بخش ۳۴ - رفتن رامین به همدان به جهت ویس
چو بیرون آمد از دروازه خرمشد از تیمار هجرش نیمهای کم
چو بادی از کهستان بردمیدیبهشتی بوی خوش زی او رسیدی
خوشا راها که باشد راه ایشانکه دارند در سفر هنجار جانان
اگر چه صعب راهی پیش دارندمران را گلشن و طارم شمارند
هر آن کش راه باشد بی کرانتربه روی دوست باشد شادمانتر
اگر چه راه ناپدرام باشدبپدرامد چو خوش فرجام باشد
چنان چون راه مهر افزای رامینچو کاری تلخ کش انجام شیرین
و زو ناکام ویس ماه پیکربپژمرده چو برگ از ماه آذر
زمین ماه بر وی چاه گشتهگل رویش به رنگ کاه گشته
سراسر زیور از تن برگشادههمه پیرایهها یک سو نهاده
ز خورد و خواب و از شادی بریدههوای دل برو پرده دریده
همه کار جهان در دل شکستهدل از کام و لبان از خنده بسته
به چشمش روی مادر مار گشتههمیدون مهر ویرو خوار گشته
به روزش مهر بودی مونس روزچو روی رام تابان و دل افروز
شب تاریک بودی غمگسارشز مشکین موی رامین یادگارش
نشسته روز و شب بالای ایوانبمانده چشم در راه خراسان
همی گفتی چه بودی گر یکی روزازین راه آمدی باد دل افروز
سحر گاهان نسیمی خوش دمیدیپگاه بام رامین دررسیدی
ز پشت رخش رسته چون سهی سرومرو را روی بر من پشت بر مرو
گرازان رخش چون طاووس صد رنگبه پشتش بر نشسته نقش ارتنگ
درین اندیشه مانده ویس هموارسپرده تن به رنج و دل به تیمار
یکی روزی نشسته بر لب بامپگه آنگه که خور بیرون نهد گام
دو خورشید از خراسان روی بنمودکه از گیتی دو گونه زنگ بزدود
یکی بزدود زنگ شب ز گیهانیکی بزدود زنگ غم ز جانان
چنان آمد به نزد ویس بانوکه آید دردمندی پیش دارو
بپیچیدند بر هم مُرد و شمشادز شادی هر دوان را گریه افتاد
ببوسیدند هر دو ارغون راپس آنگه بسدّین نوشین لبان را
ز شادی هر دو چون گل برشکفتندگرفته دست هم در خانه رفتند
به رامین گفت ویس ماه پیکررسیدت دل به کام و کان به گوهر
ترا باد این سرای خسروانیدرو بنشین به ناز و شادمانی
گهی در خانه زلف و جام می گیرگهی در دشت مرغان گیر و نخچیر
به نخچیر آمدهستی از خراسانبه پیش آمد ترا نخچیر آسان
ترا من هم گوزنم هم تذرومچو هم شمشاد و هم آزاد سروم
گهی بنشین به پای سرو و شمشادبه نخچیری چو من میکن دلت شاد
من و تو روز در شادی گذاریمز فردا هیچ گونه یاد ناریم
چو روز خوش بود خرم نشینیمکه خود جز خرمی کاری نبینیم
به روز پاک جام نوش گیریمبه شب معشوق در آغوش گیریم
زمانی دل ز شادی برنتابیمهمه کامی بجوییم و بیابیم
هوای دل به پیروزی برانیمکه هم پیروز بخت و هم جوانیم
پس آنگه هر دو کام دل براندندبه شادی هفت مه با هم بماندند
زمستان بود و سرمای کهستاندو عاشق مست و خرم در شبستان
میان نعمت و فرمانروایینشاط عاشقی و پادشایی
نگر تا کام دل چون خوش براندندز شادی ذرهای باقی نماندند