گنج

بخش ۱۹ - نامه نوشتن موبد نزد شهرو و فریفتن به مال

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۳ بیت
شهنشه را خوش آمد پاسخ زردهمانگه نزد شهرو نامه‌ای کرد
به نامه در، سخنها گفت شیرینبه گوهر کرده وی را گوهر آگین
فراوان دانش و گفتار زیباز شیرینی سخنهای فریبا
که شهرو راه مینو را مفرموشسخنهایم به گوش دلت بنیوش
به یاد آور ز شرم جاودانتکجا از دادگر بیند روانت
به یاد آور ز داور گاه دادارز هول دوزخ و فرجام کردار
تو دانی کاین جهان روزی سر آیدوزو رفته جهانی دیگر آید
بدین یک روزه کام این جهانیمخر تیمار و درد جاودانی
بدین سان پشت بر یزدان مکن پاکمگو بر کام اهریمن سخن پاک
مباش از جملهٔ زنهار خوارانکه یزدان است با زنهار داران
تو خود دانی که چون کردیم پیوندبران پیوند چون خوردیم سوگند
نه دشمن کامم اکنون دوست کاممنه ننگم من ترا بر سر که نامم
چرا از من چنین بیزار گشتیبه دل با دشمنانم یار گشتی
تو این دختر به فرّ من بزادیچرا اکنون به دیگر جفت دادی
بدان کز بخت من بود اینکه دامادنگشت از ویس و از پیوند او شاد
به جفت من دگر کس چون رسیدیز داد کردگار این چون سزیدی
اگر نیکو بیندیشی بدانیکه این بوده‌ست کار آسمانی
چو نام بند من بر ویس افتادازو شادی نبیند هیچ داماد
تو این پیوند نو را باد می‌دارهمیدون دل از آن پیوند بردار
به من ده ماه پیکر دخترت راز کین من رها کن کشورت را
به هر خونی که ما ریزیم ایدرگرفتاری ترا باشد در آن سر
اگر یاور نه‌ای با دیو دژ خیمز یزدان هیچ هست ار در دلت بیم
همان بهتر که این کینه ببرّیجهانی را به یک زن باز خرّی
و گر نه بوم ماه از کین شود پستتو آنگه چون توانی زین گنه رست
به نادانی مدان این کینه را خردکه کس کین چنین را خرد نشمرد
و گر زین کین به مهر من گراییکنم در دست ویرو پادشایی
سپارم پاک وی را دستگاهمبود مهتر سپهبد بر سپاهم
تو باشی نیز بانو در کهستانچو باشد ویس بانو در خراسان
اگر مانده‌ست لختی زندگانیگذاریمش به ناز و شادمانی
جهان از دست ما آسوده باشدز پرخاش و ستم پالوده باشد
چو گیتی را به آسانی توان خوردچه باید با همه کس دشمنی کرد
چو شاهنشه از این نامه بپرداختخزینه از گهر وز گنج پرداخت
به شهرو خواسته چندان فرستادکه نتوان کرد آن در دفتری یاد
صد اشتر بود با مهر و عماریدگر پانصد ستر بودند باری
همیدون پانصد اشتر بود پر باربر ایشان بارها از جامه شهوار
صد اسپ تازی و سیصد تخارهز گوهر همچو گردون پر ستاره
دو صد سرو روان از چین و خُلُخبنفشه زلف و سنبل جعد و گلرخ
به بالا هر یکی چون سرو سیمینبرو بارنده هفتورنگ و پروین
کمرها بر میان از گوهر ناببه سر بر، تاج زرّ و درّ خوشاب
بهاری بود ازان هر دلستانیز رخسارش بدو در گلستانی
همه با یار و با طوق زرّینسراسر چون دهن شان گوهر آگین
دو صد زرینه افسر بود دیگرهمان صد درج زرین پر ز گوهر
بلورین بود و زرین هفتصد جامبه سان ماه با زهره‌گه بام
دگر دیبای رومی بیست خرواربه گونه همچو نو بشکفته گلنار
جز این بسیار چیز گونه‌گون بودکجا از وصف و اندازه برون بود
تو گفتی در جهان گوهر نماندستکه نه موبد به شهرو برفشاندست
چو شهرو دید چندین گونه گون بارچه از گوهر چه از دیبا و دینار
ز بس نعمت چو مستان گشت بیهوشپسر را کرد و دختر را فراموش
ز یزدان نیز آمد در دلش بیمدلش زان نامه شد گفتی به دو نیم
چو گردون دیو شب را بند بگشادپس آنگه ماه تابان را بدو داد
برآن دز نیز شهرو همچنان کردبیامخت آنچه برج آسمان کرد
کجا درگاه دز بر شاه بگشادبه دز دَرشُد هم آنگه شاه دلشاد
شبی تاریک و آلوده به قطرانسیاه و سهمگین چون روز هجران
به روی چرخ بر، چون تودهٔ نیلبه روی خاک بر، چون رای بر پیل
سیه چون انده و نازان چو امیدفرو هشته چو پرده پیش خورشید
تو گفتی شب به مغرب کنده بد چاهبه چاه افتاده ماه از چرخ ناگاه
هوا بر سوک او جامه سیه کردسپهر از هر سوی جمع سپه کرد
سپه را سوی مغرب برد هموارکه آنجا بود در چه مانده سالار
سپاه آسمان اندر رواروشب آسوده به سان کام خسرو
به سان چرخ ازرق چترش از برنگاریده همه چترش به گوهر
درنگی گشته و ایمن نشستهطناب خیمه را بر کوه بسته
مه و خورشید هر دو رخ نهفتهبه سان عاشق و معشوق خفته
ستاره هریکی بر جای ماندهچو مروارید در مینا نشانده
فلک چون آهنین دیوار گشتهستاره از روش بیزار گشته
حمل با ثور کرده روی در رویز شیر آسمانی یافته بوی
ز بیم شیر مانده هر دو بر جایبرفته روشنان از دست و از پای
دو پیکر باز چون دو یار در خواببه یکدیگر بپیچیده چو دولاب
به پای هردوان در خفته خرچنگتو گفتی بی‌روان گشسته‌ست و بی‌چنگ
اسد در پیش خرچنگ ایستادهکمان کردار دُم بر سر نهاده
چو عاشق کرده خونین هر دودیدهزفر بگشاده چون نار کفیده
زن دوشیزه را دو خوشه در دستز سستی مانده بر یک جای چون مست
ترازو را همه رشته گسستهدو پله مانده و شاهین شکسته
در آورده به هم کژدم سر و دمز سستی همچو سرما خورده مردم
کمان‌ور را کمان در چنگ ماندهدو پای آزرده دست از جنگ مانده
بزه از تیر او ایمن بخفتهمیان سبزه و لاله نهفته
ز ناگه بر بزه تیری گشادهبزه خسته ز تیرش اوفتاده
فتاده آبکش را دلو در چاهبمانده آبکش خیره چو گمراه
بمانده ماهی از رفتن به ناکامتو گفتی ماهی است افتاده در دام
فلک هر ساعتی سازی گرفتیبرآوردی دگر گونه شگفتی
مشعبدوار چابک دست بودیعجایبهای گوناگون نمودی
ز بس صورت که پیدا کرد و بنمودتو گفتی چرخ آن شب بوالعجب بود
نمود اندر شمال خویش تنینبه گرد قطب دنبالش چو پرچین
غنوده از پس او خرس مهترچو بچه پیش او از خرس کهتر
زنی دیگر به زنجیری ببستهبه پیشش مرد بر زانو نشسته
برابر کرگسی پر برگشادهدو پای خویش بر تیری نهاده
جوانمردی به سان پاسبانیبه دست اندرش زرین طشت و خوانی
دو ماهی راست چون دو خیک پر بادیکی بط گردنش چون سرو آزاد
یکی بی اسپ همواره عنان‌داریکی دیگر چو ماراَفسای با مار
یکی بر کرسی سیمین نشستهستوری پیش او از بند رسته
یکی بر کف سر دیوی نهادهکُلَه‌داری به پیشش ایستاده
نمود اندر جنوبش تیره جوییزبس پیچ و شکن چون جعدمویی
به نزد جوی خرگوشی گرازاندو سگ در جستن خرگوش تازان
ز بند آن هر دو سگ را برگشادهکمرداری چو شاهی ایستاده
یکی کشتی پر از رخشنده گوهرمرو را کرده از یاقوت لنگر
چو شاخ خیزران باریک ماریکلاغی در میان مرغزاری
نهاده پیش او زرّین پیالهبه جای می درو افگنده ژاله
پر از اخگر یکی سیمینه مجمرپر از گوهر یکی شاهانه افسر
یکی پیکر به سان ماهی شیمپشیزه بر تنش چون کوکب سیم
یکی استور مردم را خماناشکفته بر تنش گلهای زیبا
تو پنداری بیاشفته‌ست چون مستگرفته دست شیری را به دو دست
یکی صورت چو مرغی بی پرو بالچو طاووسی مرو را خوب دنبال
ز مشرق بر کشیده طالع بدبدان تا بد بود پیوند موبد
به هم گرد امده خورشید با ماهچو دستوری که گوید راز با شاه
رفیق هردو گشته تیر و کیوانچهارم چرخ طالع جای ایشان
به هفتم خانه طالع را برابرذنب انباز بهرام ستمگر
میان هردوان درمانده ناهیدز کردار همایون گشته نومید
نبود از داد جویان هیچ کس یارکه فرّخ بود پیوندش بِدان کار
بدین طالع شهنشه ویس را دیدندید از جفت خود آن کش پسندید
چو در دز رفت شاهنشاه موبدبه ایدون وقت و ایدون طالع بد
فراوان جست ویس دلستان راندید آن نو شکفته بوستان را
ولیکن نور پیشانی و رویشهمیدون بوی زلف مشکبویش
شهنشه را از آن دلبر خبر دادکه مشکین بود خاک و عنبرین باد
همی شد تا به پیش او شهنشاهبلورین دست او بگرفت ناگاه
کشان از دز به لشکر گاه بردشبه نزدیکان و جانداران سپردش
نشاندندش همانگه در عماریعماری گشت ازو باغ بهاری
به گردش خادمان و نامدارانگزیده ویژگان و جانسپاران
همانگه نای رویین دردمیدندسر پیکر به دو پیکر کشیدند
همان ساعت به راه افتاد خسروبرابر گشت با بادِ سبکرو
شتابان روز و شب در راه تازانبه روی دلبر خود گشته نازان
چنان شیری که بیند گور بسیارو یا مفلس که یابد گنج شهوار
اگر خرم بد از دلبر سزا بودکه صیدش بهتر از ماه سما بود
روا بود ار کشید از بهر او رنجکه ناگه یافت از خوبی یکی گنج
درو یاقوت خندان و سخنگویچو سیم ناب رخشان و سمن‌بوی