بخش ۱۰۴ - نامه نوشتن ویس به پیش رامین
حریر و مشک و عنبر خواست و خامهز درد دل به رامین کرد نامه
سخن در نامه از زاری چنان بودکه خون از حرفهای او چکان بود
الا ای مهربان مهر پرورچنین کن نامه نزد یار دلبر
کجا این نامه گر خوانی تو بر سنگز سنگ آید به گوشَت نالهٔ چنگ
ز یار مهربان و عاشق زاربه یار سنگدل وز مهر بیزار
ز بی دل بندهٔ بی خواب و بی خورسپرده دل به شاهی چون مه و خور
ز نالان عاشق بیمار و مهجوربه کام دشمنان وز کام دل دور
ز پیچان چاکری سوزان بر آتشجهانش تیره گشته بخت سر کش
ز گریان خادمی بدبخت مسکینروان از دیدگانش سیل خونین
ز پی خسته دلی خسته روانیعقیقین دیدهای زرین رخانی
نژندی مستمندی دردمندیشده بر تنش هر مویی چو بندی
نزاری بی قراری دلفگاریز هر چشمی رونده رودباری
نوشتم نامه در حال چنین سختکه چون من نیست اکنون ایچ بد بخت
تنم پیچان و چشمم زار و گریاندلم بر آتش تیمار بریان
تنم چون شمع سوزان اشک ریزانچو ابر تیره از دل دود خیزان
بلا را مونس و غم را رفیقمبه دریای جدایی در، غریقم
چه مسکینم که گریم زار چندینیکی دستم به دل دیگر به بالین
عقیق دو لبم پیروز گشتهجهان بر حال من دل سوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهی باریکی جان و هزاران گونه تیمار
فراق آمد همه راز نهانمبه خونابه نویسد بر، رخانم
ز جان من یکی آتش برافروختکه صبر و رامشم در دل همی سوخت
چو دریا کرد چشمم را ز بس آبکنون در آب چشمم غرقه شد خواب
جو جای خواب را پر آب یابمبه آب اندر چگونه خواب یابم
بدان دستی که این نامه نبشتمبساط خرمی را درنوشتم
تنم بگداخت از بس رنج دیدندلم بگریخت از بس غم کشیدن
ز گیتی چون توانم کام جستنکه جانم را نه دل ماندهست نه تن
چرا بردی ز من آن روی چون خورکه چون جان و روانم بود در خور
همی تا دور ماندهستم ز رویتز باریکی نمانم جز به مویت
به روز انده گسارم آفتابستکه چون رخسار تو با نور و تابست
به شب انده گسارم اخترانندکه چون بینم به دندان تو مانند
خطا گفتم نه آن اندوه دارمکه باشد هیچ کس انده گسارم
اگر رنج مرا کوه آزمایدبه جای آب ازو جز خون نیاید
نصیحت میکنندم دوستانمملامت میکنندم دشمنانم
ز بس کردن نصیحت یا ملامتمرا کردند در گیتی علامت
نه مهرست این که انده بار میغستنه هجرست این که زهر آلوده تیغست
چرا مردم دل اندر مهر بنددچرا این بد به جان خود پسندد
اگر چون من بود هر مهربانیمباد از مهر در گیتی نشانی
بسا روزا که خندیدم بریشانکنون گشتم ز خندیدن پشیمان
بخندیدم بریشان همچو دشمنکنون ایشان همی گریند بر من
مرا دیدی ز پیش مهربانیفروزانتر ز مهر آسمانی
کنون بالای سروینم کمان شدگل رخسارگانم زعفران شد
اگر دو تا شود شاخ گرانبارتنم دو تا شدهست از بار تیمار
به پیکر چون کمان گشتم خمیدهچو زه بر تن کشیده خون دیده
مرا ایدر بدین زاری بماندیبرفتی رخش فُرقت را براندی
غباری کز سم اسپت بجستهستچو پیکان در دو چشم من نشستهست
خیال روی تو در دیدگانمهمی گرید ز راه دیده جانم
مرا گویند بیهوده چه نالیکه از بسیار نالیدن چو نالی
به روز رفته ماند یار رفتهچرا داری به دل تیمار رفته
نه چونین است کاندیشید بدگویمِیَم برریخت لیکن نامدش بوی
شبست اکنون و خورشیدم برفتهستجهان همواره تاریکی گرفتهست
روا باشد که بنشینم به اومیدکه باز آید به گاه بام خورشید
بهار رفته بازآید به نوروزنگارم نیز بازآید یکی روز
نگارا سر و قدا ماهرویاسوارا شیر گیرا نامجویا
من اندر مهر آنم کم تو دانیکه دارم جان فدای مهربانی
یکی تا موی تو بر من چنانستکه صد باره گرامیتر ز جانست
ترا خواهم نخواهم پاک جان راترا جویم نجویم این جهان را
مرا در مهر بسیار آزمودیبه مهر اندر ز من خشنود بودی
کنون اندر وفای تو همانمگوا دارم ز خونین دیدگانم
اگر تو بر وفایم نه یقینیبیا تا این گواهان را ببینی
بیا تا روی من بینی چو دیناربر آن دینار باران دُرّ شهوار
بیا تا چشم من بینی چو جیحونجهان از هر دو جیحونم پر از خون
بیا تا قد من بینی خمیدهنشاط از من من از مردم رمیده
بیا تا حال من بینی چنان زارکه هستم راست چون دهساله بیمار
بیا تا بخت من بینی چنان شورکه گویی هر زمان چشمم شود کور
بیا تا مهر من بینی بر افزونشده چون حسنت از اندازه بیرون
اگر نه زود نزد من شتابیچو بازآیی مرا زنده نیابی
اگر خواهی که رویم بازبینینه آسایی نه خسپی نه نشینی
چو این نامه بخوانی بازگردیسه روزه ره به روزی درنوردی
همی تا تو رسی فریاد جانمبه راهت بر، نشسته دیدبانم
اگر جانم نگیرد رنج و دردمز درد عاشقی دیوانه گردم
ز دادار این همی خواهم شب و روزکه رویت بازبینم ای دل افروز
درود از من فزون از قطر بارانبر آن ماه من و شاه سواران
درود از من فزون از آب دریابر آن خورشید چهر سرو بالا
خدایا جان من بگذار چندانکه بینم روی او آنگاه بستان
که با این داغ گر جانم برآیدز دود جان من گیتی سر آید
چو ویس دلبر از نامه بپرداختنوندی تیزتگ را سوی او تاخت
ز نزدیکان او مردی دلاوربشد بر کوههٔ کوهی تگاور
که چون کرگس به کوهان برگذشتیبیابان را چو نامه درنوشتی
نه شب خفت و نه روز آسود در راهبه رامین برد چونین نامهٔ ماه
چو رامین نامهٔ سرو روان دیدتو گفتی صورت بخت جوان دید
ببوسیدش به دو یاقوت و شکرنهادش بر خمارین چشم و برسر
چو بند نامه بگشاد و فروخواندز دیده سیل بیجاده برافشاند
برآمد دود بی صبری ز جانشببارید آب حسرت بر رخانش
سخنهایی بگفت از جان پُر تابکه شاید گر نویسندش به زر آب
دلا تا کی روا داری چنین حالکه از غم ماه بینی وز بلا سال
دلا آن کس که کام و نام جویدنه با فرهنگ و با آرام جوید
نترسد بی دل از شمشیر براننه از پیل دمان و شیر غران
نه از برف و دمه نز موج دریانه از باران نه از سرما و گرما
دلا گر عاشقی چندین چه ترسیز هر کس چاره و درمان چه پرسی
ز تو فریاد و زاری که نیوشدچو تو خود را نکوشی پس که کوشد
چه باید مهر با چندین زبونیترا کمی و دشمن را فزونی
به سر بازافگن این بار گران راز دل بیرون کن این راز نهان را
خوشی کی بیند از کام نهانیکه با هر سود بینی صد زیانی
اگر یک روز باشد شاد خوارییکی سالت بود زاری و خواری
کنون یا بند را باید گشادنو یا یکباره سر بر سر نهادن
نیابم بهتر از دستم برادربرادر را به از شمشیر یاور
نه مردم گر کنم زین پس مدارابهل تا گردد این راز آشکارا
جهان جز مرگ پیش من چه آردبجز شمشیر بر جانم چه بارد
ز دشمن کی حذر جوید خطرجویز دریا کی بپرهیزد گهرجوی
به دریا در، گهر جفت نهنگستچو نوش اندر جهان جفت شرنگست
شراب کام را جامست شمشیرچو راه خرمی را راهبان شیر
ز شیران برگذر وز جام خور مِیْکه دی مه را بود نوروز در پی
ز آسانی نیابی شادمانیز بی رنجی نیابی کامرانی
فراوان رنج یابد دام داریبه دشت و کوه تا گیرد شکاری
شکاری نیست چون شاهی و فرمانمرو را چون بگیرد مردم آسان
مرا در پیش چون شاهی شکارستچو دلبر ویس مه پیکر نگارست
چرا با بخت خود چندین ستیزمچرا آبی برین آتش نریزم
چرا در خیرگی چندین نشینمچرا بیرون نیایم زین کمینم
من اندر دام و یارم نیز در دامنهاده دل به درد و رنج ناکام
چرا این دام را بر هم ندرمدرخت ننگ را از بن نبرم
و لیکن چیزها را جایگاهستهمیدون کارها را وقتها هست
شکوفه کاو برآید ماه نیسانبه دی مه بر درختان یافت نتوان
مگر روز بلا اکنون سر آمدبرفت آن روز روز دیگر آمد
گذشت از رنج ما دی ماه سختیکنون آمد بهار نیکبختی
چو رامین گفت ازین سان چند گفتارز درد دل همی پیچید چون مار
تنش در راه بود و دل برِ ویسبه چشم اندر بمانده پیکر ویس
قرارش رفته بود و صبر تا شبز دود دل نشسته گرد بر لب
به خاور بود چشمش تا کی آیدسپاه شب که راهش برگشاید