بخش ۳۸ - گردیدن شاه موبد به گیتى در طلب ویس
چو از دیدار ویسه گشت نومیدبه چشمش تیره شد تابنده خورشید
سپردش زرد را شاهی سراسرکه هم دستور بودش هم برادر
گزید از هر چه او را بود تیغیتگاور بارهای چون تند میغی
به سختی چون دل کافر کمانیپر از الماس پرّان تیردانی
بشد تنها به گیتی ویس جویانز درد دل زبانش ویس گویان
همی روی زمین آباد و ویرانچه روم و هند چه ایران و توران
نشان ویسه هر جایی بپرسیدنه خود دید و نه از کس نیز بشنید
گهی چون رنگ بود در کوهسارانگهی چون شیر بود در مرغزاران
گهی چون دیو بود اندر بیابانگهی چون مار بود اندر نیستان
به کوه و بیشه و هامون و دریاهمی شد پنج مه چون مرد شیدا
گهی شمشیر زد بر تنش سرماگهی آسیب زد بر جانش گرما
گهی خوردی فطیر راهبانانگهی انگشت و گه شیر شبانان
نخفتی ور بخفتی شاه مسکینزمینش فرش بودی دست بالین
بدین سان پنج مه بر دشت و بر کوهرفیقش راه بود و جفتش اندوه
شده بدبختی وی بخت رامینهمه تلخیش وی را گشته شیرین
بسا سنگا که دستش کوفت بر سربسا خونا که چشمش ریخت بر بر
چو بی راهی همی رفتی به راهیو یا تنها بماندی جایگاهی
به بخت خویشتن چندان گرستیکجا افزونتر از باران گرستی
همی گفتی دریغا روزگارمسپاه و گنج و رخت بی شمارم
ز بهر دل سراسر برفشاندمکنون بیشاهی و بیدل بماندم
هم از دل دورماندهستم هم از دوستبه چونین روز مردن سخت نیکوست
چو بر جستنْش بردارم یکی گامجدا گردد همی از من یک اندام
مرا انده ازان بسیار گشتهستکه خود جانم ز من بیزار گشتهست
تو گویی باد پیشم آتشینستزمین در زیر پایم آهنینست
ز گیتی هر چه بینم دلگشاییهمی آید به چشمم اژدهایی
دلم چونست چون ابری کشیدههوا چونست چون زهری چشیده
به پیری گر نبودی عشق شایستمرا این عشق با این غم چه بایست
بدین غم طفل گردد پیر دلگیرنگر چون زار گردد مردم پیر
بهشتی را ز گیتی برگزیدمکه با هجران او دوزخ بدیدم
چو یاد آرم به دل جور و جفایشبیفزاید مرا مهر و وفایش
بتر گردم چو عیبش برشمارمتو گویی عیب او را دوست دارم
دل من کور گشت از مهربانینبیند هیچ کام این جهانی
ز پیش عاشقی بودم توانابه کار خویشتن بینا و دانا
کنون در عاشقی بس ناتوانمچنان گشتم که گر بینم ندانم
دریغا نام من در هوشیاریدریغا رنج من در مهرکاری
که رنجم را ببرد از ناگهان بادهمان آتش به جان من درافتاد
مرا اندر جهان اکنون چه گویندهمه کس دل ز مهر من بشویند
مرا دیوانه پندارند و بی هالکه دیوانه چو من باشد به هر حال
هم از شادی هم از شاهی بریدهچنین با گور و آهو آرمیده
چرا چون یار دلبر بود با منشنیدم بیهده گفتار دشمن
چو با هجرش همی طاقت ندارمچرا فرمانش را طاعت ندارم؟
اگر روزی رخانش باز بینمبدو بخشم همه تاج و نگینم
بفرمانش بُوَم تا زنده باشمخداوند او بود من بنده باشم
کنون کز مهر دارم حلقه در گوشهر آن چیزی که او را خوش مرا نوش
چو ماهی پنج و شش گرد جهان گشتتنش یکباره سست و ناتوان گشت
همی ترسید از آسیب زمانهکه مرگش را کند روزی بهانه
به بد روزی و تنهایی بمیردپس آنگه دشمنی جایش بگیرد
صواب آن دید کز ره باز گرددهوای ویس جستن درنوردد
به امیدش گذارد زندگانیمگر روزی بیابد زو نشانی
همانگه سوی مرو شاهجان شددگرباره جهان زو شادمان شد
تو گفتی کِشت بینم گشته، نم یافتو یا درویش بیمایه درم یافت
به مرو شایگان مژده درافتادکه آمد شاه موبد با دل شاد
همه بازارها آذین ببستندپری رویان بر آذینها نشستند
برافشاندند چندان زر و گوهرکه شد درویش آن کشور توانگر