بخش ۲۶ - فریفتن دایه ویس را به جهت رامین
چو دایه پیش ویس دلستان شدچو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهای فریبنده بپیراستبه دستان و به نیرنگش بیاراست
چو ویس دلستان را دید غمگیناز آب دیدگان تر کرده بالین
به درد مادر و هجر برادرگسسته عقد مروارید بربر
بدو گفت ای مرا چون جان شیریننه بیماری چه داری سر به بالین
چه دیوست این که بر جانت نشستهستدر هر شادیی بر تو ببستهست
گمان کردی به رنج اندر سهی سروتو پنداری که در چاهی نه در مرو
سبکتر کن ز دل بار گران راکزو آسیب سخت آید روان را
نه بس کاری بود آسیب بردنگذشته یاد کردن درد خوردن
ز غم خوردن بتر پتیاره ای نیستز خرسندی به او را چاره ای نیست
اگر فرمان بری خرم نشینیبه بخت خویش خرسندی گزینی
[ز خرسندیت جان را نیک یار استنه خرسندیت با جان کارزار است]
چو بشنید این سخن ویس دلارامتو گفتی یافت لختی در دل آرام
چو خورشیدی سر از بالین بر آوردز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمین از رنگ رویش نقش چین گشتهوا از بوی مویش عنبرین گشت
چه ایوان بود و چه روی دلارامبه رنگ یکدگر هر دو وشی فام
چو باغ خوب رنگ اردیبهشتیبهشت ایوان و ویس او را بهشتی
رخانش بود گفتی نوبهارانهم از چشمش برو باریده باران
شخوده نیلگون گشته رخانشچو نیلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشک او دو چشم بی خوابنکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت این چه روزاستکه گویی آتش آرام سوزست
به هر روزی که نو گردد ز گردونمرا نو گردد اندوهی دگرگون
گناه از مرو بینم یا ز اخترو یا زین چرخ خود کام ستمگر
که گویی کوه چون البرز هفتادنگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست که بوم تن گدازستنه شهرست این که چاه شست بازست
نگارستان و باغ و کاخ شهوارمرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشتهستتو گویی جانم آتشگاه گشتهست
ز شب بینم بلا وز روز تیمارفزاید بر دلم زین هردوان بار
به جان من که گر آید مرا هوشبود چون زندگانی بر دلم نوش
من امید از جهان اکنون بریدمکه ویرو را به جواب اندر بدیدم
نشسته بر سمند کوه پیکرمرو را نیزه در کف تیغ در بر
زنخچیر آمده با شادکامیبسی کرده به صحرا نیک نامی
به شادی باره را پیشم بتازیدبه خوشی مر مرا لختی نوازید
مرا گفتی به آواز چو شکرکه چونی یار منی جان برادر
به بیگانه زمین در دست دشمنبگو تا حال تو چونست بی من
وزان پس دیدمش بامن بخفتهبر سیمین من در برگرفته
لب طوطی و چشم گاومیشمبسی بوسید و تازه کرده ریشم
مرا گفتار او کم دوش خواندهستهنوز اندر دل و در گوش ماندهست
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغزمرا ماندهست در بینی و در مغز
بتر زین کی نماید بخت کینمکه ویرو را همی در خواب بینم
چو گردونم نماید روز چونینمرا زین پس چه باید جان شیرین
مرا تا من زیم این غم بسنده ستکه جانم مرده و اندام زنده ست
تو دیدی دایه اندر مرو گندهخدایت را چو ویرو هیچ بنده
همی گفت این سخنهای دل انگیزشده دو چشم خونریزش گهر نیز
نهاده دایه دستش بر سر و برهمی گفت ای چراغ و چشم مادر
ترا دایه ز هر دردی فدا بادغم تو مشنواد و بد مبیناد
شنیدم هر چه گفتی ای پری رویفتاد اندر دلم چون آهن و روی
اگرچه درد بر تو بی کرانستمرا درد تو بر دل بیش از آنست
مبر اندوه کت بردن نه آیینبه تلخی مگذران این عمر شیرین
به رامش دار دل را تا توانیکه دو روزست ما را زندگانی
جهان چون خان و راه مردمانستدرنگ ما درو در یک زمانست
بود شادیش یکسر انده آمیغنپاید دیر همچون سایهٔ میغ
جهان را نام او زیرا جهانستکه زی هشیار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه داریکه هست ایدر جهان چون تو گذاری
اگر کامی ز تو بستد زمانهبه صد کام دگر داری بهانه
جوان و کامگار و پادشاییبه شاهی بر جهان فرمان روایی
مکن پدرود یکباره جهان رامکن در بند جاویدان روان را
به گیتی در جوانان هر که مردندهمه جویان کام و کرد و خوردند
یکایک دل به چیزی رام دارندبه رامش روز خود پدرام دارند
گروهی صید یوز و باز جویندگروهی چنگ و بربط ساز جویند
گروهی خیل دارند و شبستانغلامان و بتان نارپستان
همیدون هر چه پوشیده زنانندبه چیزی هر یکی شادی کنانند
تو با تیمار ویرو مانده و بسنخواهی در جهان جستن جز او کس
مرا گفتی که اندر مرو گندهخدایت را چو ویرو نیست بنده
[اگر چه شاه و خود کام است ویروفرشته نیست پرورده به مینو]
به مرو اندر بسی دیدم جواناندلیران جهان کشور ستانان
به بالا همچو سرو جویباریبه چهره همچو باغ نوبهاری
ز خوبی و دلیری آفریدهبه مردی از جهانی برگزیده
خردمندان که ایشان را ببینندیکایک را ز ویرو برگزینند
وزیشان شیر مردی کامرانستکجا در هر هنر گویی جهانست
گر ایشان اخترند او آفتابستور ایشان عنبرند او مشک نابست
به تخمه تا به آدم شاه و مهتربه گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامینفرشته بر زمین و دیو در زین
به ویرو نیک ماند خوب چهریگروگان شد همه دلها به مهری
دلیران جهان او را ستایندکه روز جنگ با او برنیایند
به ایران نیست همچون او هنرجویشکافنده به ژوپین و سنان موی
به توران نیست همچون او کمان وربه فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بیش ریزد خون گه رزمز یاران بیش گیرد می گه بزم
به کوشش همچو شیر کینه دارستبه بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندین که دارد مردواریبه دل این داغ دارد کش تو داری
ترا ماند به مهر ای گنبد سیمتو گویی کرده شد سیبی به دونیم
نگه کن تا تو چونی او چنانستچو زر اندود شاخ خیزرانست
ترا دیدهست و عاشق گشته بر توامید مهربانی بسته در تو
همان چشمش که چون نرگس به بارستچو ابر نوبهاران سیل بارست
همان رویش که تابنده چو ماهستز درد بیدلی همرنگ کاهست
دلی دارد بلا بسیار بردهنهیب عاشقی بسیار خورده
جهان نادیده در مهر اوفتادهدل و جان را به دیدار تو داده
ترا بخشایم اندر مهر و او راکه بخشودن سزد روی نکو را
شما را دیده ام در عشق بی یاردو بیدل هر دو بیروزی از این کار
چو ویس ماه روی حور دیدارشنید از دایه این وارونه گفتار
ندادش تا زمانی دیر پاسخسرشک از چشم ریزان بر گل رخ
ز شرم دایه سر در بر فگندهزبان بسته ز پاسخ لب ز خنده
پس آنگه سر برآورد و بدو گفتروان را شرم باشد بهترین جفت
چه نیکو گفت خسرو با سپاهیچو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
ترا گر شرم و دانش یار بودیزبانت را نه این گفتار بودی
هم از ویرو هم از من شرم بادتکه از ما سوی رامین گشت یادت
مرا گر موی بر ناخن برستیدل من این گمان بر تو نبستی
اگر تو مادری من دختر تووگر تو مهتری من کهتر تو
مرا شوخی و بیشرمی میاموزکه بی شرمی زنان را بد کند روز
دلم را چه شتاب و چه نهیبستکه در وی مر ترا جای فریبست
ز چه بیچاره ام وز چه به دردمکه ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاویدهم از مینو بشویم دست امّید
اگر رامین به بالا هست چون سروبه مردی و هنر پیرایهٔ مرو
هم او را به خدایش یار باداترا جز مهر رامین کار بادا
مرا او نیست در خور گرچه نیکوستبرادر نیست گرچه همچو ویرست
نه او بفریبدم هرگز به دیدارنه تو بفریبیم هرگز به گه گفتار
نبایستی تو گفتارش شنیدنچو بشنیدی به پیشم آوریدن
چرا پاسخ ندادی هر چه بترچنانچون با پیامش بود در خور
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگزنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرینش نا تمامندازیرا خویشکام و زشت نامند
دو گیهان گم کنند از بهر یک کامچو کام آمد نجویند از خرد نام
اگر تو بخردی با دل بیندیشببین تا کام چه ننگ آورد پیش
زنان را گرچه باشد گونه گون چارز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هزاران دام جوید مرد بی کامکه کام خویش را گیرد بدان دام
شکار مرد باشد زن به هر سانبگیرد مرد او را سخت آسان
به رنگ گونه گون آرد فرابندبه امید و نوید و سخت سوگند
هزاران گونه بنماید نیازشبه شیرین لابه و نیکو نوازش
چو در دامش فگند و کام دل راندز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نیازش ناز گرددبه ناز اندر بلند آواز گردد
تو گویی رام گردد عشق سر کشکه خاکستر شود سوزنده آتش
زن مسکین به چشمش خوار گرددفسونگر مرد ازو بیزار گردد
زن بدبخت در دام اوفتادهگرفته ننگ و آب روی داده
زن مسکین فروتن مرد برتنکمان سر کشی آهحته برزن
نه مرد بی وفا داردش آزرمنه در نامردمی دارد ازو شرم
نورزد مهر و نیز افسوس داردنگوید خوب و ننگش بر شمارد
زن امیدوار بود از داغ امیدگدازد همچو برف از تاب خورشید
به مهر اندر بود چون گور خستهدل و جانش به بند مهر بسته
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشانگهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
بدین سر ننگ و رسواییش بی مربدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جایی که نیک و بد بپرسندز شاهان و جهانداران نترسند
مرا کی دل دهد کردن چنین کارکه شرم خلق باشد بیم دادار
اگر کاری کنم بر کام دیومبسوزد مر مرا گیهان خدیوم
و گر راز مرا مردم بدانندهمه کس تخم مهرم برفشانند
گروهی در تن من طمع دارندز کام خویش جستن جان سپارند
گروهی ننگ و رسواییم جویندبجز زشتی مرا چیزی نگویند
چو کام هر کسی از من برآیدبجز دوزخ مرا جایی نشاید
پس آن در چون گشایم بر روانمکزو آید نهیب جاودانم
پناه من به هر کاری خرد بادکه جوید راستی و پرورد داد
امید من به یزدان باد جاویدکه جز او نیست شایسته به امید
چو بشنید این سخن دایه از آن ماهز ویسه دست کامش دید کوتاه
ز دیگر در مرو را داد پاسخکه باشد کار نیک از بخت فرخ
ز چرخ آید قصا نز کام مردمازیرا بنده آمد نام مردم
تو پنداری به مردی و دلیریز شیران بُرد شاید طبع شیری
ز چرخ آمد همه چیزی نوشتهنوشته با روان ما سرشته
نوشته جاودان دیگر نگرددبه رنج و کوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ویروبرید از شهر و از دیدار شهرو
کنون نیز آن بود کت بخت خواهدنه کام بخت بفزاید نه کاهد
جوابش داد ویس ماه پیکرکه نیک و بد همه بخت آورد بر
ولیکن هر که او بدکرد بد دیدبسا مردم که یک بد کرد و صد دید
نخستین کار بد آمد ز شهروکه دادش جفت موبد را به ویرو
بدی او کرد و ما این بد نکردیمنگر تا درد و انده چند خوردیم
منم بد نام ویرو نیز بد ناممنم بی کام و ویرو نیز بی کام
مرا این پند بس باشد که دیدمز بد نامان و بد کاران بریدم
چرا من خویشتن را بد پسندمبهانه زان بدی بر بخت بندم
من از بخت نکو نه خوار باشمچو در کار بد او یار باشم
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمیننه فرزند منست آزاده رامین
که من فرزند را پشتی نمایمبدان کز بند مهرش برگشایم
اگر وی را کند دادار پشتینبیند زاسمان هرگز درشتی
شنیدهستی مگر گفتار داناکه هست ایزد به هر کاری توانا
جهان را زیر فرمان آفریدهستهمه کاری به اندازه بریدهست
بسی بینی شگفتیهای گیهانکه راز آن شگفتی یافت نتوان
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیشبسا قارون که گردد خوار و درویش
بسا ویران که گردد کاخ و ایوانبسا میدان که گردد باغ و بستان
بسا مهتر که گردد خوار و کهتربسا کهتر که گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخیت باید چشیدنسر از چنبرش نتوانی کشیدن
قضا گر بر تو راند مهربانینباشد جز قضای آسمانی
نه دانش سود دارد نه سوارینه هشیاری و نه پرهیزگاری
نه تندی سود دارد نه سترگینه گنج و گوهر و نام و بزرگی
نه تدبیر و هنر نه پادشایینه پرهیز و گهر نه پرسایی
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوندنه اندرز نکو نه راستی پند
چو مهر آمد بباید ساخت ناچارببردن کام و ناکام از کسان بار
به یاد آید ترا گفتار من زودکزین آتش ندیدی تو مگر دود
چو مهری زین فزونتر آزماییسخنهای مرا آنگه ستایی
تو بینی روشن و من نیز بینمکه من با تو به مهرم یا به کینم
ز بخت آید بهانه یا نه از بختزمانه نرم باشد با تو یا سخت