گنج

بخش ۱۰۳ - نالیدن ویس از رفتن رامین و از دایه چاره خواستن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۹ بیت
چو رامین دور گشت از ویس دلبندنشاط و کام ازو ببرید پیوند
همیشه ماه بود آنگاه شد خورچنو زرد و چنو بی خواب و بی خور
نیاسود از حدیث و یاد رامیننگارین رخ به خون کرده نگارین
به دایه گفت دایه چاره‌ای سازکه رفته یار بد مهر، آیدم باز
ز مهر ای دایه بر جانم ببخشایمرا راهی به وصل دوست بنمای
که من با این بلا طاقت ندارمشکیب درد این فرقت ندارم
ز من بنیوش دایه داستانمکه چون آب روان بر تو بخوانم
بدادم دل به نادانی ز دستمکنون از بیدلی گویی که مستم
مکن زین بیدلی بر من ملامتکه خود برخاست از هجرم قیامت
یکی آتش بیامد در من افتادمرا در دل ترا در دامن افتاد
به پیش آب هر آتش زبون شدمرا از آب چشم آتش فزون شد
همی ریزم برو سیل بهارانکه دید آتش فزاینده ز باران
شب من دوش چونان بُد که گفتممگر بر سوزن و بر خار خفتم
کنون روزست و وقت چاشتگاهستبه چشمم چون شب تاری سیاهست
مرا روز از رخان دوست باشدچو درمان از لبان دوست باشد
همی تا هجر آن دلسوز بینمنه درمان یابم و نه روز بینم
ندانم بر سر من چه نبشته‌ستکه کار بخت با من سخت زشتست
شوم در دشت گردم با شباناننگردم نیز گرد مهربانان
به شهر از گریه‌ام طوفان بخیزدبه کوه از ناله‌ام خارا بریزد
ندانم چون کنم با که نشینمبه جای دوست در عالم که بینم
نبینم گیتی و دیده ببندمکجا از هرچه بینم مستمندم
چه سود آمد دلم را زینکه دیدمجز آنک از خواب و آرامم بریدم
فراوان بخت خود را آزمودمازو جز خسته و غمگین نبودم
تباهی روزگار خود فزایمچو بخت آزموده آزمایم
شنیدی داستان من سراسرکنون درمان کارم چیست بنگر
جوابش داد دایه گفت هرگزنباید بودن اندر کار عاجز
ازین گریه وزین ناله چه آیدجز آن کت غم به غم بر، می‌فزاید
همالان تو در شادی و نازندبه کام دل همه گردن فرازند
تو همواره چنین در رنج و دردیبه غم خوردن قرارم را ببردی
جهان از بهر جان خویش بایدهمه دارو ز بهر ریش باید
ترا درمان و هم ریشت به دستستچرا دست تو از چاره ببسته‌ست
ترا داده‌ست یزدان پادشاییتمامی و بزرگی و روایی
چو شهرو داری اندر خانه مادرچو ویرو یاور و فرخ برادر
چو رامین یار شایسته تو داریسزای خسروی و شهریاری
همت گنجست آگنده به گوهرهمت پشتست با بسیار لشکر
بزرگی را همین باشد بهانهبزرگی جوی و کم کن این فسانه
تو موبد را بسی زشتی نمودیهمیدون چند بارش آزمودی
نه دیو خیم او گشته‌ست بهترنه کوه خشم او گشته‌ست کمتر
همانست او که بود و تو همانیهمین خواهید بودن جاودانی
پس اکنون چاره و درمان خود جویکه هم تخمست و هم آبست و هم جوی
ز پیش آنکه موبد دست یابدز کین دل به خون ما شتابد
که او را دل ز ما هر سه به کین استبه کین ما چو شیر اندر کمین است
تو در دل کن که او یک روز ناگاهچو ره یابد بیاید از کمینگاه
نیابی همرهی بهتر ز رامینبه سر بر نه مرو را تاج زرین
تو بانو باش تا او شاه باشدبه هم با تو چو خور با ماه باشد
نماند در زمانه شاه و سالارکه نه در کار او با تو بُوَد یار
نخستین یاورت باشد برادرپس آنگه نامور شاهان دیگر
که شاهان پاک با موبد به کینندهمه رامین و ویرو را گزینند
مدارا با خرد بسیار کردیبلا از بهر دل بسیار خوردی
کنون چاری به دست آور ز دانشکه این اندوهها گرددت رامش
کنون کن گر توانی کرد کاریکه زین بهتر نیابی روزگاری
به مرو اندر نه شاهست و نه لشکرتو داری گنج شاهنشاه یک سر
چه مایه رنج بُرده‌ست او بدین گنجکنون تو یافتی همواره بی رنج
به دینارش بخر شاهی و فرمانکه شاهی را بها داری فراوان
ز پیش آنکه او بر تو خورد شامتو بر وی چاشت خور تا تو بری نام
گر این تدبیر خواهی کرد منشینز حال خویش نامه کن به رامین
بگویش تا ز موبد باز گرددبه رفتن باد را انباز گردد
چو او آید یکی چاره بسازیمکه موبد را به بدروزی بتازیم
چو بشنید این سخن ویس سمن بویبر آمد لالهء شادیش از روی