شمارهٔ ۳۶ - یاد وطن
هر وقت ز آشیانهٔ خود یاد میکنمنفرین به خانوادهٔ صیاد میکنم
یا در غمِ اسارت جان میدهم به بادیا جانِ خویش از قفس آزاد میکنم
شاد از فغانِ من دلِ صیاد و من بدیندلخوش که یک دلی به جهان شاد میکنم
جان میکَنَم چو کوهکن از تیشهٔ خیالبدبختی از برای خود ایجاد میکنم
شد سرد آتشِ دل و خشکید آبِ چشمای آه آخر از تو ستمداد میکنم
با خِرقهای که پیر خرابات ننگ داشتوامش کند به باده، من ارشاد میکنم
گه اعتدال و گاه دمکرات من به هرجمعیت عضو و کار ستبداد میکنم
با زلفِ یار تا سر و کارم بُوَد چه غمبیکار اگر بمانم افساد میکنم
من بیخبر ز خانهٔ خود چون سر خریبر هر دری، که مملکت آباد میکنم
اندر لباسِ زُهد چو رَه میزنم به روزبا رهزنانِ شب ز چه ایراد میکنم
سرشارم هر شب از می و لیک از خماریاشهر بامداد ناله و فریاد میکنم
درس آنچه خواندهام همه از یاد میرودیاد هر که از شکنجهٔ استاد میکنم
شاید رسد به گوشِ معارف صدای منزآن است عارف، این همه بیداد میکنم