گنج

بخش ۱۰۱ - آشکار شدن رامین بر شاه موبد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۲ بیت
چو یک مه ویس و رامین شاد بودندبه باغ عشق چون شمشاد بودند
جهان خوش گشت و کم شد برف و سرمادر آمد باز پیش آهنگ گرما
به ویسه گفت رامین زود ما رابه شه بر، گشت باید آشکارا
ز پیش آنگه راز ما بداندکجا زین بیش پوشیده نماند
چو زین چاره بیندیشید گربزشبی پنهان فرود آمد از آن دز
یکی منزل زمین از مرو بگذشتچو روز آمد دگر ره باز پس گشت
همی شد بر ره مرو آشکارهبه دروازه درون شد یکسواره
هم اندر گرد راه و جامهٔ راههمی شد راست تا پیش شهنشاه
خبر دادند شاهنشاه را زودکه خورشید بزرگی روی بنمود
جهان افروز رامین آمد از راهبه پیکر همچو سروی بر سرش ماه
به راه آسیب سرما خورده یکچندبفرسوده کمرگاه از کمربند
چو پیش شاه شد آزاده رامیننیایش را دو تا شد سرو سیمین
شهنشه شاد شد چون روی او دیدهم از راه و هم از روزش بپرسید
جهان افروز رامین گفت شاهانکو ناما به شاهی نیکخواها
ترا جاوید بادا بخت پیروزز بهروزیت بد خواه تو بد روز
ز هر کامی فزونتر باد کامتز هر نامی نکوتر باد نامت
به نیکو روزگارت جاودان بادبه شاهی بخت نیکت کامران باد
دلی باید مه از کوه دماوندکه بشکیند ز دیدار خداوند
مرا در کودکی تو پروریدیکنونم سر به پروین برکشیدی
تو داده‌ستی مرا هم جان و هم جاهمرا هم بابی و هم نامور شاه
گر از نادیدنت بی باک باشبه گوهر دان که من ناپاک باشم
مرا دربان سزد بر رفته کیواناگر باشم به درگاه تو دربان
چرا از تو شکیبایی نمایمکه با درد جدایی برنیایم
به فرمانت شدم شاها به گرگانتهی کردم کُه و دشتش ز گرگان
کهستان را چنان کردم به شمشیرکه آهو را همی فرمان برد شیر
ز موصل تا به شام و تا به ارمنشهنشه را نمانده‌ست ایچ دشمن
به فر شاه حال من چنانستکه پیشم کمترین بنده جهانست
همه چیزی به من داده‌ست دادارمگر دیدار شاه نام بُردار
چو از دیدار شاهنشه جدایمتو گویی در دهان اژدهایم
خدای آسمان هر چند رادستهمه چیزی به یک بنده نداده‌ست
چو بودم روز و شب سخت آرزومندبه جان افزای دیدار خداوند
چنین تنها خرامیدم ز گورابشتابان همچو از کهسار سیلاب
به راه اندر همه نخچیر کردمچو شیران سیه نخچیر خوردم
کنون تا فرّ این درگاه دیدمبه شادی شاه را بر گاه دیدم
دلم باغ بهاران گشت گویییکی جانم هزاران گشت گویی
ز دولت یافتم همواره اومیدنهادم تخت را بر تاج خورشید
سه مه خواهم به پیش شاه خوردنپس آنگه باز عزم راه کردن
و گر کاری جزین فرمایدم شاهنیابم بهتر از فرمان او راه
چنان فرمان او را پیش دارمکجا فرمان اورا جان سپارم
من آنگه زنده باشم زی خردمندکه جان بدهم به فرمان خداوند
چو شاهنشاه بشنید این سخن زوسخنهای به هم آورده نیکو
بدو گفت اینکه کردی خوب کردینمودی راستی و شیر مردی
مرا دیدار تو باشد دل افروزازو سیری کجا یابم به یک روز
کنون باری زمستانست و سرماستنباید روز و شب جز رود و مِیْ خواست
چو آید روزگار نوبهارانترا در ره بسی باشند یاران
من آیم با تو تا گرگان به نخچیرکه باشد در بهاران خانه دلگیر
کنون رو برکش از تن جامهٔ راهبه گرمابه شو و جامه دگر خواه
چو رامین بازگشت از پیش او شادشهنشاهش بسی خلعت فرستاد
سه ماه آنجا بماند آزاده رامینندیدش جز هوای دل جهان‌بین
همه آن داد بختش کاو پسندیدنهانی ویس دلبر را همی دید
به پیروزی هوای دل همی راندهواش از شاه پوشیده همی ماند
همیشه ویس را دیدی نهانیچنان کز وی نبردی شه گمانی