گنج

شمارهٔ ۵۵ - دل کارگر زلف سرمایه‌دار!

چه گویمت که چه از دست یار می‌گذردبه من هرآنچه که از روزگار می‌گذرد
ز یار شکوه کنم یا ز روزگار چه‌هاز یار بر من و از روزگار می‌گذرد
چه‌ها گذشت ز زلفت به دل چه می‌دانیبه کارگر چه ز سرمایه‌دار می‌گذرد
بس است تا به کیت سر به زیر پر صیادبه غفلت اندر و وقت فرار می‌گذرد
به دور نرگس مست تو نادرست کسیمیان شهر اگر هوشیار می‌گذرد
کجاست شحنه که پنهان هزار خون کردهدو چشم مست تو او آشکار می‌گذرد
به اسم من همه مال التجاره غم و دردز شهریار ببین بار بار می‌گذرد
سواره آمد و بگذشت از نظر گفتمامان که عمر چو چابکسوار می‌گذرد
هزار شکر که دیدم رقیب از کویتگذشت لیک به خواری چو خار می‌گذرد
تو خفته‌ای و چه دانی که در غمت شب هجرچگونه بر من شب‌زنده‌دار می‌گذرد
به مجلسی که تویی گفتگوی ما و رقیبتمام با سخن گوشه‌دار می‌گذرد
بدم از اینکه بدو خوب و ننگ و نام امروزبه یک رویه و در یک قطار می‌گذرد
مرا که سایه آن سرو بارور بر سرنماند، ای به جهنم بهار می‌گذرد!
ز دست دیده به هرجا که می‌رود عارفدر آب دیده خود بی‌گدار می‌گذرد