گنج

بخش ۳۷ - سرزنش کردن موبد ویس را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۷۰ بیت
چو در مرو گزین شد شاه شاهاندلش خرم به روی ماه ماهان
ز روی ویس بودی آفتابشز موی ویس بودی مشک نابش
نشسته شاد روزی با دلارامسخن گفت از هوای ویس با رام
که بنشستی به بوم ماه چندینز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودی غمگسارتنبودی نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن‌برمبر چندین گمان بد به من بر
گهی گویی که با تو بود ویروکنی دیدار ویرو بر من آهو
گهی گویی که با تو بود رامینچرا بر من زنی بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمی که گویندنه اهریمن بدان زشتی که جویند
اگر چه دزد را دزدی بود کاردروغش نیز هم گویند بسیار
تو خود دانی که ویرو چون جوانستبه دشت و کوه بر نخچیرگانست
نداند کار جز نخچیر کردننشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین استمرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادرنشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارامکجا باشد جوانی خوشترین کام
جوانی ایزد از مینو سرشته‌ستمرو را بوی چون بوی بهشتست
چو رامین آمد اندر کشور ماهبه رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیربه اندوه و به شادی و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادرو گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستی ورزید جاییبه زیر دوستی بودش خطایی
نه هر کاو جایگاهی مهربانیکند، دارد به دل در بد گمانی
نه هر دل چون دلت ناپاک باشدنه هر مردی چو تو بی باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینستدل رامین سزای آفرینست
بدین پیمان توانی خورد سوگندکه رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانی بدین خوردنباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگندخورم شاید بدین نابوده پیوند
چرا ترسم ز ناکرده گناهیبه سوگندان نمایم خوب راهی
نپیچد جرم ناکرده روانینگندد سیر ناخورده دهانی
به پیمان و به سوگندم مترسادکه دارد بی‌گنه سوگند آسان
چو در زیرش نباشد ناصوابیچه سوگندی خوری چه سرد آبی
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشدبه پا کی خود جزین درخور چه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستیروان را از ملامت‌ها بشستی
کنون من آتشی روشن فروزمبرو بسیار مشک و عود سوزم
تو آنجا پیش دینداران عالمبدان آتش بخور سوگند محکم
هر آن گاهی که تو سوگند خوردیروان را از گنه پاکیزه کردی
مرا با تو نباشد نیز گفتارنه پرخاش و نه پیگار و آزار
ازین پس تو مرا جان و جهانیبرابر دارمت با زندگانی
چو پیدا گردد از تو پارساییترا بخشم سراسر پادشایی
چه باشد خوب‌تر زان پادشاییکه بپسندد مرو را پارسایی
مرو را گفت ویسه همچنین کنمرا و خویشتن را پاک‌دین کن
همی تا به من بر بدگمانیاز آن در مر ترا باشد زیانی
گناهِ بوده بر مردم نهفتنبسی نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان راز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزی بی کران دادکه نتوان کرد آن را سر به سر یاد
ز دینار و ز گوهرهای شهوارزمین و آسیا و باغ بسیار
گزیده مادیانان تگاورهمیدون گوسفند و گاو بی‌مر
ز آتشگاه لختی آتش آوردبه میدان آتشی چون کوه برکرد
بسی از صندل و عودش خورش دادبه کافور و به مشکش پرورش داد
ز میدان آتش سوزان برآمدکه با گردون گردان همبر آمد
چو زرّین گنبدی بر چرخ یازانشده لرزان و زرّش پاک ریزان
به سان دلبری در لعل و ملحمگرازان و خورشان مست و خرّم
چو روز وصلت او را روشناییهنو سوزنده چون روز جدایی
ز چهره نور در گیتی فگندهز نورش باز تاریکی رمنده
نبود آگاه در گیتی زن و مردکه شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاههمی سود از بلندی سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامینبدیدند آتشی یازان به پروین
بزرگان خراسان ایستادهسراسر روی زی آتش نهاده
ز چندان مهتران یک تن نه آگاهبدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگه کردمرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت ما رابدین آتش بخواهد سوخت ما را
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدربسوزانیم او را هم به آذر
مرا بفریفت موبد دی به سوگندبه شیرینی سخنها گفت چون قند
مرو را نیز دام خود نهادمنه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگندکه رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وی سخن گفتم فراواندلش بفریفتم ناگه به دستان
کنون در پاش شهری و سپاهیز من خواهد نمودن بی‌گناهی
مرا گوید به آتش بر گذر کنجهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانندکجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواندورا این راستی در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گوییوزین آتش مرا چاره چه جویی
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاستکه این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانی و نیرنگ بازینگر در کار ما چاره چه سازی
کجا در جای چونین چاره بهترکه در جای دگر مردی و لشکر
جوابش داد رنگ‌آمیز دایهنیفتاده‌ست کار خوار مایه
من این را چاره چون دانم نهادنسر این بند چون دانم گشادن
مگر ما را دهد دادار یاریبرافروزد چراغ بختیاری
کنون افتاد کار، ایدر مپاییدکجا من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستاننگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر برگرفتندپس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهی از گلخن اندر بوستان بودچنان راهی که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتندز موبد با دلی پرداغ رفتند
سبک بررفت رامین روی دیوارفروهشت از سر دیوار دستار
به چاره بر کشید آن هر دوان رابه دیگر سو فروهشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیواربه چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتندبه آیین زنان هر سه برفتند
همی دانست رامین بوستانیبدو در کار دیده باغبانی
همان گه پیش مرد باغبان شدبیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به خانه باغبان رابخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاورگزیده هرچه آن باشد تگاور
همیدون خوردنی چیزی که داریسلاحم با همه ساز شکاری
بیاوردند آن چیزی که او خواستنماز شام رفتن را بیاراست
ز مرو اندر بیابان رفت چون بادندیده روی او را آدمی‌زاد
بیابانی که آرام بلا بودز ناخوشی چو کام اژدها بود
ز روی ویس و رامین گشته فرخارز بوی هر دوان چون طبل عطار
کویر و شوره و ریگ روندهسموم جانکش و شیر دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرماز آن شادی کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودندتو گفتی شب در ره نبودند
به چین اندر به سنگی برنبشته‌ستکه دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوستهمه زشتی به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانستفراز برف همچون گلستانست
کجا عاشق به مرد مست ماندکه در مستی غم و شادی نداند
به ده روز آن بیابان را بریدندز مرو شاهجان زی ری رسیدند
به ری در بود رامین را یکی دوستبه گاه مردمی با او ز یک پوست
جوانمرد هنرمند و بی آهومرو را دستگاهی سخت نیکو
به بهروزی بداده بخت کامشکه خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشی چون بهشتی خان و مانشهمیشه شاد از وی دوستانش
شبی تاریک بود و ماه با مهرز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشتههوا با تیرگی انباز گشته
همی شد رام تا درگاه بهروزبه کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرورنبودش دیده را دیدار باور
همی گفت ای عجب هنگام چونینکه باید نیک مهمانی چو رامین
مرو را گفت رامین ای برادربپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راهمکن کس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمردترا بختم به مهمان من آورد
خداوندی و من پیش تو چاکرنه چاکر بل ز چاکر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشمبه پیش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهی تا من هم اکنونشوم با چاکران از خانه بیرون
سرای و جز سرایم مر ترا بادیکی خشنودی جانت مرا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروزبه کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببستهبه مِیْ گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشاط و شادمانیبه شب در خرّمی و کامرانی
گهی مِیْ بر کف و گه دوست در برشده مِیْ نوش بر رخسار دلبر
چراغ نیکوان ویس گل‌اندامبه شادی و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران برآمدبه بانگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودی مست و در خوابنهادندیش بر کف بادهٔ ناب
نشسته پیش او رامین دلبرگهی طنبور و گاهی چنگ در بر
همی گفتی سرود مهربازانبه دستان و نوای دلنوازان
همی گفتی که ما دو نیک یاریمبه یاری یکدگر را جان سپاریم
به هنگام وفا گنج وفاییمبه چشم دشمنان تیز جفاییم
چو ما را خرّمی و شاد خواریستبد اندیشان ما را رنج و زاریست
به رنج از دوستی سیری نیابیمز راه مهربانی رخ نتابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیمبه ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادی نبینیمکه از پیروزی ارزانی بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامینچنان کبگ دری در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دستهم از باده هم از خوبی شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشستهامید اندر دل موبد شکسته
خوشا ویسا به خنده لب گشادهلب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستی پیش رامینز عشقش کیش همچون کیش رامین
زهی رامین نکو تدبیر کردیکه چون ویسه یکی نخچیر کردی
زهی رامین به کام دل همی نازکه داری کام دل را نیک انباز
زهی رامین که در باغ بهشتیهمیشه با گل اردبهشتی
زهی رامین که جفت آفتابیبه فَرّش هر چه تو خواهی بیابی
هزاران آفرین بر کشور ماهکه چون ویس آمده‌ست از وی یکی ماه
هزاران آفرین بر جان شهروکه دختش ویسه بود و پور بیرو
هزاران آفرین بر جان قارنکه از پشت آمدش این ماه روشن
هزاران آفرین بر خندهٔ ویسکه کرده‌ست این جهان را بندهٔ ویس
بیار ای ویس جام خسروانیدرو می چون رخانت ارغوانی
چو از دست تو گیرم جام مستیمرا مستی نیارد هیچ سستی
ندارم مست چون گشتم به کامتز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرمچنان دانم که جام نوش گیرم
نشاط من ز تو آرام یابدغمان من ز تو انجام یابد
دلم درج است و در وی گوهری توکنارم برج و در وی اختری تو
ابی گوهر مبادا هرگز این درجابی اختر مبادا هرگز این برج
همیشه باد باغ رویت آباددو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانندخردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبی و چونین مهربانیسزد گر نام دارد جاودانی
دلا بسیار درد و ریش دیدیکنون از دوست کام خویش دیدی
دلی چون خویشن دیدی پر از مهرو یا این گل رخی تابان‌تر از مهر
تو روز و شب بدین چهره همی نازنبرد بد سگالان را همی ساز
که خرما در جهان با خار باشدنشاط عشق با تیمار باشد
کنون از جان کنی در کار مهرشنباشد در خور دیدار مهرش
روان از بهر چونین یار بایدجهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون مِیْ خور از فردا میندیشکه جز فرمان یزدان نایدت پیش
مگر کارت بود در مهر کاریازان بهتر که تو امید داری
هر آنگاهی که رامین باده خوردیجنین گفتارها را یاد کردی
ازین سو ویس با کام و هوا بودوزان سو شاه با رنج و بلا بود
گر ایشان را به ناز اندر خوشی بودشهنشه را شتاب و ناخوشی بود
که او سوگند ویسه خواست دادندل از بندِ گمانی برگشادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کردزمانه روز او را تیره شب کرد
همی جستش ز هر سو یک شبانروزبه دل در، آتشی مانده خردسوز