گنج

بخش ۳۹ - نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۷ بیت
بدان گاهی که شاهنشاه موبدبرون رفت از نگارین کاخ و گنبد
دل از شاهی و شهر خویش برداشتبیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
بدان زاری و بد روزی همی گشتچو ماهی پنج و شش بگذشت برگشت
ز ری رامین به مادر نامه‌ای کردز شادی جان او را جامه‌ای کرد
کجا رامین و شه هردو برادربه هم بودند ازین پاکیزه مادر
وزیشان زرد را مادر دگر بودشنیده‌ستم که او هندو گهر بود
فرستاده به مرو آمد نهانیشتابان تر ز باد مهرگانی
همی تا شاه رفته بود و رامینهمیشه اشک مادر بود خونین
گهی بر روی خون دیده راندیگهی از درد دل فریاد خواندی
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزندازو یکباره بگسستند پیوند
زنی را از دو گیتی برگزیدندهم از مادر هم از شاهی بریدند
چو آگه شد ز رامین شادمان شدتنش را آن خبر همتای جان شد
به نامه گفته بود ای نیک مادرمرا ببرید از گیتی برادر
کجا او را به جان من ستیزستبه من بر سال و مه چون تیغ تیزست
هم از ویس است آزرده هم از منهمی جوید به ما بر کام دشمن
مرا یک موی ویس ماه پیکرگرامی‌تر ز چون او صد برادر
مرا از ویس باری جز خوشی نیستازو جز برتری و سرکشی نیست
هر آنگاهی که از وی دور مانمبجز خوشی و کام دل نرانم
هر آنگاهی که بر درگاه باشمز بیمش گویی اندر چاه باشم
نه چرخست او نه ماه و آفتابستکجا بامن هم از یک مام و بابست
به هر نامی که خواهی زو نکاهمبه میدان در چنو پنجاه خواهم
همی تا رفته‌ام از مرو گندهنیاسودم ز بازی و ز خنده
به مرو اندر چنان بودم شب و روزکه گفتی آهوم در پنجهٔ یوز
نه بس بود آن بلا خوردن به ناکامکه آتش نیز بایستش به فرجام
به آتش‌مان چه سوزد نه خدایستکه دوزخ دار و پادافره نمایست
کنون اینجا که هستم تندرستمز ویسه شادم و از باده مستم
فرستادم به تو نامه نهانیبدان تا حال و کار من بدانی
نگر تا هیچ گونه غم نداریکه تیمار جهان باشد گذاری
نمودم حال خویش و روز و جایموزین پس هرچه باشد هم نمایم
همی گردم به گیهان تا بدان گاهکه گردد جایگاه شاه بی شاه
چو تخت موبد از وی بازماندمرا خود بخت بر تختش نشاند
نه او را جان به کوهی باز بسته‌ستو یا در چشمهء حیوان بشسته‌ست
وگر زین بماند چند گاهیبه جان من که گِرد آرم سپاهی
فرود آرم مرو را از سرِ تختنشینم با دلارامم برِ تخت
نباشد دیر، باشد زود این کارتو گفتار مرا در دل نگه دار
چو گفتارم پدید آید تو گو زهنباشد هیچ دانایی ز تو به
درود ویس جان‌افزای بپذیربسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر
چو مادر نامهٔ فرزند برخواندز شادی دل بر آن نامه برافشاند
چو از ره اندر آمد نامه آن روزشهنشه نیز باز آمد دگر روز
دل مادر برست از رنج دیدنتو گفتی خواست از شادی پریدن
جهان را کارها چونین شگفته‌ستخنک آن کس کزو عبرت گرفته‌ست
نماید چند بازی بلعجب وارپس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
نگر تا از بلای او ننالیکه گر نالی ز ناله بر محالی
نگر تا از هوای او ننازیکه گر نازی ز نازش بر مجازی
چو شاهنشه یکی هفته بیاسودز تنهایی همیشه تنگدل بود
چو دستورش ز پیش او برفتیمرو را دیو اندیشه گرفتی
شبی مادر بدو گفت ای نیازیچرا از رنج و اندُه می‌گدازی
چنین غمگین و درمانده چرایینه بر ایران و توران پادشایی؟
نه شاهان جهان باژت گزارنددل و دیده بفرمان تو دارند
جهان از قیروان تا چین داریبه هر کامی که خواهی کامگاری
چرا هنواره چونین مستمندیجرا این سست جانت را پسندی
به پیری هر کسی نیکی فزایندکجا از خواب برنایی درآیند
دگر بر راه ناخوبی نپیوندز پیری کام برنایی نجویند
کجا پیریش باشد سخترین بندهمن موی سپیدش بهترین پند
ترا تا پیر گشتی آز بیش استدلم زین آز تو بسیار ریش است
شهنشه گفت ای مادر چنین استدلم گویی که هم با من به کین است
زنی را بر گزیدم از جهانیهمی از وی نیارامم زمانی
نه گر پندش دهم پندم پذیردنه با شادی و ناز آرام گیرد
مرا شش ماه در گیتی دوانیدچه مایه رنج زی جانم رسانید
کنون غمگین و آشفته بدان استکه او بی یار زنده در جهان است
همی تا باشد این دل در تن مننپردازم به جنگ هیچ دشمن
اگر جانم ز ویس آگاه گشتیدراز اندوه من کوتاه گشتی
پذیرفتم که گر رویش ببینمبه دست او دهم تاج و نگینم
ز فرمانش دگر بیرون نیایمچنان دارم که فرمان خدایم
گناه رفته را اندر گذارمدگر هرگز به روی او نیارم
به رامین نیز جز نیکی نخواهمبرادر باشد و پشت و پناهم
چو این گفتار ازو بشنید مادرتو گویی در دلش افتاد آذر
ز دیده اشک خونین بر رخان ریختتو گفتی ناردان بر زعفران ریخت
گرفتش دست آن پر مایه فرزندبخور گفتا برین گفتار سوگند
که خون ویس و رامینم نریزینه هرگز نیز با ایشان ستیزی
به جا آری سخن‌هایی که گفتیچنان کاندر وفا نایدْت زفتی
کجا من دارم آگاهی ازیشانبگویم چون بیابم راست پیمان
چو مادر با شهنشه این سخن گفتز شادی روی او چون لاله بشکفت
به دست و پای مادر اندر افتادهزاران بوسه بر دستش همی داد
همی گفت ای مرا با جان برابرمرا از دوزخ سوزان برآور
به نیکویی بکن یک کار دیگرروانم باز ده یک بار دیگر
که فرمان ترا بر دل نگارمسر از فرمانت هرگز برندارم
بخورد آنگاه با مادرش سوگندبه دین روشن و جان خردمند
به یزدان جهان و دین پاکانبه روشن جان نیکان و نیاکان
به آب پاک و خاک و آتش و بادبه فرهنگ و وفا و دانش و داد
که بر رامین ازین پس بد نجویمدل از آزار و کردارش بشویم
نخواهم بر تن و جانش زیانیز دل ننمایمش جز مهربانی
شبستان مرا بانو بود ویسدل و جان مرا دارو بود ویس
گناه رفته را زو درگذارمدگر هرگز به رویش باز نارم
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگندبه کار ویس دل را کرد خرسند
همان گه مادرش نامه فرستادبه نامه کرد رفته یک به یک یاد
سخنها گفت نیکوتر ز گوهربه گاه طعم شیرین‌تر ز شکر
به نامه گفته بود ای جان مادربهشت و دوزخت فرمان مادر
ز فرمانم نگر تا سر نتابیکه از دادار جز دوزخ نیابی
چو این نامه بخوانی زود بشتابمرا یک بار دیگر زنده دریاب
که چشمم کور شد از بس گرستنتنم خواهد همی از جان گسستن
چراغ جانم اندر تن فرومردبهار کامم اندر دل بپژمرد
همی تا روی تو بینم چنینمبه پیش دادگر رخ بر زمینم
ترا خواهم که بینم در جهان بسکه بر من نیست فرخ تر ز تو کس
شهنشه نیز همچون من نوانستتنش گویی ز یادت بی روانست
چو بی تو گشت او قدرت بدانستبه گیتی گشت چندان کاو توانست
چه مایه در جهان رنج و بلا دیدنگر چه روزگار ناسزاد دید
کنون برگشت و بازآمد پشیمانبجز دیدارت او را نیست درمان
بخورد از راستی پاکیزه سوگندکه هرگز نشکند در مهر پیوند
گرامی داردت چون جان و دیدهوزین دیگر برادر برگزیده
ترا باشد ز بیرون داد و فرمانچنان چون ویسه را اندر شبستان
هم او بانو بود هم تو سپهبدشما را چون پدر آزاده موبد
نباشد نیز هرگز خشم و آزاردلت جوید به گفتار و به کردار
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیزمکن تندی و چونین سخت مستیز
که از بیگانگی سودی نیاریوگرچه مایهٔ بسیار داری
چو داری در خراسان مرزبانیچرا جویی دگر جا ایرمانی
خراسانی که چون خرم بهشتستترا ایزد ز حاک او سرشته‌ست
ترا داده‌ست بر وی پادشاییچرا جویی همی از وی جدایی
درین بیگانگی و رنج بی‌مرچه خواهی جستن از شاهی فزونتر
به طبع اندر چه داری به ز امیدبه چرخ اندر چه یابی به ز خورشید
چو در پیشت بود کانی ز گوهرچرا جویی به سختی کان دیگر
چو آمد پاسخ نامه به پایانببردندش به پشت بادپایان
دل رامین از آن نامه بتفسیدز حال مادر و موبد بپرسید
چو از پیمان و سوگند آگهی یافتعنان از ری به سوی مرو برتافت
نشانده دلبرش را در عماریچه اندر تاخ در شاهواری
ز بوی زلف و رنگ روی آن ماهچو مشک و لاله شد خاک همه راه
اگرچه بود در پرده نهفتههمی تابید چون ماه دو هفته
و گرچه بود در ره کاروانیچو سروی بود رسته خسروانی
هوا او را به آب مهر شستههزاران رشته در پروین گسسته
به کام خود نشسته پنج شش ماهبرو ناتافته نور خور و ماه
شده از نازکی چون قطرهٔ آبز تری همچو سروی سبز و شاداب
یکی خوبیش را سد برفزودهنه کس دیده چو او نه خود شنوده
چو چشم شاه موبد بر وی افتادهمه شغل جهان او را شد از یاد
چنان کان خوبی ویسه فزون بودمرو را نیز مهر دل بیفزود
فراموش کرد آزار گذشتهتو گفتی دیو موبد شد فرشته
دگر باره به رامش دست بردندجهان را بازی و سخره شمردند
به کام دل همی بودند خرمز مِیْ دادند کشت کام را نم