخت
که تیر من کنون یارب کجا شدروا شد کام من یا ناروا شد
اگر ویسه شدی از حالم آگاهبه صد چاره بجستی مر مرا راه
پس آنگه گفت با دل کای دل منبده جان و مترس از هیچ دشمن
به یزدان جهان و ماه و خورشیدبدان مینو کجا داریم امید
کزین دز برنگردم تا بدان گاهکه یابم سوی کام خویشتن راه
اگر دیوار او باشد از آهنبه آتش تافته همچون دل من
به گِردش کنده‌ای پر زهر جان‌گیرسوی کنده جهانی مرد چون شیر
سر دیوار او پر مار شیباجهان از زخم او شد ناشکیبا
بدو در مردمش همواره جادویکایک برق چنگ و کوه بازو
دمان باد سموم از زهر ایشانمیان باد زهر آلوده پیکان
دل از مردی درو هم راه جستیدر و دیوار او در هم شکستی
نترسیدی دلم زان مار جادوبه فرّ کردگار و زور بازو
برون آوردمی زو دلبرم رازمانه سجده کردی خنجرم را
ببوسیدی دلیری هر دو دستمز بس که گردن گردان شکستم
مرا تا جان شیرین یار باشدوفای ویس جستن کار باشد
نترسم گرچه بینم یک جهان مردهمه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم کیوان گر ایشانند سرکشمنم دریا گر ایشانند آتش
ز یک تخمیم در هنگام گوهربداند هر کسی به را ز بدتر
از این سو مانده در اندیشه در راموز آن سو ویس بانو مانده در دام
زبان از دوستداری رام گویانروان از مهربانی رام جویان
بر آتش روی اندیشه همی شستو صال دوست را در چاره میجست
فسونگر دایه گفت ای جان مادرترا بخت است جفت و چرخ یاور
ز بختت آنکه اکنون وقت سرماستجهان همواره چون بفسرده دریاست
کنون از دست سرمای زمستاننشیند دیدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اکنوندو بار آید به شب از خانه بیرون
چو مرد پاسبانت نیست بر بامنکو گردد همه کارت سرانجام
کجا رامین درین نزدیکی ماستاگرچه او ز تاریکی نه پیداست
همی داند که ما در دز کجاییمنشسته در سرای پادشاییم
بسی بود او درین دز با شهنشاهبه هر سنگی بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه کاو را دل گشاده استسوی دیوار دز در برنهاده است
درش بگشا و پس آتش برافروزبه شب بنمای رامین را یکی روز
کجا چون او ببیند روشناییدلش یابد از اندیشه رهایی
دوان آید ز هامون سوی دیواربر آوردنش را آنگه کنم چار
بگفت این دایه آنگه همچنین کردبه تنبل دیو را زیر نگین کرد
چو رامین روشنایی دید و آتشبه پیش روشنایی ماه دلکش
بدانست او که آن خانه کجای استوز آتش مهربانش را چه رای است
چو زرین دید از آتش افسر کوهدوان آمد ز هامون بر سر کوه
نرفتی غرم پیونده در آن جایتو گفتی گشت پران مرغ را پای
چنین باشد دل اندر مهربانینه از سختی بنالد نه زیانی
ز آز وصل دیگر کیش گیردغم عالم به جان خویش گیرد
درازی راه را کوته شماردچو شیر تند را روبه شمارد
بیابانش چو کاخ و گلشن آیدسرابش همچو دشت سوسن آید
چه پر از شیر نر بیند نیستانچه پر طاووس نر بیند گلستان
چه دریا پیش او آید چه جوییچه کهسارش به پیش آید چه مویی
هوا او را دهد چندان دلیریکه گویی از جهان آمدش سیری
هوا را بهتر از دل مشتری نیستازیرا بر دل کس داوری نیست
هوا خرد به آرام دل و جانچنان داند که چیزی یافت ارزان
هوا زشتی و نیکی را نداندخرد زیرا هوا را کور خواند
اگر بودی هوا را نور دیدارنبودی هیچ زشتی را خریدار
چو رامین تنگ شد در پای دیواربدیدش ویسه از بالای دیوار
چهل دیبای چینی بسته در همدو تو برهم فگنده سخت محکم
فروهشتند بر دلخسته رامینبرو بر رفت رامین همچو شاهین
چو بر دز رفت بام دز چنان بودکه ماه و زهره را با هم قران بود
به یک جام اندر آمد شیر با ملبه یک باغ اندر آمد سوسن و گل
به هم آمیخته شد زر و گوهرچو اندر هم سرشته مشک و عنبر
جهان‌نوش و گلابی در هم آمیختتو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت
شب تیره درخشان گشت و روشنمه دی گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بیاسوددو بیجاده لب از بوسه بفرسود
دو دیبا روی چون فرخار و نوشادبپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
به شادی هر دو در کاشانه رفتندبه سیمین دست، جامِ زر گرفتند
بیفگندند بار فرقت از دوشز مِیْ دادند کشت عشق را نوش
گهی مرجان به بوسه شاد کردندگهی حال گذشته یاد کردند
گهی رامین بگفتی زاری خویشز درد عشق و هم بیماری خویش
گهی ویسه بگفتی آن همه بدکه با او کرد شاهنشاه موبد
شب دی ماه و گیتی در سیاهیچو دیوی گشته از مه تا به ماهی
سه گونه آتش از سه جای رخشانبه خانه در، گل افشان بود از ایشان
یکی آتش از آتشگاه خانهچو سرو بسدّین او را زبانه
دگر آتش ز جام مِیْ فروزاننشاط او چو بخت نیک‌روزان
سیم آتش ز روی ویس و رامیننشان دود آتش زلف مشکین
سه یار پاک دل با هم نشستهدرِ کاشانه‌ها چون سنگ بسته
نه بیم آنکه دشمن گردد آگاهنشاط و عیش را بسته شود راه
نه بیم آنکه روزی دور گردندز روی یکدگر مهجور گردند
شبی چونان، به از عمری نه چونانچه خوش بود اندر آن شب وصل ایشان
چو رامین روی ویس دلستان دیدبه کام خویش هنگام چنان دید
سرودی گفت خوش بر رود طنبوربه آوازی که برکندی دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج دیدیبلا بردی و ناکامی کشیدی
به آسانی نیابی شادکامیبه بی رنجی نیابی نیکنامی
به هجر دوست گر دریا بریدیز وصل دوست بر گوهر رسیدی
دلا گر در جدایی رنج بردیز رنج خویش اکنون بر بخوردی
ترا گفتم بجا آور صبوریکه نزدیکی بود فرجام دوری
زمستان را بود فرجام نوروزچنان چون تیره شب را عاقبت روز
چو در دست جدایی بیش مانیز وصلت بیش باشد شادمانی
هر آن کاری که چارش بیش سازیچو کام دل بیابی بیش نازی
منم از آتش دوزخ برستهبهشتی گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رویت بوستان استبه دی مه از رخانت گلفشان است
وفا کِشتم مرا شادی بر آوردمه تابان به مهرم سر درآورد
وفاداری پسندیدم به هر کارازیرا شد جهان با من وفادار
چو بشنید این سخنها ویس دلبربه یاد دوست پُر مِیْ کرد ساغر
چو نرگس داشت زرین جام بر دستچو شمشاد روان از جای برجست
بگفت این باده کردم یاد رامینوفادار و وفاجوی و وفا بین
امیدم را فزون از پادشاییدو چشمم را فزون از روشنایی
برو دارد دلم جان بیش امیدکه دارد مردم گیتی به خورشید
بود تا مرگ در مهرش گرفتاروفاداریش را باشم پرستار
به یادش گر خورم زهر هلاهلشود نوش روان و داروی دل
پس آنگه نوش کرد آن جام پر میز رامین جام را صد بوسه در پی
هر آن گاهی که جام مِیْ کشیدیبه نُقل از بوسگان شکر چشیدی
چه خوش باشد به خلوت باده خوردنبه مشکین زلف جانان لب ستردن
چو مُیْ خوردی لبش زی خود کشیدیپسِ مِیْ شکّر میگون چشیدی
گهی مستان غنودی در بر یارمیان مشک و سیم و نار و گلنار
بدین سان بود نُه مَه پیش رامینعقیق تلخ با یاقوت شیرین
عقیقش آوریدی گنج مستیچو یاقوتش بریدی رنج و سستی
عقیق از جام زرین گشته رخشانچو یاقوتش ز پروین گشته خندان
به شادی بود هر شب تا سحرگاهکنارش پر گل و بالینش پر ماه
سحرگاهان بجستندی از آرامبه رامش دست بردندی سوی جام
چو ویسه جام باده برگرفتیدلارامش سرودی خوش بگفتی
مِیِ خون رنگ بِزْداید ز دل زنگمی رنگین به رخ باز آورد رنگ
هوا درد است و مِیْ درمان درد استغمان گَرد است و مِیْ باران گَرد است
گر اندوه است، مِیْ انده‌ربای ستوگر شادیست، مِیْ شادی فزای است
کجا انده بود اندوه سوز استکجا شادی بود شادی فروز است
مرا امروز دولت پایدار استنگارم پیش و کارم چون نگار است
گهی هستم میان سوسن و گلگهی هستم میان مشک و سنبل
لبم را شکر میگون شکار استچو باغم را گل میگون به بار است
ز دولت هست بورم سخت شاطربه راه کام رفتن سخت قادر
من آن بازم که پروازم بلند استشکارم آفتاب دل پسند است
تذور و کبگ نپسندم که گیرمنباشد صید جز بدر منیرم
نشاط من چو شیر چنگ رویینبه کام دل گرفته گور سیمین
فروکردم ز سر افسار دانشنهادم پای در بازار رامش
نباشد ساعتی بی کام جاممنباشد ساعتی آسوده کامم
همه سال از رخ و زلف و لب یارگل و مشک و شکر بینم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رویشنخواهم مشک با خوش بوی مویش
مرا این جای فردوس برینستکه در وی حور با من همنشینست
ندیدم خور گشت و ساقیم ماهچرا پس مِیْ نگیرم گاه و بیگاه
پس آنگه گفت با ویس سمنبربه گفتاری بسی خوشتر ز شکر
بیار ای ماه جام نوش گلگونچو رویت لعل و چون وصلت همایون
نه خویشتر زین بودمان روزگارینه نیکوتر ز رویت نوبهاری
بهانه چیست گر بی غم نباشیمبه روز خرمی خرم نباشیم
بیا تا ما کنون خرم نشینیمکه فردا هرچه باشد خود ببینیم
بیا تا بهره برداریم ازین روزکه هرگز باز ناید روز امروز
نه تو خواهی ز روی من جدایینه من خواهم ز عشق تو رهایی
چنین باید وفا و مهربانیچنین باید نشاط و زندگانی
اگر بخشش چنین رانده‌ست دادارببینیم آنچه او رانده‌ست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندندمرا بیمار در گرگان بماندند
چو یزدان بخشش من راند با تومرا بر آسمان بنشاند با تو
که داند کرد این جز کردگاریکه یاور نیستش در هیچ کاری
وزان پس همچنین مانند نه ماهبه شادی و به رامش گاه و بیگاه
گهی مست و گهی مخمور بودنددر آسایش همان رنجور بودند
نهاده خوردنی صد ساله افزوننبایست هیچ چیزی‌شان ز بیرون
بدیدند از همه کامی رواییبکندند از جگر خار جدایی
نه دل بگرفت رامین را ز رامشنه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
دو تن در مهربانی همچو یک تنبجز خوردن ندانستند و خفتن
گهی مِیْ در کف و گه دوست در برنشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوی مهربانیبه مِیْ پرورده شاخ زندگانی
در دز با در اندوه بستهسرِ خُم با سرِ توبه شکسته
سه کس در خرمی انباز گشتهز گیتی کار ایشان راز گشته
ندانست هیچ دشمن راز ایشانمگر در مرو زرین گیس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتربه پیکر مهتر خوبان کشور
رخش خورشید گشته نیکوی رادلش استاد گشته جادوی را
چنان در جادوی او بود استادکه لاله بشکفانیدی ز فولاد
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاهبرفت اندر سرای و گلشن شاه
غریوان از همه سو ویس را جستبه رود دجله روی خویش را شست
نه چشمش دید جان افزای رویشنه مغزش یافت مهر انگیز بویش
به یاد ویس گریان و نوان بودچو دیوانه به هر کُنجی دوان بود
پس آنگه زود رفت از مرو بیرونچو راه خستگان راهش پر از خون
عنان برتافت از راه بیابانبه راه کوه بیرون شد شتابان
پلنگی بود گفتی جفت جویانبه ویرانی در آن کهسار پویان
نشیبش را کشیده بن به قارونفرازش را کشیده سر به گردون
چنان دشتی که با وی بادیه باغچنان کوهی که با وی طور چون راغ
گهی رامین چو یوسف بود در چاهگهی مانند عیسی بود بر ماه
همی دانست زرین گیس جادوکه درد رام را ویس است دارو
به یاد ویس گریان و نوانستچو دیوانه به کوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پیشنیاید تا نیابد داروی خویش