بخش ۳۳ - رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان
چو بشنید این سخن آزاده شمشادشد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشکفتز پیشش باز گشت و دایه را گفت
برو دایه بشارت بر به شهروهمیدون مژده خواه از شاه ویرو
بگو آمد نیازی خواهر توگرامی دوستگان و دلبر تو
برآمد مر ترا تابنده خورشیداز آن سو کت نبودت هیچ امید
امیدت را پدید آمد نشانیاز آن سو کت نبد در دل گمانی
کنون کت روز تنهایی سر آمددو خورشید از خراسانت برآمد
همیدون مادرم را مژدگان خواهکه رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بریده شد ز خار تیر خرمابهار تازه شد ایمن ز سرما
درآمد دولت فرخنده از خواببرآمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ایزد از موبد رهانیدچنان دانم که از هر بد رهانید
پس آنگه گفت شاها جاودان زیبه کام دوستان دور از بدان زی
ترا از من درود و خرمی بادروانت آفتاب مردمی باد
زنی کن زن سپس بر تو سزاوارکه باشد همچو ویسه صد پرستار
ز بت رویان آن جوی بر منکه از دیدنش گردد کور دشمن
چراغ گوهر و خورشید دودههم از پاکی هم از خوبی ستوده
چو مه در هر زبانی گشته نامیچو جان بر هر دلی گشته گرامی
ترا بی من بزرگی باد و رادیمرا بی تو درستی باد و شادی
چنین بادا ازین پس هر دو را روزکه باشد بخت ما بر کام پیروز
چنان در خرمی گیتی گذاریمکه هرگز یکدگر را یاد ناریم
پس آنگه بردگان را کرد آزادکلید گنجها مر شاه را داد
بدو گفت این به گنجوری دگر دهکه باشد در شبستانت ز من به
ترا بی من مبادا هیچ تیمارمرا بی تو مبادا هیچ آزار
بگفت این پس نمازش برد و برگشتسرای شاه ازو زیر و زبر گشت
ز هر کنجی برآمد زارواریز هر چشمی روان شد رودباری
کسان شاه و سرپوشیدگانشبه زاری سوخته کردند جانش
ز اشک چشم خونین رود کردندسراسر ویس را پدرود کردند
بسا چشما که بر وی گشت گریانبسا دل کز فراقش گشت بریان
همه کس دل در آن تیمار بسپردتو گفتی سیل هجران دل همی برد
ز هجرش هر کسی خسته جگر بودوزیشان شاه رامین خستهتر بود
نیارامید روز و شب ز تیمارز درد دل دگر ره گشت بیمار
ز گریه گرچه جانش را نبد سودهمی یک ساعت از گریه نیاسود
گهی بر دل گِرِست و گاه بر جفتخروشان روز و شب با دل همی گفت
چه خواهی ای دل از جانم چه خواهیکه جان را از تو ناید جز تباهی
سیه کردی به داغ عشق روزمدو تا کردی جوانه سرو نوزم
تو تلخی عشق را اکنون بدانیکه بی کام تو باشد زندگانی
نبد در هجر یک روزه قرارتچگونه باشد اکنون روزگارت
بسا تلخا که تو خواهی چشیدنبسا رنجا که تو خواهی کشیدن
کنون بپسیج تا تیمار بینیجدایی را چو نیش مار بینی
کنون کت ناگه آمد فرقت یاربشد خرما و آمد نوبت خار
بپیچ ای دل که ارزانی به دردیبه بار آمد تو را آن بَد که کردی
بریز ای چشم خون دل ز دیدهکه از پیش تو شد یار گزیده
سرشکت را کنون باشد رواییکه بفروشی به بازار جدایی
بدین غم درخوری چندانکه یاریبیاور خون دل چندانکه داری
نگارین روی آن دلبر تو دیدیمرا در دام عشقش تو کشیدی
کنون هم تو ز دیده خون بپالایبه گاه فرقت از گریه میاسای
به خون مصقول کن رنگ رخانمسیاهی را بشوی از دیدگانم
جهان را شاید ار دیگر نبینیکه همچون ویس یک دلبر نبینی
چه باید مر ترا دیدار ازین پسکه دیدار تو نپسندد جز او کس
گر از دیدار او بردارم امیدنبینم نیز هرگز ماه و خورشید
دو چشم خویش را از بن برآرمکه با هجرانش کوری دوست دارم
چو دیدار نگارینم نباشدسزد گر خود جهان بینم نباشد
الا ای تیره گشته بخت شورمتو شیر خشمناکی منت گورم
به پیشم بود خرم مرغزاریدرو با من به هم شایسته یاری
کمین کردی و یارم را ببردیمرا بی مونس و بی یار کردی
کنون جانم ببر کم جان نبایدچو من بدبخت جز بی جان نشاید
ستمگارا و زُفتا روزگاراکه نتوانست با هم دید ما را
به گیتی خود یکی کامم روا کردپس آن کام مرا از من جدا کرد
اگر پیشه ندارد جور و بیدادچرا بستد همان چیزی که او داد
همی گفتی چنین دلخسته رامینتن از آرام دور و سر ز بالین
بسی اندیشه کرد اندر جداییکه چون یابد ز اندوهش رهایی
به دست چاره دامی کرد و بنهادبه شاهنشاه پیغامی فرستاد
که شش ماه است تا من دردمندممنم بسته که بیماریست بندم
کنونم زور لختی در تن آمدنشاط تندرستی در من آمد
ندیدم اسپ و ساز خویش هموارهمه مانده چو من شش ماه بیکار
سمند و رخش من با یوز و باسگسراسر خفتهاند آسوده از تگ
نه یوزانم سوی غرمان دویدندنه بازانم سوی کبگان پریدند
دلم بگرفت ازین آسوده کاریچه آسایش بود بنیاد خواری
اگر شاهم دهد همداستانیکنم یک چند گه نخچیرگانی
روم زینجا سوی گرگان و ساریبپرانم درو باز شکاری
چو شش مه بگذرد روزی بیایمز کوهستان به سوی شه گرایم
چو شاهنشه شنید این یافه پیغامبه زشتی داد یکسر پاسخ رام
بدانست او که گفتارش دروغستز دستان کرده چاری بی فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگیردلش را ویس بایستی نه نخچیر
زبان بگشاد بر دشنام و نفرینهمی گفت از جهان گم باد رامین
شدن بادش به راه و آمدن نهکه او را مرگ هست از آمدن به
بگو هر جا که خواهی رو هم اکنونرفیقت فال شوم و بخت وارون
رهت مارین و کهسارت پلنگینگیا و سنگش از خون تو رنگین
تو پیش ویس جان خود سپردههمیدون ویس در چشم تو مرده
ترا این خوی بد با جان برآیدوزین خوی بدت دوزخ نماید
ترا گفتار من امروز پندستچو می تلخست لیکن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گیریازو بسیار گونه هوش گیری
به کوهستان زنی نامی بجوییمرو را هم بزرگی هم نکویی
کنی با او به فال نیک پیوندبدان پیوند باشی شاد و خرسند
نگردی بیش ازین پیرامن ویسکه پس کشته شوی در دامن ویس
بَراَفروزم ز روی خنجر آذربرو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشدهمان بهتر که زیر سنگ باشد
نگر تا این سخن بازی نداریکه بازی نیست با شیر شکاری
چو ابر آید تو با بارانش مستیزبه زودی از گذار سیل برخیز
چو بشنید این سخن آزاده رامینبسی بر زشت کیشان کرد نفرین
به ماه و مهر تابان خورد سوگندبه جان شاه و جان خویش و پیوند
که هرگز نگذرم بر کشور ماهنه بیرون آیم از پند شهنشاه
نه روی ویس را هرگز ببینمنه با کسها و خویشانش نشینم
پس آنگه گفت شاها تو ندانیکه من با تو دگر دارم نهانی
تو از یک روی بر ما پادشاییز دیگر روی ما را چون خدایی
گر از فرمانت لختی سر بتانمسر اندر پیش خود افگنده یابم
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدانیکی دارم شما را گاه فرمان
همی داد این پیام شکر آلودو لیکن در دلش چیزی دگر بود
شتابش بود تا کی راه گیردبه راه اندر شکار ماه گیرد