گنج

شمارهٔ ۳۱ - خیال عشق

خیال عشق تو از سر به در نمی‌آیدز من علاج بجز ترک سر نمی‌آید
الهی آنکه نبودی نهال قد بتانکه جز جفا ثمر از این شجر نمی‌آید
وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن رویکه بوی مهر ز جنس بشر نمی‌آید
برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیبدمی بایست که دل بی‌خبر نمی‌آید
چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصرکه این پسر به سراغ پدر نمی‌آید
تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امیدکه از نژاد ستم دادگر نمی‌آید
سروش گفت چو عارف سخنور استادینیامده است به دوران دگر نمی‌آید