بخش ۲۲ - رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسى
چو در مرو گزین شد شاه شاهانعدیل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذین ببستندپری رویان بر آذینها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندندکهانش فندق و شکر فشاندند
غبارش بر هوا خود عنبرین بودچو ریگ اندر زمینش گوهرین بود
جهان را خود همان روزی شمردندبه جای خاک سیم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بودبدو در گلستان گوهر فشان بود
ز بس بر بامها از روی گل فامهمی تابید صد زُهره زِ هر بام
ز بس رامشگران و رودسازانز بس سیمین بران و دلنوازان
به دل آفت همی آمد ز دیدنبه جان خویشی و شادی از شنیدن
چو در شهر این نشاط گونهگون بودسرای شاه خود دانی که چون بود
ز بس زیور چو گنج شایگان بودز بس اختر چو چرخ آسمان بود
ز بس نقش وشی چون شوشتر بودز بس سرو سهی چون غاتفر بود
سرایی از فراخی چون جهانیبلند ایوان او چون آسمانی
ستورش بود گفتی پشت ایوانکجا بودش سر اندر تیر و کیوان
در و دیوار و بوم و آستانهنگاریده به نقش چینیانه
ز خوبی همچو بخت نیکروزانز زیبایی چو روی دلفروزان
چو بخت شه شکفته بوستانشچو روی ویس خندان گلستانش
شه شاهان به فیروزی نشستهدل از غم پاک همچون سیم شسته
ز لشکر مهتران و نامدارانبرو بارنده سیم و زر چو باران
یکایک با نثاری آمده پیشچو کوهی تودهٔ گوهر زده پیش
همی کرد و همی خورد و همی دادبکن وانگه خور و ده تا بود داد
نشسته ویس بانو در شبستانشبستان زو شده همچون گلستان
شه شاهان نشسته شاد و خرمولیکن ویس بنشسته به ماتم
به زاری روز و شب چون ابر گریانهمه دلها به دردش گشته بریان
گهی بگریستی بر یاد شهروگهی ناله زدی بر درد ویرو
گهی خاموش خون از دیده راندیگهی چون بیدلان فریاد خواندی
نه لب را بر سخن گفتن گشادینه مر گوینده را پاسخ بدادی
تو گفتی دررسیدی هر زمانیاز انده جان او را کاروانی
تنش همچون قضیب خیزران گشتبه رنگ و گونه همچون زعفران گشت
زنان سرکشان و نامدارانبه گرد ویس همچون سوکواران
بسی لابه برو کردند و خواهشدریغ و درد او نگرفت کاهش
هر آن گاهی که موبد را بدیدیبه جای جامه تن را بردریدی
نه گفتاری که او گفتی شنودینه روی خوب خود او را نمودی
نگارین روی در دیوار کردیبه رخ بر، دیده را خونبار کردی
چنین بود او چه در مرو و چه در راهازو خرم نشد روزی شهنشاه
چو باغی بود روی ویس خرمولیکن باغ را در بسته محکم