شمارهٔ ۸۴
دل اگر جا به سرِ طُرّهٔ جانان گیردبه پریشان وطنی سازد و سامان گیرد
دل شود رام در آن زلف دل آرام اگرگوی آرام ز کجتابیِ چوگان گیرد
برقآسا روی و سینهخروشان چون رعدابر چشمم سرِ رَهْ بر تو چو باران گیرد
باید از جانبِ جمهوریِ دلها دلِ مناز سرِ زلفِ تو دادِ دلِ یاران گیرد
شعلهٔ آتشِ جمهوریِ ایران بایداول از دامنِ تبریز به طهران گیرد
دود این شعله طرفدارِ قجر کور کندشَرَرَش تا به سرِ تُربَتِ خاقان گیرد
دودمانی که از او مملکتی شد ویرانکوچه باقی است کزین کشور ویران گیرد
کشوری را که شَه از دیدن او بیزار استپولش از کیسهٔ ملت به چه عنوان گیرد
تا کی این شاه پری پر و رو حوری لشکرباجِ عیاشیِ خود از زنِ دهقان گیرد
تا از این سلطنت خانه برافکن نامیهست ایران نتواند سر و سامان گیرد
شد مسلمانی ما آلتِ بازیچهٔ شیخکیست این آلت از این عالِمِ نادان گیرد