بخش ۱۸ - جواب دادن ویس رسول شاه موبد را
چو ویس دلبر این پیغام بشنیدتو گفتی زو بسی دشنام بشنید
حریرین جامه را بر تن زدش چاکبلورین سینه را میکوفت بی باک
چو او زد چاک بر تن پرنیانشپدید آمد ز گردن تا میانش
هوای فتنهٔ عشقی نهیبیبلای تنگدازی دلفریبی
حریری قاقمی خزّی پرندیخرد بر صبر سوزی خواب بندی
چو جامه چاک زد ماه دو هفتهپدید آورد نسرین شکفته
به نوشین لب جوابی داد چون سنگبه روی مهر بر، زد خنجر جنگ
بدو گفت این پیام بد شنیدموزو زهر گزاینده چشیدم
کنون رو موبد فرتوت را گویبه میدان در، میفگن با بلا گوی
مبر زین بیش در امید من رنجبه باد یافهکاری، برمده گنج
مرا کاری به رایت رهنمایست
بدانستم که رایت تا چه جایست
نگر تا تو نپنداری که هرگزمرا زنده به زیر آری ازین دز
و یا هرگز تو از من شاد باشیو گرچه جادوی استاد باشی
مرا ویرو خداوندست و شاهستبه بالا سرو و از دیدار ماهست
مرا او مهتر و فرخ برادرمن او را نیز جفت و نیک خواهر
در این گیتی به جای او که بینمبَرو بر، دیگری را کی گزینم
تو هرگز کام خویش از من نبینیو گر خود جاودان اینجا نشینی
کجا من با برادر یار گشتمز مهر دیگران بیزار گشتم
مرا تا هست سرو خویش و شمشادچرا آرم ز بید دیگران یاد
و گر ویرو مرا بر سر نبودیمرا مهر تو هم در خور نبودی
تو قارن را بدان زاری بکشتینبخشودی بر آن پیر بهشتی
مرا کشته بود باب دلاورکه دارم خود ازو بنیاد و گوهر
کجا اندر خورد پیوند جوییتو این پیغام یافه چند گویی
من از پیوند جان سیرم بدین دردکزو تا من زیم غم بایدم خورد
چو ویرو نیست در گیتی مرا کسز پیوندم نباشد شاد ازین پس
چو کار وی بدین بنیاد باشدکسی دیگر ز من چون شاد باشد
و گر با او خورم در مهر زنهارچه عذر آرم بدان سر پیش دادار
من از دادار ترسم با جوانینترسی تو که پیر ناتوانی
بترس ار بخردی از داد داورکجا این ترس پیران را نکوتر
مرا پیرایه و دیبا و دینارفراوان است گنج و شهر بسیار
به پیرایه مرا مفریب دیگرکه داد ایزد مرا پیرایه بی مر
مرا تا مرگ قارن یاد باشدز پیرایه دلم کی شاد باشد
اگر بفریبدم دیبا و دینارنباشد بانوی بر من سزاوار
و گر من زین همه پیرایه شادمنه از پشت پدر باشد نژادم
نه بشکوهد دل من زین سپاهتنه نیز امید دارم بارگاهت
تو نیز از من مدار امید پیوندکه امیدت نخواهد بد برومند
چو بر چیز کسان امید داریز نومیدی به روی آیدت خواری
به دیدارم چنین تا کی شتابیکه نه هرگز تو بر من دست یابی
و گر گیتی به رویم سختی آردمرا روزی به دست تو سپارد
تو از پیوند من شادی نبینینه با من یک زمان خرم نشینی
برادر کاو مرا جفت گزیدهستهنوز او کام خویش از من ندیدهست
تو بیگانه ز من چون کام یابیو گر خود آفتاب و ماهتابی
تن سیمین برادر را ندارمکجا با او ز یک مادر بزادم
ترا ای ساده دل چون داد خواهمکه ویران شد به دستت جایگاهم
بلرزم چون بیندیشم ز نامتبدین دل چون توانم جست کامت
میان ما چو این کینه درافتادنباشد نیز ما را دل به هم شاد
اگر چه پادشاه و کامرانیز دشمن دوست کردن چون توانی
نپیوندند با هم مهر و کینهکه کین آهن بود مهر آبگینه
درخت تلخ هم تلخ آورد براگر چه ما دهیمش آب شکر
به مهر آنگه بود با تو مرا سازکه باشد جفت با کبگ دری باز
کرا با مهتری دانش بود یارکجا اندر خورد جفتی بدین زار
چه ورزیدن بدین سان مهربانیچه زهر ناب خوردن بر گمانی
ترا چون بشنوی تلخ آید این پندچو بینی بار او شیرینتر از قند
اگر فرزانهای نیکو بیندیشکه روز آید ترا گفتار من پیش
چو خوی بد ترا روزی بد آردپشیمانی خوری سودی ندارد
چو بشنید این سخن مرد شهنشاهندید از دوستی رنگی در آن ماه
برفت و شاه را زو آگهی دادشنیده کرد یک یک پیش او یاد
شهنشه را فزون شد مهر در دلتو گفتی شکرش بارید بر دل
خوش آمد در دلش گفتار دلبرکه کام دل ندید از من برادر
همی گفت آن سخن ویسه همه راستوزین گفتار شه را خرمی خاست
کجا آن شب که ویرو بود دامادبه دامادیش هر کس خرم و شاد
عروسش را پدید آمد یکی حالکزو داماد را وارونه شد فال
فرود آمد قضای آسمانیکه ایشان را ببست از کامرانی
گشاد آن سیمتن را علت از تنبه خون آلوده شد آزاده سوسن
دو هفته ماه یک هفته چنان بودکه گفتی کان یاقوت روان بود
زن مغ چون برین کردار باشدبه صحبت مرد ازو بیزار باشد
و گر زن حال ازو دارد نهانیبر او گردد حرام جاودانی
همی تا ویس بت پیکر چنان بودجهان از دست موبد در فغان بود
عروس ار چند نغز و با وفا بودعروسی با نهیب و با بلا بود
کجا داماد نادیده یکی کامجهان بنهاد بر راهش دو صد دام
ز بس سختی که آمد پیش دامادبشد داماد را دامادی از یاد
زبس زاری که آمد پیش لشکرهمه کس را برون شد شادی از سر
چراغی بود گفتی سور ویروبرو زد ناگهان بادی به نیرو
چو شاهنشاه حال ویس بشنودبه جان اندر هوای ویس بفزود
برادر بود او را دو گرامییکی رامین و دیگری زرد نامی
شهنشه پیش خواند آن هر دوان رابر ایشان یاد کرد این داستان را
دل رامین ز گاه کودکی بازهوای ویس را میداشتی راز
همی پرورد عشق ویس در جانز مردم کرده حال خویش پنهان
چو کشتی بود عشقش پژمریدهامید از آب و از باران بریده
چو آمد با برادر سوی گورابدگر باره شد اندر کشت او آب
امید ویس عشقش را روان شدهوای پیر در جانش جوان شد
چو تازه گشت مهر اندر روانشپدید آمد درشتی از زبانش
در آن هنگام وی را کرد پشتینمود اندر سخن لختی درشتی
کرا در دل فروزد مهر آتشزبان گرددش در گفتار سرکش
برون آید زبان بیدل از بندنگوید راز بی کام خداوند
زبان را دل بود بی شک نگهبانسخن بی دل به دانش گفت نتوان
مباد آن کس که دارد بی دلی دوستکجا در بی دلی بسیار آهوست
چو رامین را هوا در دل برآشفتز روی مهربانی شاه را گفت
مبر شاها چنین رنج اندرین کارمخور بر ویس و بر جستنش تیمار
کزین کارت به روی آید بسی رنجبه بیهوده برافشانی بدی گنج
چنین تخمی که در شوره فشانیهم از تخم و هم از بر دور مانی
نه هرگز ویس باشد دوستدارتنه هرگز راستی جوید به کارت
چو گوهر جویی و بسیار پویینیابی چون کش از معدن نجویی
چگونه دوستی جویی و پشتیز فرزندی که بابش را بکشتی
نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکرنه بفریبد به دینار و به گوهر
به بسیاری بلا او را بیابیچو یابی با بلای او نتابی
چو در خانه بود دشمن ترا یارچنان باشد که داری باستین مار
بتر کاری ترا با ویس آنستکه تو پیری و آن دلبر جوانست
اگر جفتی همی گیری جز او گیرجوان را هم جوان و پیر را پیر
چنان چون مر ترا باید جوانیمرو را نیز باید همچنانی
تو دی ماهی و آن دلبر بهارسترسیدنتان به هم دشوار کارست
و گر بی کام او با او نشینیز دل در کن کزو شادی نبینی
همیشه باشی از کرده پشیماننیابی درد خود را هیچ درمان
بریدن زو بود پرده دریدندلت هرگز نتابد زو بریدن
نه از تیمار او یابی رهایینه نیز آرام یابی در جدایی
مثال عشق خوبان همچو دریاستکنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر خواهی درو آسان توان جستولیکن گر بخواهی بد توان رست
تو نیز اکنون همی جویی هواییکه هم فردا شود بر تو بلایی
درو آسان توانی جستن اکنونولیکن زو نشاید جست بیرون
اگر دانی که من می راست گویمازین گفتن همی سود تو جویم
ز من بنیوش پند مهربانیچو ننیوشی ترا دارد زیانی
چو بشنود این سخن موبد ز رامینمرو را تلخ بود این پند شیرین
چو بیماری بُد اندر عشق جانشکه شکر تلخ باشد در دهانش
تنش را گر ز درد آهو نبودیدهانش را شکر شیرین نمودی
اگر چه پند رامین مهر بر بودشهنشه را ز پندش مهر افزود
دل پر مهر نپذیرد سلامتبیفزاید شتابش را ملامت
چو دل از دوستی زنگار گیردهوا از سرزنش بر نار گیرد
[چنان کز سال و مه تنین شود مارشود عشق از ملامت صعب و دشخوار]
ملامت بر جگر شمشیر تیزستسپر پیشش جگر با او ستیز است
ستیز آغاز عشق مرد باشدبتفسد زو دل ارچه سرد باشد
و گر میغی ز گیتی سر برآردبه جای سرزنش زو سنگ بارد
نترسد عاشق از باران سنگینو گر باشد به جای سنگ ژوپین
هر آنچ از وی ملامت خیرد آهوستمگر از عشق ورزیدن که نیکوست
به گفتاری که بدگویی بگویدهوا را از دل عاشق نشوید
چه باشد عشق را بدگوی کژدمهر آنک او نیست عاشق نیست مردم
چو مهر اندر دل شه بیشتر شددلش را پند رامین نیشتر شد
نهانی گفت با دیگر برادرمرا با ویس چاره چیست بنگر
چه سازم تا بیابم کام خود رابیفزایم به نیکی نام خود را
اگر نومید ازین دژ باز گردمبه زشتی در جهان آواز گردم
برادر گفت شاها چیز بسیاربه شهرو بخش و بفریبش به دینار
به نیکویی امیدش ده فراوانپس آنگاهی به یزدانش بترسان
بگو با این جهان دیگر جهانستگرفتاری روان را جاودانست
چه عذر آرد روانت پیش دادارچو در بند گنه باشد گرفتار
چو گویندت چرا زنهار خوردیچرا بشکستی آن پیمان که کردی
بمانی شرمزد در پیش داورنبینی هیچ کس را پشت و یاور
از این گونه سخنها را بیارایبه دینار و به دیبایش بپیرای
بدین دو چیز بفریبند شاهانروا باشد که بفریبند ماهان
بدین هر دو فریبد مرد هشیارهمه کس را به دینار و به گفتار