گنج

شمارهٔ ۸ - اندیشه وصل

قافیه: ربایدکرد۸ بیت
از سر کوی تو یک چند سفر باید کردز دل اندیشهٔ وصل تو به در باید کرد
ماه رخسار تو گر سر زند از عقرب زلفصنما گردش یک دور قمر باید کرد
در ره عشق بتان دست ز جان باید شستطی این وادی پر خوف و خطر باید کرد
بر سر کوه ز دست تو مکان باید جستگریه از دست غمت تا به سحر باید کرد
پیش از آنی که جهان گِل نکند دیدهٔ منمشت خاکی ز غم یار به سر باید کرد
در قمار ره عشقش سر و جان باید باختعمدا اندر سر این کار ضرر باید کرد
چشم مستش ز مژه تیر بر ابرو پیوستترک مست است و کماندار حذر باید کرد
عارفا گوشهٔ عزلت مده از کف که دگراز همه خلق جهان صرف نظر باید کرد