گنج

شمارهٔ ۸۱

ز عشق آتشِ پرویز آنچنان تیز استکه یک شَرارهٔ سوزان سوارِ شَبدیز است
سوارِ باد چو آتش شود کجا محتاجدگر به نیشِ رکاب است و نوکِ مهمیز است
ز عشقِ آذرآبادگانم آن آتشنهان به سینه و در هر نفس شَرَرریز است
چه سان نسوزم و آتش به خشک و تر نزنمکه در قلمروِ زردشت حرفِ چنگیز است
زبانِ سعدی و حافظ چه عیب داشت که‌اشبَدَل به تُرک زبان کردی این زبان هیز است
رها کُنَش که زبانِ مغول و تاتار استز خاکِ خویش بتازان که فتنه‌انگیز است
دچارِ کشمکش و شرِّ فتنه‌ای زین آناِلَی‌الْاَبَد به تو تا این زبان گلاویز است
به دیوخوی «سلیمان نظیف» گوی که خوبدرست غور کن اَنقوره نیست تبریز است
ز استخوانِ نیاکانِ پاکِ ما این خاکعجین شده است و مقدس‌تر از همه چیز است
صبا به مجلسِ خائن‌پرستِ تهران گویپناهِ عارف تبریزی است و تبریز است