گنج

بخش ۱۶ - اندر صفت جنگ موبد و ویرو

چو از خاور بر آمد اختران شاهشهی کش مه وزیرست آسمان گاه
دو کوس کین بغرید از دو درگاهبه جنگ آمد دو لشکر پیش دو شاه
نه کوس جنگ بود آن دیو کین بودکه پر کین گشت هرک آن بانگ بشنود
عدیل صور شد نای دمندهتبیره مرده را می کرد زنده
چنان کز بانگ رعد نوبهارانبرون آید بهار از شاخساران
به بانگ کوس کین آمد همیدونز لشکرگه بهار جنگ بیرون
به قلب اندر دهل فریاد خوانانکه بشتابید هین ای جان ستانان
در آن فریاد صنج او را عدیلیچو قوالان سرایان با سپیلی
هم آن شیپور بر صد راه نالانبه سان بلبل اندر آبسالان
خروشان گاو دُم با او به یک جاچو با هم دو سراینده به همتا
ز پیش آنکه بی جان گشت یک تنهمی کرد از شگفتی بوق شیون
به چنگ جنگجویان تیغ رخشانهمی خندید هم بر جان ایشان
صف جوشن‌وران بر روی صحراچو کوه اندر میان موج دریا
به موج اندر دلیران چون نهنگانبه کوه اندر سواران چون پلنگان
همان مردم کجا فرزانه بودندبه دشت جنگ چون دیوانه بودند
کجا دیوانه‌ای باشد به هر بابکه نز آتش بپرهیزد نه از آب
نه از نیزه بترسد نی ز شمشیرنه از پیلان بیندیشد نه از شیر
در آن صحرا یلان بودند چونینفدای نام کرده جان شیرین
نترسیدند از مردن گه جنگز نام بد بترسیدند و از ننگ
هوا چون بیشهٔ دد بود یکسرز ببر و شیر و گرگ و خوگ پیکر
چو سروستان شده دشت از درفشانز دیبای درفشان مه دُر افشان
فراز هر یکی زرّین یکی مرغعقاب و باز با طاووس و سیمرغ
به زیر باز در شیر نکو رنگتو گفتی شیر دارد باز در جنگ
پی پیلان و سمّ باد پایانشده آتش فشانان سنگ سایان
زمین از زیر ایشان شد بر افرازبه گردون رفت و پس آمد از او باز
نبودش جای بنشستن به گیهانهمی شد در دهان و چشم ایشان
بسا اسپ سیاه و مرد برناکه گشت از گَرد، خنگ و پیر سیما
دلاور آمد از بد دل پدیدارکه این با خرّمی بد آن به تیمار
یکی را گونه شد همرنگ دیناریکی را چهره شد مانند گلنار
چو آمد هر دو لشکر تنگ در همز کین بردند گردان حمله بر هم
تو گفتی ناگهان دو کوه پولاددر آن صحرا به یکدیگر درافتاد
پیمبر شد میان هر دو لشکرخدنگ چار پرّ و خشت سه پر
رسولانی که از دل راه جستندهمی در چشم یا در دل نشستند
به هر خانه که منزلگاه کردندز خانه کدخدایش را ببردند
مصاف جنگ و بیم جان چنان شدکه رستاخیز مردم را عیان شد
برادر از برادر گشت بیزاربجز کردار خود کس را نبد یار
بجز بازو ندیدند ایچ یاوربجز خنجر ندیدند ایچ داور
هر آن کس را که بازو یاوری کردبه کام خویش خنجر داوری کرد
تو گفتی جنگیان کارنده گشتندهمه در چشم و دل پولاد کشتند
سخن گویان همه خاموش بودندچو هشیاران همه بیهوش بودند
کسی نشنید آوازی در آن جایمگر آواز کوس و نالهٔ نای
گهی اندر زره شد تیغ چون آبگهی در دیدگان شد تیر چون خواب
گهی رفتی سنان چون عشق در برگهی رفتی تبر چون هوش در سر
همی دانست گفتی تیغ خونخوارکه جان در تن کجا بنهاد دادار
بدان راهی کجا تیغ اندرون شدز مردم هم بدان ره جان برون شد
چو میغی بود تیغ هندوانیازو بارنده سیل ارغوانی
چو شاخ مُرد بر وی برگ گلنارچو برگ نار بر وی دانهٔ نار
به رزم اندر چو درزی بود ژوپینهمی جنگ آوران را دوخت بر زین
چو بر جان دلیران شد قضا چیریکی گور دمنده شد یکی شیر
چو بر رزم دلیران تنگ شد روزیکی غُرم دونده شد یکی یوز
در آن انبوه گردان و سوارانوز آن شمشیر زخم و تیرباران
گرامی باب ویسه گُرد قارنبه زاری کشته شد بر دست دشمن
به گِرد قارن از گُردان ویروصد و سی گرد کشته گشت با او
ز کشته پشته‌ای شد زعفرانیز خون رودی به گردش ارغوانی
تو گفتی چرخ زرین ژاله باریدبه گرد ژاله برگ لاله بارید
چو ویرو دید گردان چنان زاربه گِرد قارن اندر کشته بسیار
همه جان بر سر جانش نهادهبه زاری کشته با خواری فتاده
بگفت آزادگانش را به تندیکه از جنگ آوران زشتست کندی
شما را شرم باد از کردهٔ خویشوزین کشته یلان افتاده در پیش
نبیند این همه یاران و خویشانکه دشمن شاد گشت از مرگ ایشان
ز قارن‌تان نیفزاید همی کینکه ریش پیر او گشته‌ست خونین
بدین زاری بکشته‌ستند شاهیز لشکر نیست او را کینه خواهی
فرو شد آفتاب نیک نامیسیه شد روزگار شادکامی
بترسم کافتاب آسمانیکنون در باختر گردد نهانی
من از بد خواه او ناخواسته کیننکرده دشمنانش را بنفرین
همی بینید کامد شب به نزدیکجهان گردد هم اکنون تنگ و تاریک
شما از بامدادان تا به اکنونبسی جنگ آوری کردید و افسون
هنوز این پیکر وارون به پایستهنوز این موبد جادو به جایست
کنون با من زمانی یار باشیدبه تندی، اژدهاکردار باشید
که من زنگ از گهر خواهم زدودنبه کینه رستخیز او را نمودن
جهان را از بدش آزاد کردنروان قارن از وی شاد کردن
چو ویرو با دلیران این سخن گفتز مردی پر دلی را هیچ ننهفت
پس آنگه با پسندیده سوارانستوده خاصگان و نامداران
ز صفّ خویش بیرون تاخت چون بادچو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز تندی بود همچون سیل طوفانکجا او را به مردی بست نتوان
سخن آنجا به شمشیر و تبر بودهمیدون بازی گردان به سر بود
نکرد از بُن پدر آزرم فرزندنه مرد جنگ روی خویش و پیوند
برادر با برادر کینه‌ور بودز کینه دوست از دشمن بتر بود
یکی تاریکی از گیتی بر آمدکه پیش از شب رسیدن شب درآمد
در آن دم گشت مردم پاک شبکوربه گرد انباشته شد سرچشمهٔ هور
چو اندر گَرد شد دیدار بستهبرادر را برادر کرد خسته
پدر فرزند خود را باز نشناختبه تیغش سر همی از تن بینداخت
سنان نیزه گفتی بابزن بودبرو بر مرغ، مرد تیغ‌زن بود
خدنگ چار پر همچون درختانبرُسته از دو چشم شوربختان
درخت زندگانی رسته از تنبه پیشش پرده گشته خود و جوشن
چو خنجر پرده را بر تن بدرّیددرخت زندگانی را ببرّید
هوا از نیزه گشته چون نیستانزمین از خون مردم چون میستان
ز بس گُرز و ز بس شمشیر خونبارجهان پر دود و آتش بود هموار
تو گفتی همچو باد تند شد مرگسر جنگاوران می ریخت چون برگ
سر جنگاوران چون گوی میدانچو دست و پای ایشان بود چوگان
یلان را مرگ بر گل خوابنیدهچو سروستان سغد از بن بریده
چو خورشید فلک در باختر شدچو روی عاشقان همرنگ زر شد
تو گفتی بخت موبد بود خورشیدجهان از فرّ او ببرید امّید
ز شب آن را ستوهی بد به گردونز دشمن بود موبد را همیدون
هم آن بینندگان را شد ز دیدارجهان بر خیل او زیر و  زبر گشت
یکی بدبخت و خسته شد به زارییکی بدروز و کشته شد به خواری
میانجی گر نه شب بودی در آن جنگنرستی جان شاهنشه از آن ننگ
نمودش تیره شب راه رهاییز تاریکی بُد او را روشنایی
عنان برتافت از راه خراسانکشید از دینور سوی سپاهان
نه ویرو خود مرو را آمد از پسنه از گردان و سالاران او کس
گمان بودش که شاهنشاه بگریختبه دام تنگ و رسوایی درآویخت
دگر لشکر به کوهستان نیارددگر آزار او جستن نیارد
دگر گون بود ویرو را گمانیدگر گون بود حکم آسمانی
چو ویرو چیره شد بر شاه شاهانبدید از بخت کام نیکخواهان
در آمد لشکری از کوه دیلمگرفته از سپاهش دشت تارم
سپهداری که آنجا بود بگریختابا دیلم به کوشش دَرنیاویخت
کجا دشمنش پر مایه کسی بودمرو را زان زمین لشکر بسی بود
چو آگه شد از آن بدخواه ویروشگفت آمدْش کار چرخ بدخو
که باشد کام و نازش جفت تیمارچو روز روشنست جفت شب تار
نه بی رنج است او را شادمانینه بی مرگست او را زندگانی
بدو در، انده از شادی فزونستدل دانا به دست او زبونست
چو از موبد یکی شادیش بنمودبه بدخواه دگر شادیش بربود
سپاهی شد ازُو پویان به راهیز دیگر سو فراز آمد سپاهی
هنوزش بود خون آلود خنجرهنوزش بود گرد آلود پیکر
دگر ره کار جنگ دشمنان ساختدگر ره پیکر کینه بر افراخت
دگر ره خنجر پر خون بر آهیختبه جنگ شاه دیلم لشکر انگیخت
چو ویرو رفت با لشکر بدان راهز کارش آگهی آمد بر شاه
شهنشه در زمان از راه برگشتبه راه اندر تو گفتی پرّور گشت
چنان بشتاب لشکر را همی راندکه باد اندر هوا زو باز پس ماند