شمارهٔ ۴۲ - زهدفروشان
اندر قمار عشق تو بالای جان زدندهرچند باختند قماری کلان زدند
با ترک چشم مست تو همدست چون شدندمستان جور گشته در دین کشان زدند
لولیوَشان ز بادهٔ گلرنگ پای گلافروختند چهره شررها به جان زدند
چشمش به دستیاری مژگان و ابروانهرجا دلی گذشت به تیر کمان زدند
غافل مشو ز طُرّه و خال و خطش که دوشدامن بر آتش این (پروپاگان)چیان زدند
آتش به جان چند تن افتد که بیگناهبیموجبی به ملتی آتش به جان زدند
از پرده کار زهدفروشان برون فتادروزی که پا به دایرهٔ امتحان زدند
ایران چنان تهی شده از هر کسی که دستایرانیان به دامن ما ناکسان زدند
سردارهای مانده از کاوه یادگارصف زیر بیرق و علم «شونمان» زدند!