گنج

بخش ۲۳ - آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۶ بیت
چو دایه شد ز کار ویس آگاهکه چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تاریک شد بردیدگانشتو گفتی دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کاریبجز موبد نبودش هیچ چاری
به گریه دشتها را کرد جیحونبه موبد کوهها را کرد هامون
همی گفت ای دو هفته ماه تابانبتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جای تو زمانهکه کردت در همه عالم فسانه
هنوز از شیر آلوده دهانتبشد در هر دهانی داستانت
نرسته نار دو پستانت از برهوای تو برست از هفت کشور
تو خود کوچک چرا نامت بزرگستتو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندک و جوینده بسیارتو بی غدر و هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره کردندمرا بی دختر و بی چاره کردند
ترا از خویش خود بیگانه کردندمرا بی دختر و بی خانه کردند
ترا کردند بهواره ز شهرتمرا کردند آواره ز بهرت
ترا از شهر خود بیگانه کردندمرا در شهر خود دیوانه کردند
مرا دیدار تو ایزد چو جان کردابی جان زندگانی چون توان کرد
مبادا در جهان از من نشانیاگر بی تو بخواهم زندگانی
پس آنگه سی جمازه ساخت راهیبریشان گونه گونه ساز شاهی
ببرد از بهر دختر هر چه بایستیکایک آنچه شاهان را بشایست
به یک هفته به مرو شاهجان شدتن بیجان تو گفتی نزد جان شد
چو ویس خسته دل را دید دایهز شادی گشت جانش نیک مایه
میان خاک و خاکستر نشستهشخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گریان بر جوانیبریده دل ز جان و زندگانی
شده نالان و گریان بر تن خویشفگنده سر چو بوتیمار در پیش
گهی خاک زمین بر سر همی بیختگهی خون مژه بر بر همی ریخت
رخانش همچو تیغ زنگ خوردهبه ناخن سربه سر افگار کرده
دلش تنگ آمده همچون دهانشتنش لاغر شده همچون میانش
چو دایه دید وی را زار و گریاندلش بر آتش غم گشت بریان
بدو گفت ای گرانمایه نیازیچرا جان در تباهی میگدازی
چه پردازی تن از خونی که جانستچه ریزی آنکه جان را زو زیانست
توی چشم سرم را روشناییتوی با بخت نیکم آشنایی
ترا جز نیکی و شادی نخواهمهم از تو بر تو بیدادی نخواهم
مکن ماها چنین با بخت مستیزچو بستیزی بدین سان سخت مستیز
که آید زین دریغ و زارواریرخت را زشتی و تن را نزاری
ترا در دست موبد داد مادرپس آنگه از پست نامد برادر
کنون در دست شاه کامرانیمرو را همبر و جان و جهانی
برو دل خوش کن و او را میازارکه نازارد شهان را هیچ هشیار
اگرچه شاه و شاهزاده ست ویروبه چاه و پادشاهی نیست چون او
در می گرچه از دستت فتاده‌ستیکی گوهر خدایت باز داده‌ست
برادر گر نبودت پشت و یاورپست پشت ایزد و اقبال یاور
و گر پیوند ویرو با تو بشکستجهانداری چنین با تو بپیوست
فلک بستد ز تو یک سیب سیمینبه جای آن ترنجی داد زرین
دری بست و دو در همبرش بگشادچراغی برد و شمعی باز بنهاد
نکرد آن بد به جای تو زمانهکه جویی گریه را چندین بهانه
نباید ناسپاسی کرد زین سانکه زود از کار خود گردی پشیمان
ترا امروز روز شاد خواریستنه روز غمگنی و سو گواریست
اگر فرمان بری بر خیزی از خاکبپوشی خسروانی جامهٔ پاک
نهی بر فرق مشکین تاخ زرینبیارایی مه رخ را به پروین
به قد از تخت سروی بر جهانیبه روی از کاخ باغی بشکفانی
ز گلگون رخ گل خوبی بیاریبه میگون لب می نوشین گساری
به غمزه جان ستانی دل رباییبه بوسه جان فزایی دل گشایی
به شب روزآوری از لاله‌گون رویچو شب آری به روز از عنبرین موی
دهی خورشید را از چهره تشویرنهی بر جادوان از زلف زنجیر
به خنده کم کنی مقدار شکربه گیسو بشکنی بازار عنبر
دل مردان کنی بر نیکوان سردرخ شیران کنی بر آهوان زرد
اگر بر تن کنی پیرایهٔ خویشچنین باشی که من گفتم و زین بیش
تو در هر دل ز خوبی گوهر آریتو در هر جان ز خوشی شکر آری
ز گوهر زیوری کن گوهرت راز پیکر جامه‌ای کن پیکرت را
کجا خوبی بیاراید به گوهرهمان خوشی بیفزاید به زیور
جوانی داری و خوبی و شاهیفزون تر زین که تو داری چه خواهی
مکن بر حکم یزدان ناپسندیمده بی درد، ما را دردمندی
ز فریادت نترسد حکم یزداننگردد بازپس گردون گردان
پس این فریاد بی معنی چه خوانیز چشم این اشک بیهوده چه رانی
چو دایه کرد چندین پندها یادچه آن گفتار دایه بود و چه باد
تو گفتی گوز بر گنبد همی شاندو یا در بادیه کشتی همی راند
جوابش داد ویس ماه پیکرکه گفتار تو جون تخمی است بی بر
دل من سیر گشت از بوی و از رنگنپوشم جامه ننشینم به اورنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاکستندیمم مویه و همراز باکست
نه موبد بیند از من شادکامینه من بینم ز موبد نیکنامی
چو با ویرو بدم خرمای بی خارکنون خاری که خارما ناورم بار
اگر شویم ز بهر کام بایدمرا بی کام بودن بهتر آید
چو او را بود ناکامی به فرجاممبیند ایچ کس دیگر ز من کام
دگر باره زبان بگشاد دایهکه بود اند سخن بسیار مایه
بدو گفت ای چرغ و چشم مادرسزد گر نالی از بهر برادر
که بودت هم برادر هم دلارمشما از یکدگر نایافته کام
چه بدتر زانکه دو یار وفاداربه هم باشد سال و ماه بسیار
به شادی روز و شب با هم نشینندولیکن کام دل از هم نبینند
پس آنگه هر دو از هم دور مانندرسیدن را به هم چاره ندانند
دریغ این بود با حسرت آنبماند جاودانی درد ایشان
چنان مردی که باشد خوار و درویشز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش
کند سستی و آن را بر نداردمر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آید نبیند گنج بر جایبماند جاودان با حسرت و وای
چنین بوده‌ست با تو حال ویروکنون بد گشت و تیره فال ویرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخکه بتوانست زد پیلی دو شه رخ
به روز رفته مانَد یارِ رفتهمخور گر بخردی، تیمار رفته
به آبِ گُل سر و گیسو فرو شویپس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشینبه سر بر نه مرّصع تاج زرّین
کجا ایدر زنان آیند نامیهم از تخم بزرگان گرامی
نخواهم کت بدین زاری ببینندچنین با تو به خاک اندر نشینند
هر آیینه خرد دارّی و دانیکه تو امروز در شهر کسانی
ز بهر مردم بیگانه صد کاربه نام و ننگ باید کرد ناچار
بهین کاریست نام و ننگ جستنزبان مردم بیگانه بستن
هران کس کاو ترا بیند بدین حالبگوید بر تو این گفتار در حال
یکی بهره ز رعنایی شمارنددگر بهره ز بدرایی شمارند
گهی گویند نشکوهید ما راز بهر آنکه نپسندید ما را
گهی گویند او خود کیست باریکه ما را زو بباید بردباری
صواب آنست اگر تو هوشمندیکه ایشان را زبان بر خود ببندی
هر آن کاو مردمان را خوار داردبدان کاو دشمن بسیار دارد
هر آن کاو برمنش با شد به گشینباشد عیش او را هیچ خوشی
ترا گفتم مدار این عادت بدز بهر مردمان نز بهر موبد
کجا بر چشم او زشت تو نیکوستکه او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنید این سخن ویس دلارمبه دل باز آمد او را لختی آرام
خوش آمد در دلش گفتار دایهنجست از هیچ رو آزار دایه
همانگاه از میان خاک برخاستتن سیمین بشست و پس بیاراست
همی پیراست دایه روی و مویشهمی گسترد بر وی رنگ و بویش
دو چشم ویس بر پیرایه گریانز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
همی گفت آه از بخت نگونسارکه یکباره ز من گشته‌ست بیزار
چه پران مرغ و چه باد هواییدهد هر یک به درد من گوایی
ببخشانید هر دم بر غریبانبرند از بهر بیماران طبیبان
ببخشانید بر چون من غریبیبیاریدم چو من خواهم طبیبی
منم از خان و مان خویش بردهغریب و زان و بر دل تیر خورده
ز شایسته رفیقان دور گشتهز یکدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادرتنم در موج دریا دل بر آذر
جهان با من به کین و بخت بستیزفلک بس تند با من دهر بس تیز
قضا بارید بر من سیل بیدادقدر آهیخت بر من تیغ فولاد
اگر بودی به گیتی داد و داورمرا بودی گیا و ریگ یاور
چو دایه ماه خوبان را بیاراستبنفشه بر گل خیری بپیراست
ز پیشانیش تابان تیر و ناهیدز رخسارش فروزان ماه و خورشید
چو بهرام ستمگر چشم جادوشچو کیوان بد آیین زلف هندوش
لبان چون مشتری فرخنده کردارهمه ساله شکر بار و گهر بار
دو گیسو در برافگنده کمندشپری در زیر آن هر دو پرندش
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرفچو زاغی او فتاده کشته بر برف
رخانش هست گفتی تودهٔ گللبانش هست گفتی قطرهٔ مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن برسرا پا هر دو چون دو یار درخور
دو رانش گرد و آگنده دو بازودرخت دلربایی گشته هر دو
بریشان شاخها از نقرهٔ نابو لیکن شاخها را میوه عناب
دهان چون غنیچهٔ گل ناشکفتهبدو در، سی و دو لؤلؤ نهفته
به سان سی و دو گوهر دُر افشاننهان در زیر دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهی با روان بودچو بر می خاستی سرو روان بود
خرد در روی او خیره بماندیندانستی که آن بت را چه خواندی
ندیدی هیچ بت چون او بی آهوبلند و چابک و شیرین و نیکو
به خوبی همچو بخت و کامرانیز خوشی همچو جان و زندگانی
ز بس زیور چو باغ نوبهاریز بس گوهر چو گنج شاهواری
اگر فرزانه آن بت را بدیدیچو دیوانه به تن جامه دریدی
وگر رضوان بر آن بت بر گذشتیبه چشمش روی حوران زشت گشتی
ور آن بت مرده را آواز دادیبه خاک اندر جوابش باز دادی
و گر رخ را در آب شور شستیز پیراهنش نی شکر برستی
و گر بر کهربا لب را بسودیبه ساعت کهربا یاقوت بودی
چنین بود آن نگار سرو بالاچنین بود آن بت خورشید سیما
بتان چین و مهرویان بربربه پیشش همچو پیش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرینمیان نقش روم و پیکر چین
چو ماهی در چمن گاه بهارانستاره گرد ماه اندر مزاران
که داند کرد یک یک در سخن یادکه شاهنشاه وی را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهرز طبل عطرها و جام زیور
ز چینی و ز رومی ماه رویانهمه کافور رویان مشک مویان
یکایک چون گوزن رودباریندیده روی شیر مرغزاری
به خوبی همچو طاووسان گرازانبدیشان نارسیده چنگ بازان
نشسته ویس بانو از بر تختمشاطه گشته مر خوبیش را بخت
نیستان گشته پیش او شبستانچو سروستان زده پیش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگینبه گوشش آفرین مانند نفرین
یکی هفته به شادی شاه موبدگهی می خورد و گه چوگان همی زد
وزان پس رفت یک هفته به نخچیرنیامد از کمانش بر زمین تیر
نه روز باده خوردن سیم و زر ماندنه روز صید کردن جانور ماند
چو چوگان زد به پیروزی چنان زدکه گویش از زمین بر آسمان زد
کف دستش همی بوسید چوگانسم اسپش همی بوسید میدان
چو باده خورد با مردم چنان خوردکه دریک روز دخل یک جهان خورد
کف دستش چو ابری بود بارانبه ابر اندر قدح چون برق رخشان