بخش ۳۵ - آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس
چو آگه گشت شاهنشاه موبدکه پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشستگسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهی بشکیبد از ویسکه از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خرگوش روزی شیر گردددل رامین ز ویسه سیر گردد
وگر گنجشک روزی باز گردددل رامین ازین خو بازگردد
همان گه شاه شد تا پیش مادربه دلتنگی گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکو باشد این کارنگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهیکند بدنام بر من گاهِ شاهی
یکی زن چون بود با دو برادرچه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره بَرگشت از مداراازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیاری نهفتمچو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانی حال رامیننخوانی مر مرا بیهوده نفرین
که من زان سان کُشم او را به زاریکه گردد چشم تو ابر بهاری
مرا تو دوزخی هم تو بهشتیتو نپسندی به من این نام زشتی
سپید آنگه شود از ننگ رویمکه رویم را به خون وی بشویم
جوابش داد مادر گفت هرگزدو دست خود نبرد هیچ گَربِز
مکش او را که او هستت برادرترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاورنه در بزمت بود خورشید انور
چو بی رامین شوی بی کس بمانینه خوش باشدت بی او زندگانی
چو بنشینی نباشد همنشینتهمان انباز و پشت راستینت
ترا ایزد ندادهست ایچ فرزندکه روزی بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهتبه دست او بماند جایگاهت
نباشد عمر مردم جاودانیبَرو روزی سر آید زندگانی
چو فرمان خدا آید به جانتبه دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جای باشدمگر چون تو جهان آرای باشد
مگر شاهی درین گوهر بماندنژاد ما درین کشور بماند
برادر را مکش زن را گسی کنکلید مهر در دست کسی کن
بتان و خوبرویان بی شمارندکه زلف از مشک و بر از سیم دارند
یکی را بت گزین و دل برو نهکلید گنجها در دست او ده
مگر کت زان صدف دُرّی بیایدکه شاهی را و شادی را بشاید
چه داری از نژاد ویسه امیدجز آن کاو آمدهست از تخم جمشید
نژادش گرچه شهوارست و نیکوستابا این نیکوی صد گونه آهوست
مکن شاها، خِرَد را کار فرمایروانت را بدین کینه میالای
هزاران جفت همچون ویس یابیچرا دل زان بلایه برنتابی
من این را آگهی دیگر شنیدمچنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیدهستم که آن بدمهر بدخودگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشستهستز می گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همی خواستکنون چون دید درد دلش برخاست
تو از رامین بیچاره چه خواهیکت از ویرو همی آید تباهی
اگر رامین به همدانست از آنستکه او بر ویسه چون تو مهربان است
و لیکن زین سخن آنجا بماندهستکه ویسه مهر او از دل براندهست
همین آهوست ویس بد نشان رابدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایی و خوبی چه بایدکه مهرش بر کسی ماهی نپاید
به گُل ماند که چه خوب رنگستنپاید دیر و مهرش بی درنگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادردلش خوش گشت لختی بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازردکه گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامهز تندی کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگوییکه بر من بیشی و بیداد جویی ؟
پناهت کیست یا پشتت کدامستکه رایت بس بلند و خویش کامست
نگویی تا که دادت این دلیریکه روباهی و طبع شیر گیری
تو با شیران چرا شیری نماییکه با گور دمنده برنیایی
تو از من بانوم را چون ستانیبدین بیچارگی و ناتوانی
اگر چه هست ویسه خواهر توزن من چون نشیند در بر تو
چرا داری مرو را تو به خانهبدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدی یکی زن جفت دو شویدو پیل کینهور بسته به یک موی
مگر تا من ندیدم جایگاهتفزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همی تا تو دلیر و شیر مردیندیدم در جهان نامی که کردی
نه روزی پادشاهی را ببستینه روزی بد سگالی را شکستی
نه باجی بر یکی کشور نهادینه شهری را به پیروزی گشادی
هنرهای ترا هرگز ندیدمنه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانی که چونستبه هنگام بلندی سرنگونست
تو از گوهر همی مانی به استرکه چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگنی بینم به هر کاربه نخچیر و به بازی نه به پیکار
به میدان اسپ تازی نیک تازیهمیدون گوی تنها نیک بازی
همی تا در شبستان و سراییهنرهای یلان نیکو نمایی
چو در میدان شوی با هم نبردانگریزی چون زنان از پیش مردان
همی شیری کنی در کشور ماهازو رفته زبون داردت روباه
همانا زخم من کردی فراموشکه از جانت خِرد بُرد از تنت هوش
همیدون زخمهای نامدارانستوده مرغزی چابک سواران
به کینه همچو شیر مرغزاریبه کوشش همچو رعد نوبهاری
هنوز از مرزهای کشور ماههمی آید همانا آوخ و آه
مرا آن تیغ و آن بازو به جایستکه از روی زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانی گوش من دارکه شمشیرم به خون تست ناهار
شنیدم هرچه تو گفتی ازین پیشنمودی مردمان را مردی خویش
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاهچو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گورابکه من بودم به سان مست در خواب
اگر من بودمی در کشور ماهنبردی ویس را هرگز شهنشاه
کنون باری نه مستی هوشیاریبه جای خویش فرخ شهریاری
ز کار خود ترا آگاه کردمبه پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راهی برون کن دیدبانیبه هر مرزی همیدون مرزبانی
به گرد آور سپاه بوم ایراناز آذربایگان و ری و گیلان
همی کن ساز لشکر تا من آیمکه من خود زود بندت برگشایم
برافشان تو به باد کینه گنجتکه همچون باد باشد یافه رنجت
به جنگی نه چنان آیم من این بارکه تو یابی به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کشورْت هامونبه هامون بر، برانم دجلهٔ خون
بیارم ویس را بی کفش و چادرپیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وی را کزین پسنجوید دشمنی با مهتران کس
چو شاه این نامه زی ویرو فرستادهمان گه مهتران را آگهی داد
ز راه ماه وز پیگار ویروهمه کردند ساز خویش نیکو
سحرگاهان برآمد نالهٔ نایروان شد همچو دریا لشکر از جای
تو گفتی رود جیحون از خراسانهمی آمد دمان سوی کهستان
هر آن جایی که لشکرگه زدی شاهنیارستی گذشتن بر سرش ماه
زمین از بار لشکر بود بستوهکه می رفتند همچون آهنین کوه
تو گفتی سد یأجوجست لشکرهم ایشان باز چون مأجوج بی مر
همی شد پیگ در پیش شهنشاهشهنشاه از قفای پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویروبشد وی را ز دست و پای نیرو
جهان بر چشم ویرو تیرهگون شدز خشم شاه چشمش همچو خون شد
همی گفت ای عجب چندین سخن چیستمرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستانبرون کرده به دیماه زمستان
هم او زد پس همو برداشت فریادبدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوستتو گویی بدسگال و دشمن اوست
به صد خواری ز پیش خود براندشبه یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشتچنین باشد کسی کز داد برگشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویینچه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دیدچنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزی چنان شدکه از خواری به گیتی داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالارکه دیگرگون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتادچرا پیمود بر ما این همه باد
عجبتر زین ندیدم داستانیدو تن ترسد ز بشکسته کمانی
چه ترساند مرا کاو بود ترسانندارد هیچ بخرد جنگم آسان