گنج

شمارهٔ ۴۱ - بی‌هنری و تن‌آسایی

قافیه: لهرا۸ بیت
ببند ای دلِ غافل به خود رَهِ گله رازیان بس است ز مردم ببر معامله را
فراخنای جهان بر وجودِ من تنگ استتو نیز تنگ‌تر از این مخواه حوصله را
دلِ تو ز آهن و من رَه بدان از آن جویمکه راه‌آهن کرده است وصل فاصله را
شدند دَه‌ْدِله و اجنبی‌پرست، منمکه می‌پرستم ایران‌پرستِ یکدله را
تو ای دویده بیابان رنج بهر وطنبه چشم من بِنِهْ آن پای پُر ز آبله را
به هیچ مملکت و ملت این نبوده و نیستبه دست گرگ، شبانی رها کند گله را
مراست رأی کز این بعد انتخاب کنندوکیل خولی و شمر و سنان و حرمله را
اگرچه دختر فکر تو حامله است عارفبگو مترس و ببین مردهای حامله را