بخش ۱۰۲ - رفتن موبد به شکار
چو لشکرگاه زد خرم بهارانبه دشت و کوهسار و جویباران
جهان از خرمی چون بوستان شدزمین از نیکوی چون آسمان شد
جهان پیر برنا شد دگر باربنفشه زلف گشت و لاله رخسار
چو گنج خسروان شد روی کشورز بس دیبا و زر و مشک و عنبر
هزار آوا زبان بگشاد بر گلچو مست عاشق اندر بست غلغل
بنفشهستان دو زلف خویش بشکستچو لالهستان وقایه سرخ بربست
به دشت آمد ز تنگ کوه نخچیربرون آمد بهار از شاخ شبگیر
عروس گل بیامد از عماریببرد از بلبلان آرامگاری
چو گل بنمود رخ را، هاموارهفلک بارید بر تاجش ستاره
ز باران آب گیتی گشت میگونبه عنبر خاک هامون گشت معجون
ز خوشی باغ همچون دلبران شدز خوبی شاخ همچون اختران شد
هوا نوروز را خلعت برافکندز صد گونه گهر بر گل پراگند
نشاط باده خوردن کرد نرگسچو گیتی دید چون شاهانه مجلس
گرفتش جام زرین دست سیمینچنان چون دست خسرو دست شیرین
صبا بردی نسیم یار زی یارچو بگذشتی به گلزار و سمن زار
هوا کردی نثار زر و گوهرچو بگذشتی نسیم گل بَرو بر
بشستی پشت گور از دست بارانزدودی زنگ شاخ از جویباران
چنان رخشنده شد پیرامن مروکه گفتی ششتری بد دامن مرو
ز باران خرمی چندان بیفزودکه گفتی قطر باران خرمی بود
به چونین خوش زمان و نغز هنگامکه گیتی تازه بود و روز پدرام
شهنشه کرد با دل رای نخچیرکه بود آنگاه شهر و خانه دلگیر
سبک لشکرشناسان را فرستادکه و مه لشکرش را آگهی داد
که ما خواهیم رفتن سوی گرگانگرفتن چند گه خوگان و گرگان
پلنگان را در آوردن ز کهسارنهنگان را ز بیشه کردن آوار
سیه گوشان و یوزان را گشادناز آهو هر دوان را قوت دادن
چو آگه گشت ویس از رفتن شاهبه چشمش گاه شادی گشت چون چاه
به دایه گفت ازین بتر چه دانیکجا زنده نخواهد زندگانی
منم آن زنده کز جان سیر گشتمبه صد جا خستهٔ شمشیر گشتم
به گرگان رفت خواهد شاه موبدکه روزش نحس باد و طالعش بد
مرا چون صبر باشد در جداییازین پتیاره چون یابم رهایی
اگر رامین بخواهد رفت با شاهدلم با او بخواهد رفت همراه
چو فردا راه برگیرد مرا وایکه رخشش پاک بر چشمم نهد پای
به هر گامی ز راهش رخش رامینمرا داغی نهد بر جان شیرین
چو گردم دور از آن شاه جوانانمرا بینی به ره چون دیدبانان
نگه دارم رهش را چون طلایهز چشم خویشتن سازم سقایه
گهی از وی غریبان را دهم آبگهی یاقوت و مروارید خوشاب
مگر دادار بنیوشد دعاییبگرداند ز جان من بلایی
بلایی نیست ما را بدتر از شاهکه بدرایست و بدگویست و بدخواه
مگر یابم ز دست او رهایینیابم هر زمان درد جدایی
کنون ای دایه رو تا پیش رامینبگو حالم که چونانست و چونین
بدان تا خود چه خواهد کرد با منز کام دوستان وز کام دشمن
اگر فردا بخواهد رفت با شاهحدیث زندگانی گشت کوتاه
بگو با آن همه درد جداییکه خواهد بود زنده تا تو آیی
نگر تا روی را از من نتابیکه تا آیی مرا زنده نیابی
ز بهر آنکه تا مانی به خانهبه دست آور ز گیتی یک بهانه
مرو با شاه و ایدر باش خرمتو بی غم باش او را دار در غم
ترا باید که باشد نیک بختیمرو را سال و مه کوری و سختی
بشد دایه همان گه پیش رامیننمک کرد این سخن بر ریش رامین
پیام ویس یک یک گفت با رامتو گفتی ناوَکی بود آن نه پیغام
گرفت از غم دل رامین تپیدنسرشک خونش از مژگان چکیدن
زمانی بر جدایی زار بگریستز بهر آنکه در زاری همی زیست
گهی رنج و گهی درد و گهی بیمز دست هجر دل گشته به دو نیم
پس آنگه گفت با دایه که موبدازین نه نیک با من گفت و نی بد
نه خود گفت و نه آگاهی فرستادمگر وی را فرامش گشتم از یاد
گر ایدون کم بفرماید برفتنبهانه آنگهی شاید گرفتن
چو او شد من به مرو اندر بپایمبهانه سازم از درد دو پایم
مرا پوزش بود ناکردن راهکه گویم شاه بود از دردم آگاه
مرا نخچیر باشد رامش افزایو لیکن راه نتوان کرد بی پای
گمان بردم که داند شهریارمکه من خود دردمند و زار وارم
ازین رویم نداد آگاهی راهبماندم لاجرم بر گاه بی شاه
مرا گر راست آید این گمانیبمانم در بهشت اینجهانی
چو دایه ویس را این آگهی دادتو گفتی مژدهٔ شاهنشهی داد
بی انده شد روان مهرجویشبه بار آمد گل شادی ز رویش
چو گردون کوه را استام زر دادزمین را نیز فرش پر گهر داد
خروش آمد ز دز رویینه خم رادرای و نای و کوس و گاودم را
بجوشیدند گردان و سوارانچو از شاخ درختان نوبهاران
همی آمد ز مرو انبوه لشکرچنان کز ژرف دریا موج منکر
به پیش شاه رفت آزاده رامیننکرده ساز ره بر رسم آیین
شهنشه پیش گردان دلاوربدو گفت این چه نیزنگست دیگر
چرا بی ساز رفتن آمدهستیدگر باره مگر نالان شدهستی
برو بستان ز گنجور آنچه بایدکه مارا صید بی تو خوش نیاید
بشد رامین ز پیش شاه ناکامچو ماهی کش بود صد شست در کام
چو رامین راه گرگان را کمر بستتو گفتی گرگ میشش را جگر خست
به ناکامی به راه افتاد رامینجگر خسته به تیر و دل به ژوپین
چو آگه گشت ویس از رفتن رامبرفت از جان او یکباره آرام
دلی خو کرده در شادی و در نازکنون چون کبگ شد در چنگل باز
غریوان با دل سوزان همی گفتنوای زار بر نادیدن جفت
چرا تیمار تنهایی ندارمچرا یاقوت بر رویم نبارم
نیابم یار چون یار نخستیننکارم مهر همچون مهر پیشین
مرا بی دوست خامش بودن آهوستگرستن بر جدایی سخت نیکوست
اگر باور نداری دایه دردمببین این اشک سرخ و روی زردم
سخن هست اشک من دیده زبانمهمی گوید همه کس را نهانم
به یک دل چون کشم این رنج و تیمارکه باشد زو همه دلها گرانبار
ز جان خویش نالم نه ز دلبرکه دلبر رفت او چون ماند ایدر
دل بی صبر چون آرام یابدکه با صبر این بلا هم برنتابد
چو رامین را بدید از گوشهٔ بامبه راه افتاده با موبد به ناکام
میانی چون کناغ پر نیانیبرو بسته کمربند کیانی
غبار راه بر زلفش نشستهز داغ دوست رنگ از رخ گسسته
نگار خویش را ناکرده پدرودچو گمره در کویر و غرقه در رود
دل ویسه ز دیدارش برآشفتدر آن آشفتگی با دل همی گفت
درود از من نگار سعتری رادرود از من سوار لشکری را
درود از من رفیق مهربان رادرود از من امیر نیکوان را
مرا پدرود ناکارده، برفتیهمانا دل ز مهرم برگرفتی
تو با لشکر برفتی وای جانمکه آمد لشکری از اندُهانم
ببستم دل به صد زنجیر پولادهمه بگسست و با تو در ره افتاد
اگر جانم بماند در جداییبگریم در جدایی تا تو آیی
فرستم میغها از دود جانمدرو آب از سرشک دیدگانم
کنم پر آب و سبزی جایگاهتبه باران گرد بنشانم ز راهت
کجا روی تو باشد چون بهارانبهاران را بباید ابر و باران
چو رامین رفت یک منزل از آن راهنبود از بی دلی از راه آگاه
ز بس اندیشها کش بود در دلنبود آگاه تا آمد به منزل
به راه اندر همی نالید بسیارنباشد بس عجب ناله ز بیمار
در آن ناله سخنهایی همی گفتکه آن گوید که تنها ماند از جفت
شبی چون دوش دیدم در زمانهکه بوسه تیر بود و لب نشانه
کنون روزی همی بینم چو امروزکه آهو گشت جانم عشق تو یوز
کجا شد خرمی و ناز دوشینعقیق شکرین و دُرّ نوشین
ز دل شسته جفای سال چندینحریرین سینه و دو نار سیمین
ز روی دوست بر رویم گلستانشب تاریک ازو چون روز رخشان
شبی چونان بدیده دیدگانمچنین روزی بدیدن چون توانم
نه روزست این که آتشگاه جانستبلای روزگار عاشقانست
مبادا هیچ عاشق را چنین روزز سختی صبر پرداز و روان سوز
همانا گر بباشد دهر کیّالبپیماید ازین یک روز صد سال
چو شاهنشه فرود آمد به منزلبه پیش شاه شد رامین بی دل
هزاران گونه بر رویش گوا بودکه اورا صبر و هوش ازتن جدا بود
نه رامش کرد با شاه و نه مِیْ خواستبهانه کرد درد پا و برخاست
وزان پس روز تا شب همچنین بوددلش گفتی که با جانش به کین بود
روان پر درد و رخ پر گرد بودشهمه تن دل همه دل درد بودش