گنج

شمارهٔ ۸۶

مدام یک نفسم سینه بی‌خروش نبوداگر پیام سروشم به گوش هوش نبود
زبان نبود گر آزاد بهر آزادیبه شهر هستی محتاج سر به گوش نبود
من آنچه دیدم غیر از وطن‌فروش کسیبه شادکامی در مُلکِ داریوش نبود
از آن زمان که شدم سرشناس پیش سرانسری که گفته شود … بار دوش نبود
نبود این همه دنیای ما پریش و تباهاگر به دنیا آخوندِ دین‌فروش نبود
کلاه پهلوی آن روز سرفراز بُوَدکه شیخ و خرقه و دستار و خرقه‌پوش نبود
هزار سال نفهمید ملتی که به فهمدرازپوش فزون از درازگوش نبود
برای کشت ز سنگ آب دادهٔ دهقانکم از ملخ حذر جنس …وش نبود
چه شد که بخش من از دور زندگانی تلخز نیش و نوش جهان نیش بود و نوش نبود
شگفت نیست پس از سوختن خموشی کاششراره‌ای که زد آتش به من خموش نبود
نبود گفتهٔ عارف به گوش خوش‌آهنگبه گوش عارف اگر گفتهٔ سروش نبود