بخش ۲۱ - دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى
چو روشن گشت شه را چشم امیدز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شادجفاهای جهانش رفته از یاد
ز روی ویس بت پیکر عماریبه راه اندر چو پر گوهر سماری
چو بادی بر عماری برگذشتیجهان از بوی او خوشبوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بودز موی ویس یکسر عنبرآلود
نگاریده بدو در، آفتابیفرو هشته برو زرین نقابی
گهی تابنده از وی زهره و ماهگهی بارنده مشک سوده بر راه
گهی کرده درو خوبی گلافشانزنخدان گوی کرده زلف چوگان
عماری بود چون فردوس یزدانعماریدار او فرخنده رضوان
چو تنگ آمد قضای آسمانیکه بر رامین سر آید شادمانی
ز عشق اندر دلش آتش فروزدبر آتش عقل و صبرش را بسوزد
برآمد تند باد نوبهارییکایک پرده بربود از عماری
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغو یا خورشید بیرون آمد از میغ
رخ ویسه پدید آمد ز پردهدل رامین شد از دیدنش برده
تو گفتی جادوی چهره نمودشبه یک دیدار جان از تن ربودش
اگر پیکان زهر آلود بودینه زخم او بدین سان زود بودی
کجا چون دید رامین روی آن ماهتو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
ز پشت اسپْ کُهپیکر بیفتادچو برگی کز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سر جوشهم از تن دل رمیده هم ز سر هوش
ز راه دیده شد عشقش فرو دلازان بستد به یک دیدار ازو دل
درخت عاشقی رُست از روانشولیکن کشت روشن دیدگانش
مگر زان کِشت او را دیده در جانکه او را زود آرد بار مرجان
زمانی همچنان بود اوفتادهچو مستِ مستِ بیحد خورده باده
رخ گلگونْش گشته زعفرانگونلب میگونْش گشته آسمانگون
ز رویش رفته رنگ زندگانیبرو پیدا نشان مهربانی
دلیران هم سوار و هم پیادهز لشکر گرد رامین ایستاده
به دردش کرده خون آلود دیدهامید از جان شیرینش بریده
ندانست ایچ کس کاو را چه بودهستچه بد دیدهست و چه رنج آزمودهست
به دردش هر کسی خسته جگر بودبه زاری هر که دیدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از دیده گشادهنهیب عاشقی در دل فتاده
چو لختی هوش باز آمد به جانشز گوهر چون صدف شد دیدگانش
دو دست خویش بر دیده بمالیدز شرم مردمان دیگر ننالید
چنان آمد گمان هر خردمندکه او را باد صرع از پای افگند
چو بر باره نشست آزاده رامینز بس غم تلخ بودش جان شیرین
به راه اندر همی شد همچو گمراهچو دیوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابلیس ماندهدو چشمش سوی مهد ویس مانده
چو آن دزدی که دارد چشم یکسربدان جایی که باشد درجِ گوهر
همی گفتی چه بودی گر دگر راهنمودی بخت نیکم روی آن ماه
چه بودی گر دگر ره باد بودیز روی ویس پرده درربودی
چه بودی گر یکی آهم شنیدینهان از پرده رویم را بدیدی
شدی رحمش به دل از روی زردمببخشودی برین تیمار و دردم
چه بودی گر به راه اندر ازین پسعماریدار او من بودمی بس
چه بودی گر کسی دستم گرفتییکایک حال من با او بگفتی
چه بودی گر کسی مردی بکردیدرود من بدان بتروی بردی
چه بودی گر مرا در خواب دیدیدو چشم من پر از خوناب دیدی
دل سنگینش لختی نرم گشتیبه تاب مهربانی گرم گشتی
چه بودی گر شدی او نیز چون منز مهر دوستان به کام دشمن
مگر چون حسرت عشق آزمودیچنین جبّار و گردنکش نبودی
گهی رامین چنین اندیشه کردیگهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه وسواس اوفتادیگهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گوییوزین اندیشهٔ باطل چه جویی
تو پیچان گشتهای در عشق آن ماهخود او را نیست از حال تو آگاه
چرا داری به وصل ویس امیدکه هرگز کس نیابد وصل خورشید
چرا چون ابلهان امید داریبدان کت نیست زو امیدواری
تو همچون تشنگان جویای آبیولیکن در بیابان با سرابی
ببخشایاد بر تو کردگارتکه بس دشوار و آشفتهست کارت
چو رامین شد به بند مهر بستهامید اندر دل خسته شکسته
نه کام خویش جستن می توانستنه جز صبر ایچ راه چاره دانست
به راه اندر همی شد با دلارامبه همراهیش دل بنهاده ناکام
ز همراهی جزین سودی ندیدیکه بوی آن سمنعارض شنیدی
چو جانش روز و شب دربند بودیبه بوی مهد او خرسند بودی
ز عاشق زارتر زاری نباشدز کار او بتر کاری نباشد
کسی را کش تبی باشد بپرسندوز آن مایه تبش بر وی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سالنپرسد ایچ کس وی را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازین بیشکه عاشق را همی عشق آورد پیش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزدکه عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است این درد عاشق را که همواربود با درد عشق و حسرت یار
همی بایدش درد دل نهفتننیارد راز خود با کس بگفتن
چنانچون بود مهرْافزای رامینچو کبگ خستهدل در چنگ شاهین
نه مرده بود یکباره نه زندهمیان این و آن شخصی رونده
ز سیمین کوه او مانده نشانیز سروین قدّ او مانده کمانی
بدین زاری که گفتم راه بگذاشتسراسر راه خود را چاه پنداشت