بخش ۴۱ - آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ
جهان را گوهر و آیین چنین استکه با همگوهران خود به کین است
هر آن کس را که او خواند براندهر آن چیزی که او بخشد ستاند
بود تلخش همیشه جفت شیرینچنان چون آفرینش جفت نفرین
شبش با روز باشد ناز با رنجبلا با خرمی بدخواه با گنج
نباسد شادمانی بی نژندینه پیروزی بود بی مستمندی
بخوان این داستان ویس و رامینبدو در، گونهگون کار جهان بین
گهی اندوه و گه شادی ننودهگهی بدخواه و گاهی دوست بوده
چو شاهنشاه دل خوش کرد با ویسدگر ره در میان افتاد ابلیس
فُروکُشت آن چراغ مهربانیبکند از بن درخت شادمانی
شهنشه موبد از قیصر خبر یافتکه قیصر دل ز راه مهر برتافت
ز بدراهی نهادی دیگر آوردبه خودکامی سر از چنبر برآورد
همه پیمانهای کرده بشکستبسی کسهای موبد را فروبست
ز روم آمد سپاهی سوی ایرانبسی آباد را کردند ویران
نفیر آمد به درگاه شهنشاهبه تارک برفشانان خاک درگاه
خروشان سربهسر فریاد خواهانز بیداد زمانه داد خواهان
شهنشه رای زد رفتن به پیگارز باغ ملک برکندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامهها کردز هر شهری یکی لشکر بیاورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندانکه دشت مرو تنگ آمد بریشان
ز درگاهش بر آمد نالهٔ نایبه راه افتاد شاه لشکر آرای
سفر باد خزان شد مرو گلزارچو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بیرون برد شاهنشاه لشکربه یاد آمدْش کار ویس دلبر
که رامین را چگونه دوستدارستدلش با وی چگونه سازگارست
به نادانی ز من بگریخت یک بارمرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار
اگر یک ره دگر چونان گریزدبه تیغ هجر خون من بریزد
پس آن به کش نگه دارم بدین بارکجا غم خوردم از جستنْش بسیار
جدایی را نیارم دید ازین پسهمین یک ره که دیدهستم مرا بس
هر آنگاهی که باشد مرد هشیارز سوراخی دو بارش کی گزد مار
شتر را بی گمان زانو ببستنبسی آسانتر از گم گشته جستن
چو زین اندیشها با دل همی راندهمانگه زرد فرخ زاده را خواند
بدو گفت ای گرانمایه برادرمرا با جان و با دیده برابر
نگر تا تو چنین کردار دیدیویا از هیچ داننده شنیدی
که چندین بار با من کرد رامیندلم را سیر کرد از جان شیرین
همه ساله همی سوزد بر آذرز دست دایه و ویس و برادر
بماندهستم به دست این سه جادوبرین دردم نیفتد هیچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسندنه از دوزخ نه از یزدان بترسند
چه شاید کرد با سه دیو دژحیمکه نز شرم آگهی دارند و نز بیم
کند بی شرم هر کاری که خواهدنترسد زانکه آب او بکاهد
اگرچه شاه شاهان جهانمز خود بیچارهتر کس را ندانم
چه سودست این خداوندی و شاهیکه روزم همچو قیرست از سیاهی
همه کس را به گیتی من دهم دادمرا از بخت خود صد گونه فریاد
ستم دیده ز من مردان صف درکنون گشته زنی بر من ستمگر
همه بیداد من هست از دل منکه گشت از عاشقی همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهدکه خون من همی در جام خواهد
سیه شد روی نام من به یک ننگنشوید آب صد دریا ازو زنگ
ز یک سو زن مرا دشمن گرفتهوزو خورشید نام من گرفته
ز دیگر سو کمین کرده برادرز کین بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا کی دست یابدکه چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام کارمچه خواهد کرد با من روزگارم
درین اندیشه روز و شب چنانمکه با من نیست پنداری روانم
جرا جویم به صد فرسنگ دشمنکه دشمن هست هم در خانهٔ من
به در بستن چرا جویم بهانهکه آب من برآمد هم ز خانه
به پیری در بلایی اوفتادمکجا با او بشد گیتی ز یادم
کنون باید همی رفتن به پیگاربماندن ویس را ایدر به ناچار
حصار آهین و بند رویینبسنبد تا ببیند روی رامین
ندانم هیچ چاره جز یکی کارکه رامین را برم با خود به پیگار
بمانم ویس را ایدر غریوانببسته در دز اشکفت دیوان
چو باشد رام در ره ویس در بندنیابند ایچ گونه روی پیوند
ولیکن دز به تو خواهم سپردنترا باید همی تیمار خوردن
دل من بر تو دارد استواریکه در هر کار داری هوشیاری
نباید مر ترا گفتن که چون کنز هر کاری تو هشیاری فزون کن
نگه دار این دو جادو را در آن دزز رنگ و چارهٔ رامین گربز
دو صد منزل زمین پیمود خواهمبه نیکی نام خود بفزود خواهم
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگشود نامی که میجویم همه ننگ
اگرچه خانهکن باشد دوصد کسمر ایشان را شکافنده یکی بس
مرا سه جادو اندر خانگاهندکه در نیرنگ جستن سه سپاهند
ز دیوان گر هزاران لشکر آیندبه دستان این سه جادو برتر آیند
مرا چونان که تو دیدی ببستندامید شادیم در دل شکستند
به تنبل جامهٔ صبرم بریدندبه زشتی پردهٔ نامم دریدند
نبیند غرقه از دریای جوشانسه یک زان بد که من دیدم ازیشان
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاهبدو گفت ای به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندین بار تیمارکه از تیمار گردد مرد بیمار
زنی باری که باشد تا تو چندینازو افغان کنی با اشک خونین
گر او در جادوی جز اهرمن نیستزبونتر زو کسی در دست من نیست
نیابد هیچ بادی نزد او راهنتابد بر رخانش بر، خور و ماه
نبیند تا تو باز آیی ز پیگاردر آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
نگه دارم من آن جادو صنم راچو دارد مردم سفله درم را
گرامی دارمش همواره چونانکه دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گردبرفت و ویس بانو را به دز برد