گنج

بخش ۱۰۰ - پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۵ بیت
چو ویس دلبر از رامین جدا شدهوا همچون دمنده اژدها شد
چه برفش بود و چه زهر هلاهلکه در ساعت همی بفسرد ازو دل
سیه ابری برآمد صف بپیوستدم و دیدار بیننده فروبست
همی زد برف را بر چشم و بر رویچنان کاسیمه گشتی پیل با اوی
ببسته راه رامین بی محاباچو بندد راه کشتی موج دریا
تنش در برف بود و دل در آتشکه با دلبر چرا شد تند و سرکش
پشیمان گشت از گفتار بی برز دیده سیل مرجان ریخت بر بر
خروشی ناگهان از وی رها شدکه گفتی جان وی از تن جدا شد
عنان رخش را چون باد برتافتسمنبر ویس را در راه دریافت
چو مستی بیهش از رخش اندر افتادبسان بیدلان در بست فریاد
همی گفت ای صنم بر من ببخشایمرا تیمار بر تیمار مفزای
گناه من ز نادانی دو تو شدکه نانیکو به چشم من نکو شد
من آن زشتی که دانستم بکردمدوباره آب خود پیشت ببردم
کنونم نیست با تو چشم دیدارزبان را نیست با تو رای گفتار
دلم از شرم تو مستست گوییزبانم را گره بسته‌ست گویی
نه در پوزش سخن گفتن توانمنه بی تو ره به کار خویش دانم
بماندستم کنون بی چار و بی یاردل از صبر و تن از آرام بیزار
زبان از شرم تو خاموش گشتهروان از مهر تو بی هوش گشته
ببرد از ره دلم را دیو تندیبه مهر اندر پدید آورد کندی
کنون گردیدم از کرده پشیمانز من طاعت ازین پس وز تو فرمان
چنان دلجوی فرمان‌بر بُوَم منکه پیشت کمترین چاکر بوم من
اگر کین آورد مهر مرا پیشبه خنجر بر شکافم سینهٔ خویش
بگیرم من ترا در برف دامنبدارم تا نه تو مانی و نه من
مرا کس نیست جز تو در جهان نیزچو من مانده نباشم تو ممان نیز
اگر شاید که من پیشت بمیرمچرا در مرگ دامانت نگیرم
به گاه مرگ جویم چون تو یاریدر آن گیتی به هم خیزیم باری
هر آن گاهی که چون تو یار دارمنهیب راه محشر خوار دارم
مرا هم تو بهشتی هم تو حوریکه جوید در جهان زین هردو دوری
منم با تو تو با من تا به جاویدنبرم هرگز از مهر تو اومید
همی گفت این سخن دلخسته رامینروان از دیده بر، بر رود خونین
سخنهایی که صد باره بگفتنددگر باره همان از سر گرفتند
جفاهای کهن را تازه کردنددگر باره یکایک برشمردند
بگفتند آن جفا کز هم بدیدندسخنهای جفا کز هم شنیدند
دراز آهنگ شد گفتار ایشانجهان مانده شگفت از کار ایشان
دل ویسه چو کوهی بود سنگینرخش همچون بهاری بود رنگین
نه از گفتار رامین نرم شد سنگنه از سرما بهارش گشت بی رنگ
چو تنگ آمد به خاور لشکر شامبرآمد چون درفشی پیکر بام
دل رامین ز شیدایی بترسیددل ویسه ز رسوایی بتفسید
کجا رامین شدی از هجر شیداکجا ویسه شدی از روز رسوا
چو بام آمد سخنها گشت کوتاهدل گمراهشان آمد سوی راه
همانگه دست یکدیگر گرفتندز بیم دشمنان در گوشک رفتند
دل از درد و روان از غم بشستندسرای و گوشک را درها ببستند
ز شادی هر دو چون گل بر شکفتندمیان قاقم و دیبا بخفتند
تو گفتی آسمانی گشت بستردرو آن دو سمنبر چون دو پیکر
یکی تن بود در بستر به دو جانچو رخشنده دو گوهر در یکی کان
همه بالین پر از مه بود و پروینهمه بستر پر از گلنار و نسرین
ز روی و موی ایشان در شبستاننگارستان بُد و خرم گلستان
نهاده چون دو دیبا روی بر رویچو دو زنجیر مشکین موی بر موی
چه از بستر چه زان دو روی نیکوبه هم بر، خزّ و دیبا بوده ده تو
چنین بودند یک مه دو نیازینیاسودند روز و شب ز بازی
همیشه راست کرده بر نشان تیربه هم آمیخته مثل می و شیر
گهی پر باده جام زر گرفتندگهی سرو سهی در برگرفتند
گهی کافور و گل بر هم نهادندگهی بر ریش هم مرهم نهادند
اگرچه بود دلهاشان پر آزاربه بوسه خواستندش عذر بسیار
نشسته شاه بر اورنگ زریننبود آگه ز کار ویس و رامین
ندانست او که رامین در سرایشنشسته روز و شب با دلربایش
همی با او خورد آب از یکی جامبه تیغ ننگ ببریده سر نام
بپالوده دل از اندوه دورانبیاگنده به عشق روی جانان
به کام خویش در دام اوفتادهدو گیتی را به یک دلبر بداده
یکی ماهه نشاط و نیک بختیببردی یادشان ششماهه سختی
مبادا عشق و گر بادا چنین بادکه یابد عاشق از بخت جوان داد
چه خوش باشد چنین عشق و چنین حالگر آید مرد عاشق را چنین فال
به عشق اندر چنین بختی ببایدکه تا پس کار عشق آسان برآید
بسا روزا که من عشق آزمودمچنین یک روز ازو خرم نبودم
زمانه زانکه بود اکنون بگشته‌ستمگر روز بهیش اندر گذشته‌ست