شمارهٔ ۵۴ - عدل مزدک پایداری عشق!
به غیر عشق نشان از جهان نخواهد ماندبماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند
خزان عمر من آمد بهار عمر تو شدبهار عمر تو هم ای جوان نخواهد ماند
به زیر سایهٔ دیوار نیستی است سرمرهین منت هفت آسمان نخواهد ماند
بدان که مملکت داریوش و کشور جمبه دست فتنهٔ بیگانگان نخواهد ماند
به رنجبر ببر از من پیام کز اشرافدگر به دوش تو بار گران نخواهد ماند
به کار باش، مده وقت را ز کف مِنبَعدمجال و وقت به عاجزکُشان نخواهد ماند
گدای کوی خرابات را بشارت دههم عنقریب شَهِ کامران نخواهد ماند
بماند از پس سی قرن عدل مزدک لیکبه غیر ظلم ز نوشیروان نخواهد ماند
بگو به عارف بیخانمان خانهبهدوشکه جز خدا و تو کس لامکان نخواهد ماند