بخش ۲۸ - دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او
چو روز رام شاهنشاه کشورنبرد آراست با گردان لشکر
سرایش پر ستاره گشت و پر ماهز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعی چو خسرو بود با کامهمه دستی چو نرگس بود با جام
ز جام می همی بارید شادیچو از مستی جوانمردی و رادی
سپهداران و سالاران لشکریکایک همچو مه بودند و اختر
دریشان آفتابی بود رامیندو چشم از نرگس و عارض ز نسرین
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگورغلام هر دو گشته مشک و کافور
به بالا همچو سرو جویباریفراز سرو باغ نوبهاری
دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگز دلتنگی شده بر وی جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با می و رودبه سان غرقهٔ افتاده در رود
ز عشق و جام می او را دو مستیز مستی و ز هجرانش دو سستی
رخ از مستی بسان زرّ دَرتابدل از سستی بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روی دلبربه مغز اندر چو ریحان بوی دلبر
نشسته ویس بر بالای گلشنز روی ویس گلشن گشته روشن
بیاورده مرو را دایه پنهانبه بسیاری فریب و رنگ و دستان
نشاندش بر میان بام گلشننهاده چشم بر سوراخ روزن
همی گفتش ببین ای جان مادرکه تا کس دیدی از رامین نکوتر
نگر تا هست شیرین و بی آهوچو مادر گفت ماننده به ویرو
نه رویست این که یزدانی نگارستسرای شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنین رخ عشق بازیسزد گر با چنین دلبر بسازی
همی تا ویس رامین را همی دیدتو گفتی جان شیرین را همی دید
چو نیک اندر رخ رامین نگه کردوفا و مهرِ ویرو را تبه کرد
پس اندیشه کنان با دل همی گفتچه بودی گر شدی رامین مرا جفت
چو خواهم دید گویی زین دل آزارکه ویرو را ازو بشکست بازار
کنون کز مادر و فرّخ برادرجدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندین به تنهایی نشینمبلا تا کی کشم نه آهنینم
ازین بهتر دلارامی نیابمسر از پیمان و فرمانش نتابم
چنین اندیشها با دل همی کرددریغ روزگار رفته میخورد
نکرد این دوستی بر دایه پیدااگر چه گشته بود از عشق شیدا
مرو را گفت رامین همچنانستکه تو گفتی و بس روشن روانست
هنرهای بزرگ و نیک داندبه فرخ بخت ویرو نیک ماند
و لیکن آنکه میجوید نیابدرخم گر مه بود بر وی نتابد
نه خود را همچنین بیمار خواهمنه نیز او را درین تیمار خواهم
نه من شایم به ننگ و ناپسندینه او شاید به رنج و مستمندی
خدا از بهر من نیکی دهادشبرفته نام و مهر من ز یادش
چو ویس آمد به زیر از بام گلشنبه چشمش تیره شد خورشید روشن
ستنبه دیو مهر آمد به جنگشبزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ویس دل شکستهز جان آرام و از دل خون گسسته
گهی اندیشه بر وی زور کردیهوا چشم خرد را کور کردی
گهی گفتی چه خواهد بود بر منجز آن کز من برآید کام دشمن
نه هرگز مهربانی کس نورزیدو یا کام دلی رنجی نیرزید
اگر آزادهای باشد چو رامینچرا پر هیزد از بدخواه چندین
گهی شرمش هوا را دور کردیخرد اندیشه را دستور کردی
بترسیدی ز ننگ این جهانیز پادافراه کار آسمانی
چو از یزدان و از دوزخ بترسیدخرد مر شرم را بر مهر بگزید
پشیمان شد ز مهر و مهرکاریگزید آزادگی و ترسگاری
بران بنهاد دل کز هیچ گونهنپیوندد به کردار نمونه
خرد را دوستر دارد ز رامیننیارد سر به ناشایست بالین
چو بر دل راستی را پادشا کردروان را ترسگاری پارسا کرد
نبود آگه ز کار ویس دایهکه او جان را ز نیکی داد مایه
به رامین شد مرو را مژدگان بردکه شاخ بخت سر بر آسمان برد
رمیده صید لختی رامتر شدوزان تندی و بد سازی دگر شد
چنان دانم که با تو سر درآرددرخت اَندُهَت شادی برآرد
چنان دلشاد شد آزاده رامینکه مرده باز یابد جان شیرین
زمین را بوسه داد او پیش دایهبدو گفت ای به دانش نیک مایه
سپاست بر سرم بهتر ز دیهیمکه کردی مر مرا از مرگ بی بیم
بدین رنج و بدین گفتار نیکوترا داشن دهاد ایزد به مینو
که من داشن ندانم در خور توو گر جان بر فشانم بر سر تو
توی مادر منم پیش تو فرزندترا دارم همیشه چون خداوند
سر از فرمان تو بیرون نیارمتن و جان را دریغ از تو ندارم
هر آن کامی که تو خواهی بجویمبه کردار و به گنج و آبرویم
چو زین ساز نیکویها گفت بسیارنهاد از پیش او سه بدره دینار
دگر شاهانه درجی از زر نابدر و شش هار مروارید خوشاب
بسی انگشتری از زر و گوهربسی مشک و بسی کافور و عنبر
نپذرفت ایچ داشن دایه از رامبدو گفت ای شه فرخنده بر کام
ترا نز بهر چیزی دوستدارمکه من خود خواسته بسیار دارم
توی چشم مرا خورشید روشنمرا دیدار تو باید نه داشن
یکی انگشری برداشت سیمینکه دارد یادگار شاه رامین