بخش ۴۲ - بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس
دز اشکفت بر کوه کلان بودنه کوهی بود برجی زاسمان بود
ز سختی سنگ او مانند سنداننکردی کار بر وی هیچ سوهان
ز بس پهنا یکی نیم جهان بودز بس بالا ستونی زاسمان بود
به شب بالاش بودی شمع پیکربه سر بر آتش او را ماه و اختر
برو مردم ندیم ماه بودیز راز آسمان آگاه بودی
چو بر دز برد موبد دلستان رامهی دیگر بیفزود آسمان را
به پیکر دز چو سنگین مجمری بودنگه کن تا چه نیکو پیکری بود
به مجمر در رخان ویس آتشبر آن آتش عبیر آن خال دلکش
حصار از روی آن ماه حصاریشکفته همچو باغ نو بهاری
سمنبر ویس با دایه نشستهشهنشه پنج در بر وی ببسته
همه درها به مهر خویش کردههمه مهرش برادر را سپرده
در صد گنج بر ویسه گشادهدر آنجا ساز صد ساله نهاده
در آن دز بود بختش را همه کاممگر پیوند یار و دیدن رام
چو شاهنشه ز کار دز بپرداختسوی مرو آمد و کام سفر ساخت
سپاهی بود همچون کوه آهنبتر مردی درو بهتر ز بیژن
به رفتن هر یکی خندان و نازانمگر رامین که گریان بود و نالان
ز تاب مهر سوزان تب گرفتهچو کبگی باز در مخلب گرفته
غبار حسرتش بر رخ نشستهامید وصلتش در دل شکسته
به جسمش جان شیرین خوار گشتهبه زیرش خز و دیبا خار گشته
نه روز او را قرار و نه شب آرامبه کام دشمنان افتاده بی کام
جگر پر ریش گشته دل پر از نیشهمی گفتی نهانی با دل خویش
چه عشقست اینکه هرگز کم نگردددلم روزی ازو خرم نگردد
مرا تا هست با عشق آشنایینبیند چشم بختم روشنایی
اگر هر بار میزد بر دلم خارخدنگ زهر پیکان زد ازین بار
برفت از پیش چشمم آن دلارامکه بی او نیست در تن صبر و آرام
به عشق اندر وفاداری نکردمچو روز هجر او دیدم نمردم
چو سنگینه دلم چه آهنینمکه گیتی را همی بی او ببینم
اگر باشد تنم بی روی جانانهمان بهتر که باشم نیز بی جان
رفیقا حال ازین بتر چه دانیکه مرگم خوشترست از زندگانی
اگر جانان من با من نباشدهمان خوشتر که جان در تن نباشد
ز بهر دوست خواهم جان شیرینچنان کز بهر دیدارش جهان بین
کنون کز بخت خود بی یار گشتمز جان و دیدگان بیزار گشتم
چو نالیدی چنان از بخت بد سازبه دل کردی سرودی دیگر آغاز
دلاگر عاشقی ناله بیاورکه بیداد هوا را نیست داور
که بخشاید به گیتی عاشقان راکه بخشایش کند درد کسان را
اگر نالم همی بر داد نالمکه ببریدند شادی را نهالم
ببردند آفتابم را ز پیشمز هجرش پر نمک کردند ریشم
ببار ای چشم من خونابم اکنونکدامین روز را داری همی خون
مرا هرگز غمی چونین نباشدسزد کت اشک جز خونین نباشد
اگر بودی به غم زین پیش خونبارسزد گر جان فروباری بدین بار
به باران تازه گردد روی گیهانچرا پژمرده شد رویم ز باران
دلم را آتش تیمار بگداختبه چشم آورد و بر زرین رخم تاخت
گرستن گرچه از مردان نه نیکوستز من نیکوست در هجر چنان دوست
چو باز آمد ز راه دز شهنشاهز حال ویس، رامین گشت آگاه
غمش بر غم فزود و درد بر دردنشستش گَرد هجران بر رخ زرد
چو طوفان از مژه بارید بارانبشست از روی زردش گرد هجران
همی گفتی سخنهای دلانگیزکه باشد مرد عاشق را دلآویز
من آن خسته دلم کز دوست دورمز بخت آزردهام وز دل نفورم
چنانم تا حصاری گشت یارمکه گویی بسته در رویین حصارم
ببر بادا پیام من به دلبربگو صد داغ تو دارم به دل، بر
مرا در دیده دیدار تو ماندهستچو اندر یاد گفتار تو ماندهست
یکی خواب از دو چشم من ستردهستیکی گیتی ز یاد من ببردهست
درین سختی اگر من آهنینمنمانم تا رخانت بازبینم
اگر درد مرا قسمت توان کردنماند در جهان یک جان بی درد
چنان گشتم ز درد و ناتوانیکه مرگم خوشترست از زندگانی
مرا زین درد کی باشد رهاییکه درمانم توی وز من جدایی
چو رامین را به روی آمد چنین حالشد از مویه موی از ناله چون نال
همان دشمن که دیرین دشمنش بودچو روی او بدید او را ببخشود
به یک گفته ز بیماری چنان شدکه سیمین تیر وی زرین کمان شد
فتاده در عماری زار و نالانبیامد با شهنشه تا به گرگان
جنان شد کز جهان امید برداشتتو گفتی زهر پیکان در جگر داشت
بزرگان پیش شاهنشاه رفتندیکایک حال او با شه بگفتند
به خواهش بازگفتند ای خداوندترا رامین برادر هست و فرزند
نیایی در جهان چون او سواریبه هر فرهنگ چون او نامداری
همه کس را چو او کهتر بیایدکزو بسیار کام دل برآید
ترا در پیش چون او یک برادراگر دانی به از بسیار لشکر
ازو دندان دشمن بر تو کُندستکه او شیر دمان و پیل تندست
اگر روزی ازو آزرده بودیعفو کردی و خشنودی نمودی
کنون تازه مکن آزار رفتهبه کینه مشکن این شاخ شکفته
کزو تا مرگ بس راهی نماندهستز کوهش باز جز کاهی نماندهست
همین یک بار بر جانش ببخشایمرو را این سفر کردن مفرمای
سفر خود خوش نباشد با درستینگر تا چون بود با درد و سستی
نمانش تا بیاساید یکی ماهکه بس خسته شد او از شدت راه
چو گردد درد لختی بر وی آسانبه دستورت شود سوی خراسان
مگر به سازدش آن آب آن شهرکه این کشور چو زهرست آن چو پازهر
چو بشنید این سخن شاه از بزرگاننماند آزاده رامین را به گرگان
چو شاهنشه بشد رامین بیاسودهمه دردی از اندامش بپالود
دگر ره زعفرانش ارغوان گشتکمانش باز شمشاد جوان گشت
فتادش بویهٔ دیدار دلبرچو آتش در دل و چون تیر در بر
برفت از شهر گرگان یکسوارهبه زیرش تندرو بادی تخاره
سرایان بود چون بلبل همه راهبه گوناگون سرود و گونهگون راه
نخواهم بی تو یارا زندگانینه آسانی نه کام این جهانی
نترسم چون ترا جویم ز دشمناگر باشد جهانی دشمن من
وگر راهم سراسر مار باشدبرو صد آهنین دیوار باشد
همه آبش بود جای نهنگانهمه کوهش بود جای پلنگان
گیا بر دشت اگر شمشیر باشدوگر ریگش چو ببر و شیر باشد
سنومش باد باشد صاعقه میغنبارد بر سرم زان میغ جز تیغ
بود مر باد او را گرد پیکانچنان چون ابر او را سنگ باران
به جان تو کز آن ره برنگردموگر چونانکه برگردم نه مَردم
اگر دیدار تو باشد در آتشنهم دو چشم بینایم بر آتش
وگر وصل تو باشد در دم شیرمرا با او سخن باشد به شمشیر
ره وصلت مرا کوتاه باشدسه ماهه راه گامی راه باشد
چو باشد گر بود شمشیر در راهشهاب و برق بارد بر سر ماه