شمارهٔ ۸۵ - به آن که گشته نهان در جوال نتوان گفت
به یار شرح دل پرملال نتوان گفتنگفته بهتر، امر محال نتوان گفت
خیال یکشبهٔ هجر تا به دامن حشر:اگر شود همهروزه وصال نتوان گفت
به سان نقش خیال از تصورات خیالشدم تمام و به کس این خیال نتوان گفت
تراست پنبهٔ غفلت به گوش و من الکنبه گوش کر، سخن از قول لال نتوان گفت
نهان به پرده کن اسرار عشق یک سر مویبه آنکه گشته نهان در جوال نتوان گفت
سخن ز علم مگو پیش جهل در برِ جغدحدیث طایر «فرخندهفال» نتوان گفت
خموش باش که در پیشگاهِ حُسن و جمالسخن ز مکنت و جاه و جلال نتوان گفت
به ملتی که ز تاریخ خویش بیخبر استبه جز حکایت محو و زوال نتوان گفت
به پیش شیخ ز اسرار میفروش مگویکه حرف راست به شیطانخیال نتوان گفت
مجال آنکه دهم شرح زندگانیِ خویشبه دست خامه، به عمری مجال نتوان گفت
بس است شکوه و دلتنگی اینقدر عارفبد از محیط، علیالاتصال نتوان گفت