بخش ۲۴ - اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس
چو دایه ویس را چونان بیاراستکه خورشید از رخ او نور می خواست
دو چشم ویس از گریه نیاسودتو گفتی هر زمانش درد بفزود
نهان از هر کسی مر دایه را گفتکه بخت شور من با من برآشفت
دلم را سیر کرد از زندگانیوزو برکند بیخ شادمانی
اگر تو مر مرا چاره نجویی
وزین اندیشه جانم را نشوییندانم چارهای جز کشتن خویش
به کشتن رسته گردم از دل ریش
من این چاره که گفتم زود سازمبدو کوته کنم رنج درازم
کجا هر گه که موبد را ببینمتو گویی بر سر آتش نشینم
چه مرگ آید به پیش من چه موبدکه روزش باد همچو روز من بد
اگر چه دل به آب صبر شسته استهوای دل هنوز از من نجسته است
همی ترسم که روزی هم بجویینهفته راز دل روزی بگویی
ز پیش آنکه او جوید ز من کامترا گسترد باید در رهش دام
که من یک سال نسپارم بدو تنبپرهیزم ز پادفراه دشمن
نباشد سوک قارن کم ز یک سالمرا یک سال بینی هم بدین حال
ندارد موبدم یک سال آزرمکجا او را ز من نه بیم و نه شرم
یکی نیرنگ ساز از هوشمندیمگر مردیش را بر من ببندی
چو سالی بگذرد پس برگشاییرهی گرددت چون یابد رهایی
مگر چون زین سخن سالی برآیدبه من بر روز بدبختی سر آید
وگر این چاره کت گفتم نسازیتو نیز از بخت من هرگز ننازی
شما را باد کام این جهانیتو با موبد همی کن شادمانی
که من نیکی به ناکامی نخواهمهمان شادی و بدنامی نخواهم
بهل تا کام موبد برنیایدو گر جانم برآید نیز شاید
به بی کامی نگویی کام او دهکه بیجانی ز بیکامی مرا به
چو گفت این راز را با دایهٔ پیرتو گفتی بردلش زد ناوکی تیر
دو چشم دایه بر وی ماند خیرهجهان بر هردو چشمش گشت تیره
بدو گفت ای چراغ و چشم دایهنبینم با تو از داد ایچ مایه
سیه دل گشتی از رنج آزمودنسیاهی از شَبَه نتوان زدودن
سپاه دیو جادو بر تو ره یافتترا از راه داد و مهر برتافت
ولیکن چون تو بی آرام گشتیبه یکباره خرد را در نوشتی
ندانم چاره جز کام تو جستنبه افسون شاه را بر تو ببستن
پس آنگه روی و مس هر دو بیاوردطلسم هر یکی را صورتی کرد
به آهن هر دوان را بست بر همبه افسون بند هر دو کرد محکم
همی تا بسته ماندی بند آهنز بندش بسته ماندی مرد بر زن
و گر بندش کسی بر هم شکستیهمان گه مردمِ بسته برستی
چو بسته شد به افسون شاه بر ماهببرد آن بند ایشان را سحر گاه
زمینی بر لب رودی نشان کردمر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
چو باز آمد یکایک ویس را گفتکه آن افسون کدامین جای بنهفت
بدو گفت آنچه فرمودی بکردماگر چه من ز فرمانت به دردم
ز فرمان تو خشنودیت جستمچنین آزاد مردی را ببستم
به پیمانی که چون یک مه برآیدترا این روز بدخویی سر آید
به حکم ایزدی خرسند گردیستیز و کینه از دل درنوردی
نگویی همچنین باشد یکی سالکه نپسندد خرد بر تو چنین حال
چو تو دل خوش کنی با شهریارممن آن افسون بنهفته بیارم
بر آتش برنهم یکسر بسوزمشما را دل به شادی برفروزم
کجا تا آن بود در آب و در نمبود همواره بند شاه محکم
به گوهر آب دارد طبع سردیبه سردی بسته ماند زور مردی
چو آتش بند افسون را بسوزددگر ره شمع مردی برفروزد
چو دایه ویس را دل کرد خرسندکه تا یک ماه نگشاید ز شه بند
قضای بد ستیز خویش بنمودنگر تا زهر چون بر شکر آلود
بر آمد نیلگون ابری ز دریابه آب سیل دریا کرد صحرا
رسید آن آب در هر مرغزاریپدید آمد چو جیحون رودباری
به رود مرو بفزود آب چندانکه نیمی مرو شد از آب ویران
تبه کرد آن نشان و آن زمین راببردی بند شاه بافرین را
قضا کرد آن زمین را رودخانهبماند آن بند بر شه جاودانه
به چشمش دربماند آن دلبر خویشچو دینار کسان در چشم درویش
چو شیر گرسنه بسته به زنجیرچران در پیش او بیباک نخچیر
هنوز او زنده بود از بخت ناکامفرو مرد از تنش گفتی یک اندام
به راه شادی اندر گشت گمراهز خوشی دست کامش گشت کوتاه
به کام دشمان در صلت دوستچو زندان بود گفتی بر تنش پوست
به شب در بر گرفته دوست را تنگتو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
همان دو شوی کرده ویس بُت رویبه مهر دختری مانده چو بی شوی
نه موبد کام ازو دیده نه ویروجهان بنگر چه بازی کرد با او
بپروردش به ناز و شادکامیبرآوردش به جاه و نیکنامی
چو قدش آفت سرو سهی شددو هفته ماه رویش را رهی شد
شکفته شد به رخ بر، لاله زارشبه بار آمد ز بر، سیمین دو نارش
جهان با او ز راه مهر برگشتسراسر حالهای او دگر گشت
بگویم با تو یک یک حال آن ماهچه با دایه چه با رامین چه با شاه
به گفتاری که چون عاشق بخواندبه درد دل ز دیده خون چکاند
بگویم داستان عاشقانهبدو در، عشق را چندین فسانه