بخش ۲۹ - رفتن دایه بار دیگر به پیش ویس و حال گفتن
چو پیش ویس رفت او را دُژم دیدز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه برآشفتز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزداننه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالمکه از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانندمرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایمچه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم، گویم از بهر یکی کامبه صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانستازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازارچه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامینمرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهیاگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماهگرفت از چاره کردن طبع روباه
بدو گفت ای نیاز جان دایهبجز تندی نداری هیچ مایه
چرا بر یک سخن هرگز نپاییبه گردانی چو چرخ آسیائی
بگردد روزگار و تو بگردیبه سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگچو آهن هر زمان پیدا کنی زنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزیو با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانینشاید کرد با تو زندگانی
زمین مرو با موبد ترا بادزمین ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیستتو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داریبه روزی چند بارم برشماری
شوم با مادرت خرم نشینمترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کسمرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندینچرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانهای را یار گردیز بهر او ز من بیزار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدنبرفتن با دگر کس آرمیدن
ابی تو چون توانم بود ایدرکه تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفتهست بخت و روزگارمچه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از خانه جدایم هم ز مادرهم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بماندهمرا از داغ تنهایی رهانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتیو با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرودفگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیماننیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبیمشو گمراه تو از راه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسودچه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارینبگو تا کی ببینی روی رامین
مرو را در پناهت کی پذیریدرین کارش چگونه دست گیری
دراز آهنگ شد گفتار بیمردرازی سخت بی معنی و بیبر
سخن را با جوانمردی بیامیزجوانی را ز خواب خوش برانگیز
پدید آور بهار مردمی رابه بار آور درخت خرمی را
ز شاهی و جوانی بهره برداربه پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشتهیکی ای همچو ما از گل سرشته
همیشه آزمند و آرزومندز آز و آرزو بر تو بسی بند
خدای ما سرشت ما چنین کردکه زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانیازیرا خوشی مردان ندانی
گر آمیزش کنی با مرد یک باربه جان من که نشکیبی ازین کار
جوابش داد ویس ماه پیکربهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو کم کنی پند و فریبممن از شادی و از مردان شکیبم
مرا ازار تو سختست بر دلو گر نه هیچ کامم نیست در دل
مرا گر بیم آزارت نبودیبسا رنجا که رامین آزمودی
نه گر شاهین شدی در من رسیدیو گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانیکه این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگستبه گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بُرّانستم نابرده چون شیرست غُرّان
اگر روزی برد بر من گمانیازو ما را به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفتهبدو بر ما بلا را چشم خفته