گنج

شمارهٔ ۷ - دل هوس سبزه و صحرا ندارد

۲۳ بیت

به‌نوشتهٔ عارف قزوینی در دیوانش، دل هوس سبزه و صحرا ندارد هنگامی ساخته شده که شاه مخلوع، محمدعلی‌شاه به‌تحریک روس‌ها وارد گموش‌تپه شده بوده است.

دل هوس سبزه و صحرا ندارد (ندارد)میل به گلگشت و تماشا ندارد (ندارد)
دل سر همراهی با ما ندارد (ندارد)خون شود این دل که شکیبا ندارد (ندارد)
ای دل غافل، نقش تو باطل،خون شوی ای دل، خون شوی ای دل
دلی دیوانه داریم، ز خود بیگانه داریمز کس پروا (جانم پروا، خدا پروا) نداریم
چه ظلم ها که از گردش آسمان ندیدیمبه غیر مشت دزد همره کاروان ندیدیم
در این رمه به جز گرگ دگر شبان ندیدیمبه پای گل به جز زحمت باغبان ندیدیم
به کوی یار جز حاجب پاسبان ندیدیم
خانه ز همسایهٔ بد در امان نیستحب وطن در دل بدفطرتان نیست
سگ به کسی بی‌سببی مهربان نیسترم کن از آن دام که آن دانه دارد
ای دل غافل...الخدلی دیوانه کردی...الخ
چه ظلم ها...الخ
یوسف مشروطه ز چه بر کشیدیمآه که چون گرگ خود او را دریدیم
پیرهنی در بر یعقوب دیدیمهیچ ز اخوان کسی حاشا ندارد
ایضاً
چند ز پلتیک اجانب به خوابیدتا به کی از دست عدو در عذابید
دست برآرید که مالک رقابیدمرد به جز مرگ تمنا ندارد
ایضاً
همتی ای خلق گر ایران پرستیداز چه در این مرحله ایمن نشستید
منتظر روزی ازین بد ترستید؟صبر ازین بیش دگر جا ندارد
ایضاً
گر نبری رنج، توانگر نگردیاین ره عشق است دلا برنگردی
شمع صفت سوز که تا کشته گردیعارف بی دل سر پروا ندارد
ایضاً