گنج

بخش ۳۰ - رسیدن ویس و رامین به هم

چو خواهد بد درختی راست بالاچو بر روید بود ز آغاز پیدا
همیدون چون بود سالی دل افروزپدید آیدش خوشی هم ز نوروز
چنان چون بود کار ویس و رامینکه هست آغازش آینده به آیین
اگر چه درد دل بسیار بردندبه وصل اندر خوشی بسیار کردند
چو ویس از مهر بر رامین ببخشودزمانه زنگ کین از دلش بزدود
در آن هفته به یکدیگر رسیدندچنان کز هیچ کس رنجی ندیدند
شهنشه بار بربست از خراسانسراپرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوی کوهستان سفر کردچو آمد، بر ری و ساوه گذر کرد
بماند آسوده رامین در خراسانکجا او خویشتن را ساخت نالان
برادر تخت و جای خود بدو دادبفرمودش که مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آیینبه مرو اندر بمانده ویس و رامین
نخستین روز بنشست آن پری رویپر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی
میان گنبدی سر بر دو پیکرنگاریده به زرین نقش بتگر
نهادش همچو مهر رام محکمنگارش همچو روی ویس خرم
ازو سه در گشاده در گلستانسه دیگر در به ایوان و شبستان
نشسته ویس چون خورشید بر تختهم از خوبی به آزادی هم از بخت
میان گوهر و زیور سراپایبتان را زشت کرده زیب و آرای
هزاران گل شکفته بر رخانشنهفته سی ستاره در دهانش
دمان بوی بهشت از ویس بت رویچنان چون بوی خوش از باغ خوشبوی
نسیم باغ و بوی ویس در همروان خسته را بودند مرهم
شکفته گل به خوبی چون رخ ویسبه بوی مشک همچون پاسخ ویس
چو ابری بسته دود مشک و عنبرکه دید ابری بر آینده ز مجمر
ز روی دلبران او را بهارانوز آب گل مرو را قطر باران
بهشتی بود گفتی کاخ و ایوانمرو را حور ویس و دایه رضوان
گهی آراست ویس دلستان راگهی ایوان و خرم بوستان را
چو گنبد را ز بیگانه تهی کردز راه بام رامین را در آورد
چو رامین آمد اندر گنبد شاهنه گنبد دید گردون دید با ماه
اگر چه دید روی ویس دلبرنیامد دلش را دیدار باور
دل بیمارش از شادی چنان شدکه گفتی پیر بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادی دگر شدتو گفتی مرده بود او جانور شد
روانش همچو کشت پژمریدهامید از آب و از باران بریده
ز بوی ویس آب زندگانیبخورد و ماند نامش جاودانی
چو با ماه جهان افروز بنشستز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت ای بهشت کام و شادیبه تو یزدان نموده اوستادی
به گوهر بانوان را بانوی توبه غمزه جادوان را جادوی تو
گل کافور رنگ مشک بوییبت شمشاد قد لاله رویی
تو از خوبی کنون چون آفتابیخنک آن کس که تو بر وی بتابی
به بالای تو ماند سرو و شمشاداگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زیبایی آن رخشنده ماهیکجا تاریکی و تیمار کاهی
ترا داده‌ست بخت آن روشناییکه زنگ از جان بدبختان زدایی
اگر باشم ترا از پیشکارانخداوندی کنم بر کامگاران
و گر پیشت پرستش را بشایمبجز با مشتری پهلو نسایم
چو بشنید این سخن ویس پری‌زادبه شرم و ناز و گشی پاسخش داد
بدو گفت ای جوانمرد جوانبختبسی تیمار دیدم در جهان سخت
ندیدم هیچ تیماری بدین سانکه شد بر چشم من رسوایی آسان
تن پاکیزه را آلوده کردموفا و شرم را نابوده کردم
ز دو کس یافتم این زشت مایهیکی از بخت بد دیگر ز دایه
مرا دایه درین رسوایی افگندبه نیرنگ و به دستان و به سوگند
بکرد او هر چه بتوانست کردنز خواهش کردن و تیمار خوردن
بگو تا تو چه خواهی کرد با منز کام دوستان وز کام دشمن
به مهر اندر چو گل یک روزه باشینه چون یاقوت و چون فیروزه باشی
بگردد سال و ماه و تو بگردیپشیمانیت باشد زین که کردی
اگر پیمان چنین خواهدت بودنچه باید این همه زاری نمودن
به یکروزه مرادی کش برانیچه باید برد ننگ جاودانی
نیرزد کام صد ساله یکی ننگکزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن کامی که او یکروزه باشدسزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامینبدو گفت ای رونده سرو سیمین
ندانم کشوری چون کشور ماهکه در وی رُست چون تو سرو با ماه
ندانم مادری چون پاک شهروکه بودش دخت ویس و پور ویرو
هزاران آفرین بر کشورت بادهمیدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرین بر مادر توکزو زاد این بهشتی پیکر تو
خنک آن را که هستت نیک مادرمر آن را نیز کاو هستت برادر
دگر آن را که روزی با تو بوده‌ستترا دیده‌ست یا نامت شنوده‌ست
دگر آن را که کردت دایگانیویا ورزید با تو دوستگانی
بسست این فخر، مروِ شاهجان راکه آرامست چون تو دلستان را
بسست این نام و این اورنگ شه راکه دارد در شبستان چون تو مه را
مرا این خرمی بس تا به جاویدکه نامی گشتم از پیوند خورشید
بدین گوشی که آوازت شنیدمبدین چشمی که دیدارت بدیدم
ازین پس نشنوم جز نیکنامینبینم جز مراد و شادکامی
پس آنگه ویس و رامین هر دو با همببستند از وفا پیمان محکم
نخست آزاده رامین خورد سوگندبه یزدان کاوست گیتی را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشیدبه فرخ مشتری و پاک ناهید
به نان و با نمک با دین یزدانبه روشن آتش و جان سخن‌دان
که تا بادی وزد بر کوهسارانویا آبی رود بر رودباران
بماند با شب تیره سیاهیبپوسد در درون جوی ماهی
روش دارد ستاره آسمان برهمیدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامین پشیماننه هرگز بشکند با دوست پیمان
نه جز بر روی ویسه مهر بنددنه کس را دوست گیرد نه پسندد
چو رامین بر وفا سوگندها خوردبه مهر و دوستی پیمانها کرد
پس آنگه ویس با وی خورد سوگندکه هرگز نشکند با دوست پیوند
به رامین داد یک دسته بنفشهبه یادم دار گفتا این همیشه
کجا بینی بنفشه تازه بر بارازین پیمان و این سوگند یاد آر
چنین بادا کبود و کوژ بالاهر آن کاو بشکند پیمانش از ما
که من چون گل ببینم در گلستانبه یاد آرم ازین سوگند و پیمان
چو گل یک روزه بادا جان آن کسکه از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردندبه مهر و دوستی پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان راهمیدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتندگذشته حالها با هم بگفتند
به شادی ویس را بد شاه در برچو رامین را دو هفته ماه در بر
در آورده به ویسه دست رامینچو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدی چشم رضوانندانستی که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهرهمه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشتهگهرشان در خوشی انباز گشته
لب اندر لب نهاده روی بر رویدر افگنده به میدان از خوشی گوی
ز تنگی دوست را در بر گرفتندو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بربباریدی نگشتی سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غمنهاده ویس دل بر وی چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودی فراوانزیانی را ز شکر خواست تاوان
به هر تیری که ویسه بر دلش زدهزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادی سر کشی کردکلید کام در قفل خوشی کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندشکجا با مِهر یزدان دید بندش
بسفت آن نغز درّ پر بها رابکرد آن پارسا نا پارسا را
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیروننشانه بود و تیرش هر دو پر خون
به تیرش خسته شد ویس دلارامبرآمد دلش را زان خستگی کام
چو کام دل برآمد این و آن رافزون شد مهربانی هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندندبجز خوشی و کام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامینکه سر برداشت نالنده ز بالین
همانگاه نامه زی رامین فرستادکه ما بی تو دل آزاریم و ناشاد
همه بی روی تو بدرام و دلگیرچه می خوردن چه چوگان و چه نخچیر
بیا تا چند گه نخچیر جوییمبیاساییم و زنگ از دل بشوییم
که سبزست از بهاران کشور ماههمی تابد ز خاکش زُهره و ماه
قصب پوشیده رومی کوه اروندکلاه قاقم از تارک بیفگند
کنون غُرمش میان لاله خفته‌ستهمان رنگش تن اندر گل نهفته‌ست
ز بس بر دشت غرقاب بهارینگیرد یوز آهو بی سماری
چو این نامه بخوانی زود بشتاببهاران را به کام خویش دریاب
همیدون ویس را با خود بیاورکه می‌خواهد ز ما دیدار مادر
چو آمد نامهٔ موبد به رامینبه درگاهش دمان شد نای رویین
به راه افتاد رامین با دلارامبه روی دوست راهش خوش بُد و رام
چو آمد شادمان در کشور ماهپذیره رفت شاه و لشکر شاه
هم از ره ویس شد تا پیش مادرشده شرمنده از روی برادر
به دیدار یکایک شادمان شدپس آن شادیش یکسر اندهان شد
کجا از روی رامین شد گسستهبرو دیدار رامین گشت بسته
به هفته روی او یک راه دیدیبه نزد شاه یا در راه دیدی
بر آن دیدار خرسندی نبودشفزونی جست اندوهان نمودش
هوا او را چنان یکباره بفریفتکه یک ساعت همی از رام نشکیفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامینچه خوش باشد به دل یار نخستین