گنج

شمارهٔ ۸۳

داد حُسنت به تو تعلیم خودآرایی رازیبِ اندام تو کرد این همه زیبایی را
قدرتِ عشق تو بگرفت به سرپنجهٔ حُسنطرفة العین ز من قوهٔ بینایی را
هم مگر فتنهٔ چشم تو بخواباند بازدر تماشای تو آشوب تماشایی را
ای بت شرق بنه پا به اروپا تا پایبه زمین خشکد بت‌های اروپایی را
کرد سودای سر زلف تو دیوانه مراچه نهی سربه‌سر این آدمِ سودایی را
فقط اندوخته در عشق شکیبایی بودکرد تاراج غم عشق شکیبایی را
دل به دریا زد و سر راه بیابان بگرفتدل دریایی من بین سر صحرایی را
به یکی خضر ره عالم وحدت شد و هیچکس نیابد به از این عالم تنهایی را
اغلبم جا به سر کوچهٔ بی‌سامانی استبا چنین جا چه خورم غصهٔ بی‌جایی را
منحصر شد همه دار و ندارم به جنوندر چه ره خرج کنم این همه دارایی را
سر دل تا که نخورده است به یک سنگدلیپند سودی ندهد هرزه و هرجایی را
حسّ من دشمن جان کیست نمی‌دانستمکه به من دشمنی است این همه دانایی را
عارف از خطهٔ تهران سوی تبریز گریختتا تحمل نکند آن همه رسوایی را