گنج

بخش ۲۵ - بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۷۴ بیت
چو بر رامین بیدل کار شد سختبه عشق اندر مرو را خوار شد بخت
همیشه جای بی انبوه جُستیکه بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبردیهمه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدیچو گور و آهو از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دلبر یاد کردیکجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد برگ جستیبه یاد روی او بر گل گرستی
بنفشه برچدی هر بامدادیبه یاد زلف او بر دل نهادی
ز بیم ناشکیبی می نخوردیکه یکباره قرارش می‌ببردی
همیشه مونسش تنبور بودیندیمش عاشق مهجور بودی
به هر راهی سرودی زار گفتیسراسر بر فراق یار گفتی
چو باد حسرت از دل برکشیدیبه نیسان باد دی‌ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بکندیکه بلبل را ز شاخ اندر فگندی
به گونه اشک خون چندان براندیکه از خون پای او در گل بماندی
به چشمش روز روشن تار بودیبه زیرش خز و دیبا خار بودی
بدین زاری و بیماری همی زیستنگفتی کس که بیماریت از چیست
چو شمعی بود سوزان و گدازانسپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانیدلش پدرود کرده شادمانی
ز گریه جامه خون آلود گشتهز ناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیدهامید از جان و از جانان بریده
خیال دوست در دیده بماندهز چشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشتهجهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس اندیشه همچون مست بیهوشجهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارشکه با او چون بود فرجام کارش
گهی در باغ شاهنشاه رفتیز هر سروی گوا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر منببینیدم چنین بر کام دشمن
چو ویس ایدر بود با وی بگوییددلش را از ستمگاری بشویید
گهی با بلبلان پیگار کردیبدیشان سرزنش بسیار کردی
همی گفتی چرا خوانید فریادشما را از جهان باری چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخساریدنه چون من مستمند و سوکوارید؟
شما را ار هزاران گونه باغستمرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ داده‌ستمرا در عشق درد و داغ داده‌ست
شما را ناله پیش یار باشدچرا باید که ناله زار باشد
مرا زیباست ناله گاه و بیگاهکه یارم نیست از درد من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغدو دیده پر زخون و دل پر از داغ
قضا را دایه پیش آمد یکی روزچنو گردان در آن باغ دل افروز
چو رامین دایه را دید اندر آن جایچو جان اندر خور و چون دیده دروای
ز شادی خون ز رخسارش بجوشیدرخش گفتی ز لاله جامه پوشید
ز شرم دایه رویش گشت پر خویبسان در فشانده بر سر می
گل ار چه سخت نیکو بود و برباررخ رامین نکوتر بود صد بار
هنوزش بود سیمین دو بناگوشنگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هنوزش بود کافروی زنخداندو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحملبش چون انگبین و باده درهم
هنوزش بود خنده همچو شکروزان شکر فروبارنده گوهر
به بالا همچو شمشاد روان بودولیکن بار شمشاد ارغوان بود
به پیکر همچو ماه جانور بودولیکن با کلاه و با کمر بود
قبا بر وی نکوتر بود صد بارکه نقش چینیان بر بتّ فرخار
کلاه او را نکوتر بود بر سرکه شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاهبه پیکر در زمانه سیمبر ماه
به دیدار آفت جان خردمندبه آفت جان هر کس آرزومند
هم از خوبی هم از کشور خداییسزا بر وی دو گونه پادشایی
برادر بود موبد را و فرزندولیکن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش دید جادو گشت خستوکه بهتر زین نباشد هیچ جادو
چو رویش دید رضوان داد اقرارکه بر حوران جزین کس نیست سالار
چنین رویی بدین زیب و بدین نامز مهر ویس بی دل بود و بی کام
چو تنها دایه را در بوستان دیدتو گفتی روی بخت جاودان دید
نمازش برد و بسیار آفرین کردمرو را نیز دایه همچنین کرد
بپرسیدند چون دو مهربان یاربه خوشی یکدگر را مهربانوار
پس آنگه دست یکدیگر گرفتندبه مرز سوسن آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با همسخنشان ریش دل را گشت مرهم
فرودرّید رامین پردهٔ شرمکه بودش جان شیرین بردهٔ شرم
بدو گفت ای مرا از جان فزونترمنم پیش تو از برده زبون تر
تو شیرینی و گفتار تو شیرینتو نوشینی و دیدار تو نوشین
ترا از بخت خواهم روشناییمرا با بخت نیکت آشنایی
مرا تو مادری ویسه خداوندبه جان وی خورم همواره سوگند
چنو خورشید چهر و ماه پیکرچنو بانو نژاد و شاه گوهر
نبود اندر جهان و هم نباشدکرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زاده‌ست پنداری ز مادرکه آتش برکشد از گفت کشور
به خاصه زین دل بدبخت رامینکه آتشگاه خرداد است و برزین
اگرچه من همی سوزم ز بیداددل او بر چنین آتش مسوزاد
وگرچه بخت با من خورد زنهارمرو را بخت فرخ باد و بیدار
همی گویم چو از عشقش بنالممبادا حال او هرگز چو حالم
همی گویم چو از مهرش بسوزممبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردی که من بینم ز مهرشکنم صد آفرین بر خوب چهرش
چنین خواهم که باشد جاودانیمرا زو رنج و او را شادمانی
خوش آمد دایه را گفتار رامینز بیجاده پدید آورد پروین
به خنده گفت راما جاودان زیبه کام دوستان دور از بدان زی
درود و تندرستی مر ترا بادمباد از بخت بر جان تو بیداد
به فرّت من درست و شادکاممبه کامت نیک بخت و نیکنامم
همیدون دخترم روشن خور و ماهکه بسته باد بر وی چشم بدخواه
چو رویش باد نیکو ماه و سالشچو مویش باد پیچان بدسگالش
همه گفتار تو دیدم بی آهوچو دیدار تو جان افزای و نیکو
جز آن کاو مر ترا بدبخت کرده‌ستکه بربیداد تو دل سخت کرده‌ست
ندارم از تو این گفتار باورکه او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامینکه چون عاشق نباشد هیچ مسکین
دل او را دشمنی باشد ز خانهبر او جویانده هر روزی بهانه
گهی نالد به درد و حسرت دوستگهی گرید به داغ فرقت دوست
به دست عشق گرچه زار گرددز بهر او ز جان بیزار گردد
وگرچه ز او بلا بسیار بیندز دیگر کامها او را گزیند
دو چشم مرد را از کام نایابگهی بی خواب دارد گاه با آب
همی آن چیز جوید کش نیابدوزآن چیزی که یابد سر بتابد
بلای عشق را بر تن گماردپس آنگه درد را شادی شمارد
اگر با عشق بودی مرد را خوابچه عشق دوست بودی چه می ناب
کجا خویشی با تلخیش یارستچنانکش خرمی جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق چه مستکجا بر چشم او نیکو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشدز ناخفتش به سان خفته باشد
خرد باشد که زشت از خوب داندچو مهر آید خرد در دل نماند
ستنبه دیو بر وی زود داردهمیشه چشم او را کور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازدکه آن چون می همی این را بتازد
نفرماید خرد آن را گزیدنکزو آید همی پرده دریدن
مرا از عشق شد پرده دریدهشکیب از دل خرد از تن بریده
بر آمد ناگهان یک روز بادیمرا بنمود روی حور زادی
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکرچو ماهم کرد دور از خواب و از خور
دو چشمم تا بهشتی دید خرمدلم چون دوزخی افتاد در غم
نه بادی بود گفتی آفتی بودمرا ناگاه روی فتنه بنمود
مرا در کودکی تو پروریدیوزان پس مرمرا بسیار دیدی
ندیدی حال من هرگز بدین سانز درد دل نه با جان و نه بی جان
تو گویی شیر من روباه گشته‌ستاز این سختی و کوهم کاه گشته‌ست
تنم دیگر شده‌ست و گونه دیگریکی مویست پنداری یکی زر
مژه بر چشم من گشته‌ست مسمارهمیدون موی بر اندام من مار
اگر روزی کنم با دوستان بزمتو گویی می کنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارمکه گویی با بلا در کارزارم
اگر گردم به رامش در گلستانبه گمره گشته مانم در بیابان
به شب در بستر و بالین دیباتو گویی غرقه‌ام در ژرف دریا
به روز اندر میان غمگسارانچو گویم پیش چوگان سواران
به شبگیران چنان نالم به زاریکه بلبل بر گلان نوبهاری
سحرگاهان چنان گریم به تیمارکه ابر دی‌مهی بر شخّ کهسار
بیاریده‌ست از آن دو چشم دلگیرمرا بر دل هزاران ناوکی تیر
بیفتاده‌ست از دو زلف دلبندمرا بر دل هزاران گونه‌گون بند
به گور خسته مانم در بیابانبه دل برخورده زهرآلوده پیکان
به شیر تند مانم پوی پویانخورشان بچهٔ گمگشته چویان
به طفل خرد مانم دل شکستههم از مادر هم از دایه گسسته
به شاخ مُرد مانم نغز رستهقضای آسمان او را شکسته
کنون از تو همی زنهار خواهمجوانمردیت را من یار خواهم
مرا زین آتش سوزنده برهانز جنگ شیر مردم خوار بستان
جوانمردی چنان کت هست بنمایبر این فرزند بیچاره ببخشای
ببخشاید دلت بیگانگان راهمان رحم آورد دیوانگان را
تو چونان دان که من بیگانه‌ای‌امویا از بیهشی دیوانه‌ای‌ام
به هر حالی به بخشایش سزایمکه چونین در دم سرخ اژدهایم
تو نیز از مردمی بر من ببخشایبه نیکی در دلت مهرم بیفزای
پیام من بگو سرو روان رابت گویا و ماه باروان را
[پری دیدار خورشید زمین راشکر گفتار حور راستین را]
سیه زلفین بت یاقوت لب رابهار خرمی باغ طرب را
بگو ای از نکویی آفریدهبه ناز و شادکامی پروریده
ترا خوبان به خوبی مهر دادهبتان پیش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رمیدهنگار چینیان از تو شمیده
دو هفته ماه پیشت سجده بردهفروغ خویش رویت را سپرده
رخانت خسروان را بنده کردهلبانت مردگان را زنده کرده
بت بربر ز رویت خوار گشتههمان بتگر ز بت بیزار گشته
گدازان شد تنم از بیم و امیدچو برف کوهسار از تاب خورشید
دلم افتاد در مهرت به ناکامشنابان همچو گوری مانده در دام
خرد آواره گشته هوش رفتهدل اندر تن نه بیدار و نه خفته
نه زاسایش خبر دارم نه از رنجنه از رامش به دل شادم نه از گنج
نه با یاران به میدان اسپ تازمنه چوگان گیرم و نه گوی بازم
نه یوزان را سوی گوران دوانمنه بازان را سوی کبگان پرانم
نه مِیْ گیرم نه با خوبان نشینمنه جز وی در جهان کس را گزینم
نه یک ساعت ز درد آزاد باشمنه یک روزی به چیزی شاد باشم
به خان خویش در، چونین اسیرمنبینم دوستدار و دستگیرم
به شب تا روز پیچان و نوانمچو ماری چوب خورده در میانم
تنم درمان ز گفتار تو یابددلم دارو ز دیدار تو یابد
من آنگه باز یابم صبر و هوشمکه خوش گفتار تو آید به گوشم
اگرچه سال و مه از تو به دردمچنین با اشک سرخ و روی زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جانوگرچه جان من زو گشت رنجان
نخواهم بی هوایت زندگانینجویم بی وفایت شادمانی
اگر جانم ز مهرت سیر گرددبه سر بر، موی من شمشیر گردد
همی دانم که تا من زنده باشمبه پیش بندگانت بنده باشم
سپیدی روزم از روی تو باشدسیاهی شب هم از موی تو باشد
رخ رنگینت باشد نوبهارملب نوشینت باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابمز گیسوی تو بوید مشک نابم
ز اندام تو باشد یاسمینمز گفتار تو باشد آفرینم
بهشت جاودان آن روز بینمکه آن رخسار جان افروز بینم
ز دولت کام خود آنگاه یابمکه با پیوند رویت راه یابم
ز یزدان این همی خواهم شب و روزکه گردد بختم از روی تو فیروز
دلت بر من نماید مهربانینجوید سرکشی و بد گمانی
اگر کین ورزد و با من ستیزدبه جان من که خون من بریزد
چه باید ریختن خون جوانیکه هرگز بر تو نامد زو زیانی
ز بس کاو بر تو دارد مهربانیتو او را خوشتری از زندگانی
ببرد دل ز جان وز تو نبردبه دیده خاک پایت را بخرد
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچارازیرا کش تو بردی دل به آزار
اگر خوبی کنی تن پیش داردوگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنید این سخنها دایه پیرتو گفتی خورد بر دل ناوکی تیر
نهانی دلش بر رامین ببخشودولیکن آشکارا هیچ ننمود
مرو را گفت راما نیکنامانگردد همچو نامت ویس راما
نگر تا تو نداری هرگز امیدکه تابد بر تو آن تابنده خورشید
نگر تا تو نپنداری که دستانبه کار آیدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت ناید که نیروتوانی کرد با فرزندی شهرو
ترا آن به که دل در وی نبندیکزین دلبندی آید مستمندی
نپیمایی به دل راه تباهیکزو رسته نیامد هیچ راهی
خردمندی و شرم و دانش و رایبه کار آید روان را در چنین جای
که زشت از خوب و نیک از بد بدانیبه دل کاری سگالی کش توانی
اگر تو آسمان را در نوردیو گر دریا بینباری به مردی
میان بادیه جیهون برانیز روی سنگ لاله بشکفانی
جهانی دیگر از گوهر بر آریزمینش بر سر مویی بداری
ابا این جادوی و نیک دانیبه کار ویس هم خیره بمانی
به مهرت ویسه آنگه سر در آردکه شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پیوندش بتابیکه او ماهست پیوندش نیابی
که یارد گفتن این گفتار با ویکه یارد جستن این آزار با وی
ندانی کاو چگونه خویش کامستز خوی خود چگونه دیر رامست
اگر من زهرهٔ صد شیر دارمپیامت پیش او گفتن نیارم
هر آیینه تو نپسندی که در منبه زشتی راه یابد گفت دشمن
تو خود دانی که ویس امروز چونستبه خوبی از همه خوبان فزونست
هر آن گه کاین سخن با وی بگویمبه رسوایی بریزد آب رویم
چنانست او میان ویس دختانکه خسرو در میان نیک بختان
منش بر آسمان دارد به گشّیو با مردم نیامیزد به خوشی
همش در تخمه پرمایه‌ست گوهرهمش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازستبدین جوهر ز مردم بی نیازست
نه از کار بزرگ آید نهیبشنه از گنج گران آید فریبش
کنون خود دلش لختی مستمندستنه تنهایی و بی شهری نژندست
ز خان و مان و شهر خویش دورستهم از رامش هم از مردم نفورست
گهی آب از مژه بارد گهی خونگهی از بخت نالد گه ز گردون
چو یاد آرد ز مادر وز برادربجوشد همچو عود تر بر آذر
کند نفرین بر آن سال و مه شومکه دوری دادش از آرام و از بوم
بدین سان بانوی جمشید گوهربه خوبی نامدار هفت کشور
به لابه خواسته مادر ز یزدانشبپرورده میان ناز و فرمانش
کنون پر درد و پر تیمار و نالانز همزادان بریده وز همالان
به پیش وی که یارد برد نامتکه یارد گفتن این یافه پیامت
مرا این کار بیهوده مفرمایکه سر هرگز نداند رفت چون پای
زبانم گر فزون از قطر میغستزبانی این سخن گفتن دریغست
چو بشنید این سخن رامین بیدلز آب دیده کردش خاک را گل
ز سختی گریه اندر برش بشکستشکنج گریه گفتارش فرو بست
هم از گریه بماند و هم ز گفتاربران بخشای کاو باشد چنین زار
به مغزش بَرشُد از دل آتش مهردمیدش زعفران از لاله‌گون چهر
چو یک ساعت زبانش بود بستهدل اندر بر، شکسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زیباز دردی سخت و حالی ناشکیبا
بسی زاری و لابه کرد و خواهشنیامد در ستیز دایه کاهش
چو رامین بیش کردی زارواریازو بیش آمدی نومیدواری
به فرجام اندرو آویخت رامینبرو ریزان ز دیده اشک خونین
همی گفت ای انوشین دایه زنهارمکن جان مرا یکباره آوار
مبر امیدم از جان و جوانیمکن چون زهر بر من زندگانی
توی از دوستان پشت و پناهمتوی فریادجوی و چاره خواهم
چه باشد گر کنی مردم‌ستانیمرا از چنگ بدبختی رهانی
در بسته ز پیشم بر گشاییبه روی ویسه‌ام راهی نمایی
گر اکنون از تو نومیدی پذیرمبه مرگ ناگهان پیشت بمیرم
مکن بی جُرم را در چاه مفگننمک بر سوخته کمتر پراگن
ترا بنده شده‌ستم بنده بپذیروزین سختی یکی ره دست من گیر
توی در مان دردم در جهان بسدرین بیچارگی فریاد من رس
بجز تو در جهان کس را ندانمکه با او راز خود گفتن توانم
پیام من بگو با آن سمنبربهانه بیش ازین پیشم میاور
به چاره آسیا سازند بر بادبر آرند از میان رود بنیاد
به زیر آرند مرغان را ز گردونز دریا ماهیان آرند بیرون
به دام آرند شیران ژیان رابه بند آرند پیلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخبه افسونها کنندش رام گستاخ
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانیهمیدون چاره‌ها کردن توانی
سخن دانی بسی هنگام گفتارهنر داری بسی در وقت کردار
سخن را با هنر نیکو بپیوندوزیشان هر دو بَرنِه ویس را بند
اگر نه بخت من بودی نکو رایترا پیشم نیاوردی دراین جای
چنان چون تو مرا یاری درین کارخدا بادا به هر کاری ترا یار
بگفت این و پس او را تنگ در برکشید و داد بوسی چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و رویبیامد دیو و رفت اندر تن اوی
ز دایه زود کام خویش برداشتتو گفتی تخم مهر اندر دلش کاشت
چو بر زن کام دل راندی یکی بارچنان دان کش نهادی بر سر افسار
چو رامین از کنار دایه بر خاستدل دایه به تیمارش بیاراست
دریده شد همانگه پردهٔ شرمشد آن گفتار سردش در زمان گرم
بدو گفت ای فریبنده سخن گویببردی از همه کس در سخن گوی
دلت از هر کسی جویای کامستترا هر زن که بینی ویس نامست
مرا تو دوست بودی ای دل افروزولیکن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد میان ما بهانهکه شد تیر هوا سوی نشانه
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمایکه از فرمانت بیرون ناورم پای
کنم بخت ترا بر ویس پیروزستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنید این سخن دلخسته رامینبدو گفت ای مرا روشن جهان بین
ترا زین پس نگر تا چون پرستمبه پیشت جان به خدمت چون فرستم
همی بینی که پیچان همچو مارمچگونه صعب و آشفته‌ست کارم
به شب گویم نمانم زنده تا بامجو بام آید ندارم طمع تا شام
بدان مانم که در دریا نشنیدز دریا باد و موج سخت بیند
نگر تا او زمانه چون گذاردکه یک ساعت امید جان ندارد
من از تیمار ویسه همچنانمشبان از روز و روز از شب ندانم
کنون امید در کار تو بستممگر گیری درین آسیب دستم
چو از تو این نوازشها شنیدمتو دادی بند شادی را کلیدم
جوانمردی بکار آرد به کردارکه بی کردار ناخوبست گفتار
بگو تا روی فرخ کی نماییبدیدارم دگر باره کی آیی
کجا من روز و ساعت می‌شمارمهمیشه دیدنت را چشم دارم
همی تا شادمانت باز بینمبر آتش خسپم و بر وی نشینم
به دیدارت چنان باشد شتابمکه یک ساعت قرار تن نیابم
چو آشفته نمانم بر یکی رایچو دیوانه نپایم بر یکی جای
بخنده گفت جادو کیش دایهتو هستی در سخن بسیار مایه
بدین گفتار نغز و لابه چون نوشبه مغز بیهشان باز آوری هوش
دلم را تو بدین گفتار خستیچو جانم را بدین زنهار بستی
ز جان خویش بندی بر گشادیبیاوردی و بر جانم نهادی
نگر تا هیچ گونه غم نداریکزین اندوهت آید رستگاری
تو خود بینی که کامت چون برآرمبه نیکی روی کارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازی چون نشانمبه چشم دشمنان بر، چون دوانم
تو هر روزی بدین هنگام یک بارگذر کن هم بر این فرخنده گلزار
که من خود آگهی پیش تو آرمبه هرکاری که دارم یا گزارم
چو هردو دل بر این وعده نهادندرخان یکدگر را بوسه دادند
به پیمان دست یکدگر گرفتندبدین گفتار و پس هر دو برفتند