گنج

بخش ۲۷ - اندر باز آمدن دایه به نزدیک رامین به باغ

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۴۴ بیت
چو سر بر زد ز خاور روز دیگرخور تابان چو روی ویس دلبر
به جای و عده گه شد باز دایهنشستند او و رامین زیر سایه
مرُو را دید رامین سخت خرّمچو کشتی خشک گشته یافته نم
بدو گفت ای سزاوار فزونینگویی تا خود از دی باز چونی
تو شادی زانکه روی ویس دیدیز نوشین لب سخن نوشین شنیدی
خنک چشمی که بیند روی آن ماهخنک مغزی که یابد بوی آن ماه
خنک چشم و دلت را با چنان رویخنک همسایگانت را در آن کوی
پس آنگه گفت چونست آن نگارینکه کهتر باد پیشش جان رامین
رسانیدی بدو پیغام زارممرُو را یاد کردی حال و کارم
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگیشکیبا باش در مهر و درنگی
که نتوان برد مستی را ز مستانگشادن بند سرما از زمستان
زمین را از گلاب و گل بشستنبدو بر باد و دریا را ببستن
دل ویسه به دام اندر کشیدنز مهر مادر و ویرو بریدن
دلش زان بند دیرین بر گشادنز نو بند دگر بر وی نهادن
بدادم هر چه گفتی آن پیاممبجوشید و به زشتی برد نامم
ندادش پاسخ و با من بر آشفتچنین گفت و چنین گفت و چنین گفت
چو رامین هر چه دایه گفت بشنیدبه چشمش روز روشن تیره گردید
مر و را گفت مردان جهان پاکنه یکسر بی وفا باشند و بی باک
نباشد هر کسی را تن پر آهونباشد هر کسی را دل به یک خو
نه هر خر را به چوبی راند بایدنه هر کس را به نامی خواند باید
گر او دیده‌ست راه زشت‌کیشانمرا نشمرد باید هم ز ایشان
گناهی را که من هرگز نکردمبه دل در زو گمانی هم نبردم
چه باید کرد بیهوده ملامتنه خوب آید ملامت بر سلامت
پیام من نگو آن سیمتن راشکسته زلفکان پر شکن را
بگو ماها نگارا حور چشماپری رویا بهارا تیز خشما
به مهر اندر بپیوند آشناییمبر بر من گناه بی وفایی
که من با تو خورم صد گونه سوگندکنم با تو بدان سوگند پیوند
که دارم تا زیم پیمان مهرتنیاهنجم سر از فرمان مهرت
همی تا جان من باشد تن آرایبدو با جان من مهر تو بر جای
نفرموشم ز دل یاد تو هرگزنه روز رام نه روز هزاهز
بگفت این و ز نرگس اشک چون ملفرو بارید بر دو خرمن گل
تو گفتی دیدگانش در فشان کردبدان مهری که اندر دل نهان کرد
دل دایه بدان بیدل ببخشودکجا از بیدلی بخشودنی بود
بدو گفت ای مرا چون چشم روشنبه مهر اندر بپوش از صبر جوشن
ز گریه عشق را رسوایی آمدز رسوایی ترا شیدایی آمد
به جای ویس اگر خواهی روانمترا بخشم ز بخشش در نمایم
شوم با آن صنم بهتر بکوشمز بی شرمی یکی خفتان بپوشم
مرا تا جان بود زو بر نگردمکه جان خویش در کار تو کردم
ندانم راست تر زین دل که ماراستبر آید کام دل چون دل بود راست
دگر ره شد به نزد ویس مه رویسخن در دل نگاریده ز ده روی
مرو را دید چون ماه دو هفتهمیان عقدهء هجران گرفته
دلش بریان و آن دو دیده گریانچو تنوری کزو بر خاست طوفان
به چشمش روز روشن چون شب تاربه زیرش خز و دیبا چون سیه مار
دگر باره زبان بگشاد دایهکه چون دریا ز گوهر داشت مایه
همی گفت از جهان گم باد و بی جانکسی کاو مر ترا کرده‌ست پیچان
گران بادش به جان بر انده و دردچنان کاندوه و درد تو گران کرد
ترا از خان و مان و خویش و پیوندجدا کرد و به دام دوری افگند
ز نوشین مادر و فرخ برادریکی با جان یکی با دل برابر
درین گیهان توی بوده همانادر انده ناتوان و ناشکیبا
نبرد جانت را از درد و آزارنشوید دلت را از داغ و تیمار
چه باید این خرد کت داد یزدانچو دردت را نخواهد بود درمان
بسوزم چون ترا سوزان ببینمبپیچم چون ترا پیچان ببینم
خردمند از خرد جوید همه چاربه دست چاره بگذارد همه کار
ترا یزدان خرد داده‌ست و دانشوزین دانش ندادت هیچ رامش
به خر مانی که دارد بار شمشیرندارد سود وی را چون رسد شیر
کنون تا کی چنین تیمار داریچنین بیجاده بر دینار باری
مکن بر روز بُرنایی ببخشایچنین اندوه بر انده میفزای
به بیگانه زمین مخروش چندینمکن بر بخت و بر اورنگ نفرین
سزوشت سال و مه اندر کنارستبه گفتارت همیشه گوش دارست
سروش و بخت را چندین میازاربه گفتاری که باشد نا سزاوار
توی بانوی ایران ماه تورانخداوند بتان خورشید حوران
جوانی را به دریا در میندازتن سیمین به تاب رنج مگداز
که کوتاهست ما را زندگانینپاید دیر عمر این جهانی
روان بس ارجمند و بس عزیزستچرا نزدت کم از نیمی پشیزست
عزیزان را بدین آیین ندارندهمیشه خسته و غمگین ندارند
روانت با تو یاری مهربانسترفیقی با تو وی را جاودانست
مگر تو سال و مه این کار داریکه یار مهربان را خوار داری
کجا رامین که با تو مهربان گشتبه چشمت خاک راه شایگان گشت
مکن با دوستان زین رام تر باشجهان را چون درختی میوه بر باش
بدان بُرنای دلخسته ببخشایهم او را هم تن خود را مفرسای
مکن بیگانگی با آن جوانمردبپرور مهر آن کاو مهر پرورد
چو از تو کس نیابد خوشی و کامچه روی تو چه چشما روی بر بام
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفتبه تندی سخت گفتارش بسی گفت
بدو گفت ای بداندیش و بنفرینمه تو بادی و مه ویس و مه رامین
مه خوزان باد وارون جای و بومتمه این گفتار و این دیدار شومت
ز شهر تو نیاید جز بد اخترز تخم تو نیاید جز فسونگر
اگر زایند از آن تخمه هزارانهمه دیوان بُوند و بادساران
نه‌شان کردار بتوان آزمودننه‌شان گفتارها بتوان شنودن
مبادا هیچ کس از نیک نامانکه فرزندش دهد بددایه زین سان
چو از دایه بگیرد شیر ناپاکبه آلوده نژاد و خوی بی باک
کند ویژه نژاد پاک گوهراز آن گوهر که او دارد فروتر
اگر شیرش خورد فرزند خورشیدبه نور او نباید داشت امید
از ایزد شرم بادا مادرم راکه کرد آلوده ویژه گوهرم را
مرا در دست چون تو جادوی دادکه با تو نیست شرم و دانش و داد
تو بد خواه منی نه دایهٔ منبخواهی برد آب و سایهٔ من
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموزمرا پاینده باش از بد شب و روز
تو چندان خویشتن را می ستودیبه نام نیک و خود بد نام بودی
بدان خوی سترگ و چشم بی شرمبدین گفتار و کردار بی آزرم
همه نامت به خاک اندر فگندیهمه مهر خود از دلها بکندی
ندارد مر ترا مقدار و آزرمجز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم
چه گفتارت مرا چه نامهٔ مرگهمی ریزم ازو چون از خزان برگ
مرا گویی به کوته زندگانیچرا خوشی و کام دل نزانی
اگر نیکو کنم تا زنده مانماز آن بهتر که کام خویش رانم
بهشت روشن و دیدار یزدانبه کام این جهانی یافت نتوان
جهان در چشم دانا هست بازینباشد هیچ بازی را درازی
پس ای دایه تو جانت را مرنجانز بهر من مخور زنهار با جان
که من ننیوشم این گفتار خامتنیفتم هرگز اندر پایدامت
نه من طفلم که بفریبم به رنگیو یا مرغم که بر پرم به سنگی
سخن که شنیده ای از بی خدر رامبه گوش من فسونست آن نه پیغام
نگر تا نیز پیش من نگوییز من خشنودی دیوان نجویی
که من دل زین جهان بیزار کردمخرد را بر روان سالار کردم
به هر سانی خدای دانش و دینبه از دیوان خوزانی و رامین
نه آزارم خدای آسمان رانه بفروشم بهشت جاودان را
ز بهر دایهٔ بی شرم و بی دینبداده هر دو گیتی را به رامین
چو دایه خشم ویس دلستان دیدسخنها از خدای آسمان دید
زمانی با دل اندیشه همی کردکه درمان چون پدید آرد بدین درد
نیارامید دیو دژ به رامشهمان می‌بود خوی خویش کامش
جز آن گاهی که کار ویس و رامینبیامیزد به هم چون چرب و شیرین
چو افسونها به گرد آورد بی‌مرز هر رنگ و زهر جای و ز هر در
دگر باره زبان از بند بگشادسخنها گفت همچون نقش نوشاد
بدو گفت ای گرامی تر ز جانمبه زیب و خوبی افزون از گمانم
همیشه دادجوی و راست گو باشهمیشه نیک نام و نیک خو باش
من اندر چه نیاز و چه نهیبمکه چون تو پاکزادی را فریبم
چرا گویم سخن با تو به دستانکه بر چیز کسانم نیست دستان
مرا رامین نه خویشست و نه پیوندنه هم‌گوهر نه همزاد و نه فرزند
نگویی تا چه خوبی کرد با منکه با او دوست گردم با تو دشمن
مرا از دو جهان کام تو بایدوز آن کامم همی نام تو باید
بگویم با تو این راز آشکارهکجا اکنون جزینم نیست چاره
هر آیینه تو از مردم بزادینه دیوی نه پری نه حورزادی
ز جفت پاک چون ویرو گسستیبه افسون نیز موبد را ببستی
ندیده هیچ مردی از تو شادیکه تا امروز تن کس را ندادی
تو نیز از کس ندیدی شادکامینراندی کام با مردان تمامی
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرودچه ایشان و چه پولی زان سوی رود
اگر خود دید خواهی در جهان مردنیابی همچو رامین یک جوانمرد
چه سود ار تو به چهره آفتابیکه کامی زین نکو رویی نیابی
تو این خوشی ندیدستی ندانیکه بی او خوش نباشد زندگانی
خدا از بهر نر کرده‌ست مادهتوی هم مادهٔ از نر بزاده
زنان مهتران و نامدارانبزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شادجوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
اگر چه شوی نام بُردار دارندنهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بربه کام خویش و گاهی یار دلبر
اگر گنج همه شاهان تو دارینیابی کام چون بی شوی و یاری
چه زیورهای شاهانه چه دیباچه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا
زنان را این ز بهر مرد بایدکه مردان را نشاط دل فزاید
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مردچرا باشی همی در سرخ و در زرد
اگر دانی که گفتم این سخن راستز تو دشمان و نفرینم نه زیباست
من این گفتم ز روی مهربانیز مهر مادری و دایگانی
که رامین را به تو دیدم سزاوارتو او را دوستگانی او ترا یار
تو خورشیدی و او ماه دو هفتهچو او سروست و تو شاخ شکفته
به مهر اندر چو شیر و می بسازیدبسازید و به یکدیگر بنازید
چو من بینم شما را هر دو با همنباشد در جهان زان پس مرا غم
چو دایه این سخنها گفت با ویسبه یاری آمدش با لشکر ابلیس
هزاران دام پیش ویس بنهادهزاران در ز پیش دلش بگشاد
بدو گفت این زنان نامداراننشسته شاد با دلبند و یاران
همه کس را به شادی دستگاهستترا همواره درد و وای و آهست
به پیری آیدت روز جوانیتو نا دیده زمانی شادمانی
هر آیینه نه سنگینی نه روییندر انده چون توانی بود چندین
ازین اندیشه مهرش گرم‌تر شددل سنگینش لختی نرم‌تر شد
نه دام آمد مهمتر جز زبانشزبانش داشت پوشیده نهانش
به گفتاری چو شکر دایه را گفتنباشد هیچ زن را چاره از جفت
سخنها هر چه گفتی راست گفتینکردی با من اندر مهر زُفتی
زبان هر چند سست و نا تواننددل آرای دلیران جهانند
هزاران خوی بد باشد در ایشانسزد گر دل نبندد کس بر ایشان
مرا نیز آنکه گفتم هم از آنستکه تندی کردن از طبع زنانست
مرا بود آن سخن در گوش چونانکه در دل رفته زهر آلوده پیکان
ازیرا لختکی تندی نمودمکه گفتار از در تندی شنودم
زبان خویش را بد گوی کردمپشیمانی کنون بسیار خوردم
نبایستم ترا آن زشت گفتننهانت را ببایستم نهفتن
چو من کاری نخواهم کرد با کسجواب من خود او را درد من بس
کنون آن خواهم از بخشنده دادارکه باشد مر مرا از بد نگهدار
نیالاید به آهوی زنانمنگه دارد ز آهوشان زبانم
بدارد تا زیم روشن تن منبه کام دوستان و درد دشمن
مرا دوری دهد از تو بد آمروزکه شاگردان تو باشند بدروز
چو دیگر روز گیتی بوستان شدفروغ مهر در وی گلستان شد
به جای وعده شد آزاده رامینبیامد دایه پس با درد و غمگین
مرُو را گفت راما چند گوییدر آتش آب روشن چند جویی
نه شاید باد را در بر گرفتننه دریا را به مشتی برگرفتن
نه ویس سنگ دل را مهر دادننه با او سر به یک بالین نهادن
ز خارا آب مهر آید وزو نهبه مهر اندر که خارا ازو به
چو برداری میان شورم آوازمر آواز ترا پاسخ دهد باز
دل ویسه بسی سختر ز شورمبه خوی بد همی ماند به کژدم
ترا پاسخ نداد آن سرو آزادبلی دشنام صد گونه به من داد
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماهکه در وی نیست افسون مرا راه
فریب و حیله و نیرنگ و دستانبود پیشش چو حکمت نزد مستان
نه او خواهش پذیرد هرگز از مننه آغارش پذیرد ز آب آهن
چو بشنید این سخن ازاده رامینچو کبگ خسته شد در چنگ شاهین
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریکامیدش دور و نیم مرگ نزدیک
تنش ابر بلا را گشته منزلنم اندر دیدگان و برق در دل
هم از خشم و هم از گفتار جانانزده بر جان و دل دو گونه پیکان
به فریاد آمد از سختی دگر بارمگر صد بار گفت ای دایه زنهار
مرا فریاد رس یک بار دیگرکه من چون تو ندارم یار دیگر
نگیرم باز دست از دامن تومنم با خون خود در گردن تو
گر از امّید تو نومید گردمبساط زندگانی در نوردم
شوم بر راز خود پرده بدرّمهم از جان و هم از گیتی ببرّم
اگر رنجه شوی یک بار دیگربگویی حال من با آن سمن بر
سپاس جاودان باشدت بر منکه آهرمن نیابد راه در من
مگر سنگین دلش بر من بسوزدچراغ مهربانی بر فروزد
مگر زین خوی بد گردد پشیماننریزد خون و نستاند ز من جان
درودش ده درود مهربانانبگو ای کام پیران و جوانان
دل من داری و شاید که داریکه بر دل داشتن چابک سواری
توریزی خون من شاید که ریزیکه جان عاشقان را رستخیزی
تو بر جان و تن من پادشاییبه چونین پادشایی هم تو شایی
اگر جان مرا با من بمانیگذارم در پرستش زندگانی
تو دانی من پرستش را بشایمنه آن باشم که مردم را ربایم
اگر بسیار کس باشند یارتیکی چون من نباشد دوستدارت
اگر با من در آمیزی بدانیکه چون باشد وفا و مهربانی
تو خورشیدی وگر بر من بتابیمرا یاقوت مهر خویش یابی
اگر شایم به مهر و دوستداریز من بردار بار گرم و خواری
مرا زنده بمان تا زندگانیکنم در کار مهرت رایگانی
پس ار خواهی که جان من ستانیهر آن روزی که خواهی خود توانی
و گر با خوی تو بیچار گردمز جان خویشتن بیزار گردم
فرو افتم ز کوه تند بالاجهم در موج آب ژرف دریا
گرفتاری ترا باشد به جانمبدان سر جان خویش از تو ستانم
به پیش داوری کاو داد خواهدهمه داد جهان او داد خواهد
بگفتم آنچه دانستم تو به دانگوا بر ما دو تن بس باد یزدان
ز بس زاری و از بس اشک خونیندل دایه به درد آورد رامین
بشد دایه ز پیشش با دل ریشمرو را درد بر دل زان او بیش
چو پیش ویس شد بنشست خاموشدل از تیمار و اندیشه پر از جوش
دگر باره سخنهای نگارینچو درپیوسته کرد از بهر رامین
بگفت ای شاه خوبان ماه حورانترا مردند نزدیکان و دوران
بخواهم گفت با تو یک سخن رازمرا شرمت فرو بسته‌ست آواز
همی ترسم ازین از شاه موبدکه ترسد هر کسی از مردم بد
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارمکزیشان تیره گردد روزگارم
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجامکه در دوزخ شوم بد روز و بدنام
و لیکن چون براندیشم ز رامینوزآن رخسار زرد و اشک خونین
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهارکه شدجان و جهان بر چشم من خوار
خرد را در دو دیده او بدوزددگر باره دلم بر وی بسوزد
بدان مسکین چنان بخشایش آرمکه با زاریش جان را خوار دارم
بسی دیدم به گیتی عاشق زارمژه پراشک خون و دل پر آزار
ندیدستم بدین بیچارگی کسبه صد عاشق یکی تیمار او بس
سخنهایش تو پنداری که تیغستهمان چشمش تو پنداری که میغست
بریده شد قرار من بدان تیغنگون شد خانهٔ صبرم بدان میغ
همی ترسم که او ناگه بمیردبه مرگ او مرا یزدان بگیرد
مکن ماها بدان مسکین ببخشایبه خون او روانت را میالای
چه بفزایدت گر خونش بریزیکه باشد درخورت چون زو گریزی
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سالجوان باشد بدان برز و بدان یال
جوان و چابک و راد و سخن‌دانبدو پیدا نشان فر یزدان
ترا یزدان چو این روی نکو دادبه جان من که خود از بهر او داد
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشتپس اندر مهر و در سایه همی داشت
بدان تا مهر تو بخشد به رامینپس او خسرو بود ما را تو شیرین
به جان من که جز چونین نباشدترا سالار جز رامین نباشد
همی تا دایه سوگندان همی خوردیکایک ویس را باور همی کرد
فزون شد در دلش بخشایش رامگرفت از دوستی آرایش رام
ستیزش کم شد و مهرش بیفزودپدید آمد از آتش لختکی دود
وفا چون صبح در جانش اثر کردوزان پس روز مهرش سر برآورد
بشد در پاسخش چیره زبانیکه بودش خامشی همداستانی
همی پیچید سر را بر بهانهگهی دیدی زمین گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتیگهی میگون و گاهی زرد گشتی
تنش از شرم همچون چشمهٔ آبچکان زو خوی چو مروارید خوشاب
چنین باشد روان مهردارانکه بخشایش کنند بر نیک یاران
دل اندر مهر، می‌برهنجد از تنچنان چون سنگ مغناطیس زاهن
به یک دل مهر پیوستن نشایدچو خر کش بار بر یک سو نپاید
همی دانست جادو دایهٔ پیرکزین بار از کمانش راست شد تیر
رمیده گور در داهولش افتادوز افسونش به بند آمد سر باد