گنج

شمارهٔ ۷ - درد عشق

جز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیستسر شب تا سحرش غیر پریشانی نیست
تا به ویرانهٔ دل جغد غمش مأوا کردچون دلم در همه جا کلبهٔ ویرانی نیست
با طبیبِ منِ رنجور بگویید که درددرد عشق است ورا چاره و درمانی نیست
دلم از طره بیفتاد به چاه زنخشراه جز چاه مگر درخور زندانی نیست
تو بدین حسن اگر جانب بازار آییهیچکس مشتری یوسف کنعانی نیست
خرقهٔ زهد بسوزان و مجرد می‌باشجامه‌ای هیچ به از جامهٔ عریانی نیست
عارفا عمر به بیهوده تلف شد من بعدچه خوری غصه که سودی ز پشیمانی نیست