شمارهٔ ۴۵ - فرقهبازی و جهالت!
ز بس به زلفِ تو دل بر سرِ دل افتادهگذارِ شانه بر آن طُرّه مشکل افتاده
ز فرقهبازیِ اَحزابِ دل در آن سرِ زلفچه کشمکش که میانِ من و دل افتاده
دلم بسوخت که بر صورتِ تو خالِ سیاهبه سانِ ملّتِ محکومِ جاهل افتاده
بسوز از آتشِ رخ این حجاب و روی نماتو جان بخواه که جان غیر قابل افتاده
ز بس که خون ز غمت ریختم به دل از چشمدلم چو غرقه ز دریا به ساحل افتاده
به جز جنون نَبَرَد رَه به سوی کعبهٔ عشقکه بارِ عقل در این راه بر گل افتاده
گرفته نورِ جهانتابِ علم عالَم و شیخپیِ مُباحِثهٔ بیدلایل افتاده
سپردمت به رقیبان و با تو کارم نیستاز آنکه کار به دست اراذل افتاده
تو هرج و مرجیِ دربارِ عشق بین، عارفمیانِ این همه دیوانه عاقل افتاده