گنج

بخش ۱۷ - آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۲ بیت
چو خورشید بتان ویس دلارامتن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم برکندز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زار با دایه همی گفتبه زاری نیست در گیتی مرا جفت
ندانم زاری خود با که گویمندانم چارهٔ خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهمز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو خویشتن را چون رسانمز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادمکه تا زادم به سختی اوفتادم
چرا من جان ندادم پیش قارنز پیش از آنکه دیدم کام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دوربماندم من چنین ناکام و رنجور
ز بدبختی چه بد دیدم ندانمچه خواهم دید گر زین پس بمانم
از این بدتر چه باشد مر مرا بدکه ناکام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود کسنه در سختی مرا یاور بود کس
بوم تا من زیم حیران و رنجوربه کام دشمنان از دوستان دور
همی گفت آن صنم با دایه چونینهمی بارید بر رخ سیل خونین
رسولی آمد از پیش شهنشاهپیام آورد ازو نزدیک آن ماه
سخنهای به شیرینی چو شکرز نیکویی بدان رخسار درخور
چنین دادش پیام از شاه شاهانکه دل خرسند کن ای ماه ماهان
مزن پیلستکین دو دست بر رویمکن از ماه تابان عنبرین موی
که نتوانی ز بند چرخ جستنز تقدیری که یزدان کرد رستن
نگر تا در دلت ناری گمانیکه کوشی با قضای آسمانی
اگر خواهد به من دادن ترا بختچه سود آید ترا از کوشش سخت
قضا رفت و قلم بنوشت فرمانترا جز صبر دیگر نیست درمان
من از بهر تو ایدر آمده‌ستمکجا در مهر تو بیدل شده‌ستم
اگر باشی به نیکی مر مرا یارترا از من برآید کام بسیار
کنم با تو به مهر امروز پیمانکزین پس‌مان دو سر باشد یکی جان
همه کامی ز خشنودیت جویمبه فرمان تو گویم هر چه گویم
کلید گنجها پیش تو آرمکم و بیشم به دست تو سپارم
چنان دارم ترا با زرّ و زیورکه بر روی تو کس آرد مه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشیشبستان مرا بانو تو باشی
ز کام تو بیاراید مرا کامز نام تو بیفزاید مرا نام
بدین پیمان کنم با تو یکی بنددرستیها به مهر و خط و سوگند
همی تا جان من باشد به تن درترا با جان خود دارم برابر