گنج

بخش ۴۰ - نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۷۷ بیت
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهمدگر باره شدند از مهر بی غم
گناه رفته را پوزش نمودندبه پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزی یکی روزنشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهادهچه روی ویس در وی لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاندبه روی هر دو کام دل همی راند
نصیب گوش بودش چنگ رامیننصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهی بنواختی چنگز شادی بر سر آب آمدی سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتیکه روی ویس مثل گل شکفتی
مدار ای خسته دل اندیشه چندینکه نه یکباره سنگینی نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندیز دل منمای چندین مستمندی
زمانی دل به رود و باده خوش داربه جام باده بنشان گرد تیمار
اگر مانده‌است لختی زندگانیسر آید رنجهای این جهانی
همان گردون که بر تو کرد بیدادبه عذر آید ترا روزی دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشیوزین اندیشها آزاد باشی
اگر حال تو دیگر کرد گیهانمرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را می در سر آویختخرد را مغز او با می برآمیخت
ز رامین خوش سرودی خواست دیگربه حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودی گفت رامینکه از دل برگرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانیسخنور ماه دیدم آسمانی
شکفته باغ دیدم نوبهاریسزای آنکه در وی مهر کاری
گلی دیدم درو اردیبهشتینسیم و رنگ او هر دو بهشتی
به گاه غم سزای غمگساریگه شادی سزای شاد خواری
سپردم دل به مهرش جاودانیز هر کاری گزیدم باغبانی
همی گردم میان لاله‌زارشهمی بینم شکفته نو بهارش
من اندر باغ روز و شاب مجاوربد اندیشم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه بایدبه هر کس آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردانازیرا مه بدو داده‌ست یزدان
چو بشنید این سرود آزاده خسروز شادی گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلْش برخاستز ویس ماه پیکر جام مِیْ خواست
بدان کز مِیْ کند یکباره مستیفرو شوید ز دل زنگار هستی
سمن‌بر ویس گفت ای شاه شاهانبه شادی زی به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزی چنین بادهمه کارت سزای آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردنبه نیکی آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیندبه شادی ساعتی با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروزگر شاهکنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانیکه چون او نیست شه را مهربانی
پس آنگه دایه را زی شاه خواندندبه پیش ویس بر کرسی نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو مِیْ دهکه مِیْ خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کردبه شادی مِیْ همی داد و همی خورد
می اندر مغز او بنمود گوهردل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را می همی دادنهان از شاه گفتش ای پریزاد
به شادی و به رامش خور می نابکه کِشت عشق را از مِیْ دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندیدنهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر بادبه بوم مهر کشتت نیک بر باد
همی تا جان ما بر جای باشددل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران راکجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشی من ز تو شادمرا تو یاد باشی من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشی باددل موبد ز تیمار آتشی باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشانسخنهایی که می گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیدهبه مردی داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه مِیْ تو بگساربه رامین گفت رامین چنگ بردار
سرود عاشقان بر چنگ بِسْرایسخن کم گوی و شادی‌مان بیفزای
وزان پس داد دایه می بدیشانشده رامین ز مهر دل خروشان
سرودی گفت بس شیرین و دلگیرتو نیز ار می همی گیری چنان گیر
مرا از داغ هجران زرد شد رویبه می زردی ز روی من فروشوی
می گلگون کند گلگون رخانمزداید زنگ اندیشه ز جانم
چو باشد رنگ رویم ارغوانینداند دشمنم درد نهانی
به هر چاره که بتوانم بکوشممگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روز و شب مست و خرابمکه جز مستی دگر چاره نیابم
چه خوشی باشد آن میخوارگی راکزو درمان کنی بیچارگی را
همیسه مست باشم مِیْ گسارمبدان تا از غم آگاهی ندارم
خبر دارد تو گویی ماه‌رویمکه من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانمهمی بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهٔ بیچارگانیمرا و جز مرا چاره تو دانی
چنان کز شب برآری روز روشنازین محنت برآری شادی من
چو رامین چند گه نالید بر چنگهمی از نالهٔ او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانیپدید آمد نهانی را نشانی
دلی در تفّ آتش مانده ناکامچگونه یافتی در آتش آرام
چو مستی جفت شد با مهربانیدو آتش را فروزنده جوانی
دل رامین صبوری چون نمودیبه چونان جای چون بر جای بودی
جوان و مست و عاشق چنگ در برنشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانیپدید آید ز حال مهربانی
چنان آبی که گردد سخت بسیاربسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گرددبه پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از می مست شد پیروزگر شاهبه شادی در شبستان رفت با ماه
به جای خویش شد آزاده رامینمرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درددر آن مستی مرو را سرزنش کرد
بدو گفت ای دریغ این خوبروییکه با او نیست لختی مهرجویی
تو چون زیبا درختی آبداریشکفته نغز در باغ بهاری
گل و برگت نکو باشد ز دیدنو لیکن تلخ باشد درچشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیداربه حنظل ماندت آیین و کردار
بسی شوخان بی شرمان بدیدمیکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسی دیدم به گیتی مهربانانگرفته گونه‌گونه دوستگانان
ندیدم چون تو رسوا مهربانینه همچون دوستگانت دوستگانی
نشسته راست پیش من چنانیدکه پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشدز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداستابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخی را که او در پس نشیندمرو را چون کُهِ البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندینیدخوشی بینید و رسوایی نبینید
مباش ای بت چنین گستاخ بر منکه گستاخی کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزی پادشا خرمکن گستاخی و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمدبه طبع آتش همیشه سرکش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیریمکن با آتش سوزان دلیری
بدان منگر که دریا رام باشدبدان گه بین که بی آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابیچو برجوشد تو با جوشش نتابی
مکن با من چنین گستاخ‌واریکه تو با خشم من طاقت نداری
مکن بنیاد این بررفته دیوارکجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسی سختی بدیدمز هجرانت بسی تلخی چشیدم
مرا تا کی بدین سان بسته داریبه تیغ کین دلم را خسته داری
مکن با من چنین نامهربانیکجا زین هم ترا دارد زیانی
اگر روزی ز بندم برگشاییستیزه بفگنی مهرم نمایی
وفا و مهر تو بر جان نگارمترا بخشم ز شادی هرچه داری
ترا بخشم خراسان و کهستانتو باشی آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینمتو باشی مایهٔ تخت و نگینم
ترا باشد همه شاهی و فرمانمرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخنها ویس دلکشفتاد اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخشودجوابش را به شیرینی بیالود
بدو گفت ای گرانمایه خداوندمَبُرّاد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامستدگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پای تو جهان‌بینکه خاک پای تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپنداری که هرگزبه من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابیچرا جویم فروغ ماهتابی
توی دریا و شاهان جویبارندتو خورشیدی و شاهان گل ببارند
اگر من پرستاری را سزایمازین پس تو مرایی من ترایم
نگر تا در دل اندیشه نداریکه تو بینی ز من زنهار خواری
مرا مهر تو با جان هست یکسانتو خود دانی که بی جان زیست نتوان
یکی تا موی اندام تو بر منگرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنی بودازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبرز گفتار چنان زیبا و در خور
یکی بادش به دل بر جست چونانکه خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرینز مستی در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدارز رامین و ز موبد بر دلش بار
گهی زان کرد اندیشه گهی زیننبودش هیچ کس همتای رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از باممگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهاندهز دل صبر و دیده خواب رانده
شبی تاریک همچون جان مهجورز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دی ماهچو روی ویس گشته پردگی ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریانبه درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستانچو روی ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامینامید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشانشب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وی را کاخ و طارمزمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روی دلبرهنی آمد به مغزش بوی دلبر
چو با دلبر نبودش روی پیوندبه بوی جانفزایش بود خرسند
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سانکه باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزی بد سگالشبداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامتورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند گه بر بام بنشستشب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و بارانکه اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره‌ای صد رود گشتیاز آن آتش یکی اخگر نکشتی
جهان را بود آن شب بیم طوفانکه اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهٔ جفتغریوان با دل نالان همی گفت
نگارینا روا داری بدین سانتو در خانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در برگرفتهمیان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بی کس و بی یار ماندهدو پای اندر گل تیمار مانده
تو در خوابی و آگاهی نداریکه عاشق چون همی گرید به زاری
ببار ای برف برف بر جان من آتشکه بی دل را همه رنجی بود خوش
گر آهی بر زنم ابرت بسوزدجهان همواره ز آتش برفروزد
الا ای باد تندی کن زمانیدر آن تندی به هم بر زن جهانی
بجنبان گیسوانش را ز بالینز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوشش درفگن آواز زارمبگو با وی که من چون دل فگارم
به تنهایی نشسته بر چه حالمبه برف اندر به کام بد سگالم
مگر لختی دلش بر من بسوزدکه بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختربه درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بامبه گوش آمد مرو را زاری رام
شتاب دوستی در جانش افتادهمان دم دایه را پیشش فرستاد
همی تا دایه باز آمد چنان بودکه گفتی بی شکیب و بی روان بود
فرود آمد به زودی دایه از بامز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرابه خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتیچه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
من آنم در وفا و مهربانیکه تو دیدی، چرا پس تو نه آنی
من اندر برف و تو در خز و دیبامن از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادی و من در رنج و تیمارتو با خوشی و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت چنین کردترا آسودگی داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامی ترا دادمرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامی بیابیکه تو نازک دلی غم برنتابی
مرا باید همیشه بندگی کردمرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادی کن که شادی را سزاییبران کامت که بر من پادشایی
همی دانی که من چون مستمندمبه دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بی صبر و بی کامز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوارشده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همی امید دارممسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردانکنار تو مرا جان بوز گردان
به سرمای جنین سخت جهان سوزنشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنمای روی جان فزایتبه من برسای زلف مشک‌سایت
بر سیمینت بر زرین برم نهکجا خود سیم و زر هر دو به هم به
دلم در مهر تو گمراه گشته‌ستبراهم بر فراقت چاه گشته‌ست
به درد من مشو یکباره خرسندمرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امیدم ز دیدارت ببریهم اکنون پردهٔ صبرم بدری
مزن بر جان من تیغ جفایتمبر امیدم از مهر و وفایت
که من تا در زمانه زنده باشمبه پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنیددلش چون شیره بی آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانیمرا از دست موبد چون رهانی
که او خفته‌ست اگر بیدار گرددسراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماندشود بیدار و حال من بداند
ترا با وی بباید جفت ناچاربر آیینی که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وی بگردانکه او مستست و باشد مست نادان
تن تو بر تن من نیک مانداگر بپسایدت کی باز داند
بدان مستی و بیهوشی همی کاوستچگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشتبه چاره دایه را با شوی بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرمبه بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاببگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهی از بالا برافگندز تن جامه ز دل اندوه برکند
گل و نرگس به هم دیدی به نوروزچنان بودند آن هر دو دل افروز
به سان مشتری پیوسته با ماهویا چون دانشی پیوسته با جاه
زمین پر لاله بود از روی ایشانهوا پر مشک بود از بوی ایشان
برفت ابر و پدید آمد ستارههمانا شد به بازی‌شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوارببرد از شرمشان ابر گهربار
دو عاشق در خوشی همراز گشتهبه خوشی هر دوان انباز گشته
گهی بودی ز دست ویسه بالینگهی از دست مهرافزای رامین
تو گفتی شیر و می بودند در همویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده به هم چون مار بر مارچه خوش باشد که پیچید یار با یار
لب اندر لب نهاده روی بر روینگنجیدی میان هر دوان موی
همه شب هر دوان در راز بودندگهی در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردندهم از بازی خوشی بسیار کردند
چو از مستی در آمد شاه شاهاننبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسودبه جای سرو سیمین خشک نی بود
چه مانستی به ویسه دایهٔ پیرکجا باشد کمان مانندهٔ تیر
به دستش دایه بود از ویس دیداربلی دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببرز خشم دل خروشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همی گفتچه دیوی تو که هستی در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگندمرا با دیو چون افتاد پیوند
بسی از پیشکاران سراییچراغ و شمع جست و روشایی
بسی پرسید وی را تو کدامیبگو نا تو چه چیزی و چه نامی
نه دایه هیچگونه پاسخش دادنه کس بشنید چندان بانگ و فریاد
مگر رامین که بود اندر بر یادبخفته یار او او مانده بیدار
همی بوسید بیجاده به شکرهمی بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همی کردکه چون بام آید انده بایدش خورد
سرودی سخت خوش با دل همی گفتبه درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمی، بس دلفروزیهمه کس را شبی ما را چو روزی
چو هر کس را برآید روز روشنز تاریکی پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیردلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
خوشا کارا که بودی آشناییاگر با وی نبوده‌ستی جدایی
جهانا جز بدی کردن ندانیدهی شادی و بازش می‌ستانی
گر از نوشم دهی یک بار کامیبه پایانش دهی از زهر جامی
بدا روزا که بود آن روز پیشینکه عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتی اندر موج بردمکه دل بر هر بدی خرسند کردم
قضای بد مرا در مهری افگندفزون از مهر مام و مهر فرزند
چه دردست اینکه نتوان گفت با کسکرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همی ترسم ز دوریچو دورم نیست بر دردم صبوری
نه همچون خویشتن دانم اسیرینه جز دادار دانم دستگیری
خدایا هم تو فریاد دلم رسکه جز تو نیست در گیتی مرا کس
همی نالید رامین بر دل ریشبه اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشینپر از گلنار و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستانشده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریختز نوشین خواب دلبر را برانگیخت
بدو گفت ای نگارین زود برخیزببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستی شدی در خواب نوشینزهی بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانمدلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزانبدی دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشمجدا کرد از دلم یکباره هوشم
همی گوید درین ساعت مرا دلکه بر کش پای خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بیندازجهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این برادرز خون گربه‌ای بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاببر آتش ریز لختی از خرد آب
چو رنجت را سرآید روز هنگامابی خون خود برآید مر ترا کام
پس آنگه همچو گوری جسته از شیرز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستانز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مستسمن‌بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردیز بس کاو را کشیدی و فشردی
یکی ساعت بگیر این دست دیگرپس آنگه هر کجا خواهی همی بر
شهنشه چون شنید آواز بت روینبود آنگه ز محکم چارهٔ اوی
رها کرد از دو دستش دست دایهبجست از دام رسوایی بلایه
سمن‌بر ویس را گفت ای نگارینچرا بودی همی خاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادیدلم بیهوده بر آتش نهادی
چو دایه رسته گشت از دام تیماردلیری یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت ای وای بر منکه هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گرچه روم راستنشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک‌بر شویکه شوی رشک‌بر باشد بلا جوی
به بستر خفته‌ام با شوی خودکامبه رسوایی همی از من برد نام
به پوزش گفت وی را شاه موبدمکن با من گمان دوستی بد
که تو جانی مرا وز جان فزونیکه جانم را به شادی رهنمونی
ز مستی کردم این کاری که کردمچرا می خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه می بیش دادیاز آن بیشی بلای خویش دادی
به نیکی در مبادم زندگانیاگر من بر تو بد دارم گمانی
بخواهم عذر اگر کردم گناهینکو کن عذر چون من عذر خواهی
گناه آید به نادانی ز مستانچو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را مِیْ ببندد چشم را خوابگنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیارازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشدهمیشه مرد عاشق خوار باشد
گناه دوست را پوزش نمایدچو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزاریخروشان پیش وی شیر شکاری
بسا دل سوخته دیدم خداوندفگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژآگاهبه عشق اندر شود هم‌طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندینیارد کرد با معشوق تندی
هر آن کاو عشق را نیکو ندانداسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالشکه زود آن کِشته بار آرد وبالش