شمارهٔ ۳۵ - گدای عشق
گدای عشقم و سلطان حسن شاه من استبه حسن نیت عشقم خدا گواه من است
خیال روی تو در هر کجا که خیمه زندز بیقراریام آنجا قرارگاه من است
به محفلی که تویی صدهزار تیر نگاهروانه گشته ولی کارگر نگاه من است
هزار برق نظر خیره سوی روی تو لیکشعاع روی تو از پرتو نگاه من است
برای خود کلهی دوخت زین نمد هرکسچه غم ز بیکلهی کآسمان کلاه من است
خرابهای شده ایران و مسکنِ دزدانکنم چه چاره که اینجا پناهگاه من است
اگرچه عشق وطن میکشد مرا اماخوشم به مرگ که این دوست خیرخواه من است
ز تربت من اگر سر زند گیاه و از آنبه رنگ خون گلی ار بشکفد گیاه من است
در این دو روزهٔ ایام غم مخور که گرتغمی بُوَد غمت آسوده در پناه من است
ز راه کج چو به منزل نمیرسی برگردبه راه راست که این راه شاهراه من است
در اشتباه گذشت عمر من یقین دارم،که آنچه به ز یقین است اشتباه من است
اگرچه بیشتر از هر کسی گنهکارمولیک عفو تو بالاتر از گناه من است
حقوق خویش ز مردان اگر زنان گیرنددر این میان من و صد دشت زن سپاه من است
گریخت هر که ز ظلمی به مأمنی عارفشرابخانه در ایران پناهگاه من است